CHAP 6
غرق تو افکار سنگین و سردرد آورش سرشب از خونه بیرون رفت . هوای خنک مثل سیلی توی صورتش میخوردو انگیزشو برای دور شدن از خونه بیشتر میکرد.
حین قدم زدن دستاشو توی جیب سویشرت طوسی رنگش فرو برد ، لمس شدن پوستش توسط پارچه نرم سویشرت باعث شد کمی آرومتر بشه اما هنوزم غمگین بود..یکم زیادی غمگین بود.
هی بهش یادآوری میشد که زندگیش از این رو به اون رو شده و مجبوره با این واقعیت دردناک کنار بیاد.
با لرزیدن موبایل توی جیبش آهی کشید ، پدرو مادرش در طول روز بیشتر از دهبار بهش زنگ زده بودن.
حتما تا الان متوجه شدن که هونگ از خونه رفته.
این فکر مثل پتک روی سرش فرود اومد . اون دیگه نمیخواست والدینشو ببینه هر اتفاقی که افتاده بود تقصیر اونا بود.
چهرهی جینا خیلی یهویی توی ذهنش نقش بست ، لبخندشو بخاطر آورد.
لبخندی که میتونست همهی تاریکی هارو روشن کنه.
میتونست گرمی حضورشو احساس کنه ، اگه الان پیشش بود هونگ رو بغل میکردو میگفت"همه چیز درست میشه"
وسط پیادهرو خشکش زد.
چرا جینارو تنها گذاشت؟
اون بدترین برادر دنیا بود ، یه آدم بیمصرف که حتی نمیتونست از خواهرش مراقبت کنه اون الان همه چیزش رو باخته بود.
زندگیشو ، خانوادشو ، جینارو.
سرشو بلند کرد و به آسمونی که توی تاریکی فرو رفته بود خیره شد . ستارهها مثل چراغهای خاموش یا کمسو توی ذوقش میزدن . احساس تنهایی و سردی تموم وجودشو در بر گرفته بود اون عزیزترین فرد زندگیشو توی تاریکی رها کرده بود ، کسی که میتونست توی بدترین شرایط اونو در آغوش بگیره و کنارش بمونه.
بغض گلوشو فشار میدادو نمیتونست نفس بکشه . دیر شده بود باید به خونه برمیگشت اما هنوزم نیاز داشت تنها باشه.
دستشو روی چشمهاش کشیدو راه رفته رو برگشت.
توی دلش مشغول صحبت با جینا بودو اونو در آغوش گرفته بود . با تصور همچین تصویری کم کم زیباییهای گذشته رو به یاد آوردو به این فکر کرد که شاید با گذشت زمان همه چیز بهتر بشه.
با قلبی سنگینو افکاری آشفته به خونه برگشت.
از بیرون حیاط صدای خندههای بلند ویلیام و لگو به گوشش میرسید ، برای لحظهای مکث کرد و بعد وارد خونه شد.
جو داخل خونه با بیرون کاملا متفاوت بود.
لگو یجورایی دور تا دور اتاق نشیمن رو دنبال ویلیام میدوید و توئی توی آشپزخونه مشغول چیدن میز بود . خبری از نات نبود ، امروز بخاطر هونگ دیر رفته بود باشگاه پس شاید بخاطر همین هنوز برنگشته بود.
ویلیام به سمت هونگ دوید و دستاشو گرفت"هونگ به کمکت نیاز دارم ، باید ازم محافظت کنی"
لگو که تا اون لحظه پشت کاناپه ایستاده بودو یه لبخند خبیثانه روی لبهاش بود به سمتشون اومد و قبل از اینکه هونگ متوجه بشه هولشون داد روی زمین و وسطشون نشست . درحالیکه قلقلکشون میداد با صدای بلندو بامزهای گفت"هیچکس نمیتونه کمکت کنه ویل"
هونگ درحالیکه میخندید سعی کرد خودشو از زیر دستهای لگو بیرون بکشه"لگو! نه..بسه"
ویلیام هم بریده بریده گفت"تمومش کن...وای"
لگو روی شکم ویلیام نشستو با شدت بیشتری مشغول قلقلک دادنش شد"شماها خیلی ضعیفین"
ویلیام سعی کرد لگورو روی زمین هل بده و با صدای بلندی گفت"من میخوام مذاکره کنم"
لگو با دیدن وضعیت اون دونا خودشم دیگه به خنده افتاده بود"هیچ مذاکرهای درکار نیست بچه کوچولو"
ویلیام هونگ رو که همونجوری کنارش دراز کشیده بود گرفت"کمک هونگ..الان..رودهبر میشم"