CHAP 5

CHAP 5


نیم ساعت بعد دوباره تنها بود ، توئی باید میرفت سرکار ، ویلیام و لگو کلاس داشتن و نات هم باید برای شاگرداش برنامه مینوشت پس در اتاقشو بسته بود.

خونه به فضایی سردو خالی تبدیل شده بودو سکوت سنگینی اتاق نشیمن رو در آغوش گرفته بود.

کنار پنجره ایستاده بود و به بیرون نگاه میکرد . قطره‌های بارون به نرمی روی شیشه‌ی پنجره فرود میومدن و هونگ بیشتر احساس تنهایی میکرد . اون خواهرشو ترک کرده بودو نمیدونست چجوری با این حقیقت تلخ و هولناک کنار بیاد.

بعد مدتی حس خستگی اونو به سمت کاناپه کشوند و درتلاش برای فرار کردن از افکار تلخ چشمهاشو بست اما خواب آرومو راحتی نداشت . توی تاریکی خیالاتش جینارو دید که با چشمهایی پر از ترسو اضطراب اسمشو صدا میزد.

"هونگ! کجایی؟"

هربار که به سمتش میدوید یه دیوار نامرئی اونو به عقب میکشیدو دلتنگی و ناامیدی توی دلش بیشتر میشد.

با نفس‌های بریده بریده از خواب پرید ، قلبش با بی‌قراری توی سینه‌اش میتپیدو عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود.

انتظار داشت که بازم تنها باشه،

اما در کمال ناباوری نات رو دید که جلوش روی زمین زانو زده و با چهره‌ای آرومو دلگرم کننده نگاهش میکنه.

همونطور که با دستهاش کتف‌های هونگ رو به آرومی میمالید گفت"چیزی نیست ، فقط خواب دید"

کلماتی که به زبون میاورد مثل یه ملودی آرام‌بخش توی قلبش طنین مینداخت و کمی از استرسش کم میکرد.

سرشو بالا آوردو به چهره‌ی نات خیره شد . قلبش لابه‌لای تپش های نامنظم گم شده بود و حسهای متفاوتی توی دلش میچرخید.

نات متوجه شده بود؟

"چیزی اذیتت میکنه نه؟"

میدونست ، از همون مشخص بود ، اون آدم جزئی‌نگری بود با اینکه بروزش نمیداد.

هونگ صاف سرجاش نشستو به آرومی گفت"فقط...یه کابوس بود"

سعی کرد مانع ریزش اشکهاش بشه . درخت خاطرات جینا حس غم رو توی وجودش نگه داشته بود اما حالا که کنار این پسر بود به نوعی احساس آرامش میکرد.

بعد چند دقیقه پایین کاناپه روی مبل نشسته بود و نات توی آشپزخونه داشت قهوه درست میکرد.

وقتی کارش تموم شد به سمتش اومد و یکی از ماگهارو به سمت هونگ گرفت و بعد کنارش نشست.

وقتی عطر قهوه تلخ به مشامش رسید حس گرما به وجودش تزریق شد"ممنون نات"

نات قهوه‌شو مزه مزه کرد و بعد گفت"هروقت قهوه میخورم حالم بهتر میشه ، گفتم شاید به توام کمک کنه"

هونگ سرشو به سمتش کج کردو به چشمهاش نگاه کرد‌.

حس میکرد نات خیلی راحت بدون هیچ دردسرو اذیتی از اون دیوار رد شده بدون اینکه از هونگ بخواد گاردشو پایین بیاره.

قلبش دوباره به تپش افتاده بودو حس جدیدی توی دلش داشت جوونه میزد.

دیگه هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد ، حداقل تا تموم شدن قهوه

به این فکر میکرد که این ضربان قلب بالا یه حس گذراست یا یه چیز عمیق تر؟

تو یه لحظه تموم شجاعتشو جمع کرد و اسمشو به زبون آورد"نات"

وقتی نات نگاه منتظرشو بهش دوخت هونگ نفس عمیقی کشیدو گفت"حالمو بهتر کرد"

نات با شنیدن این حرف لبخند عمیقی زد ، خوشحال بود که تلاش کوچیکش نتیجه داده"خوبه"

با دیدن لبخندش برای لحظه‌ی کوتاهی حس کرد هیچکس بجز اونا توی این دنیا نیستن . مثل اینکه زمان متوقف شده بود و توی یه حباب شیشه‌ای گیر کرده بودن.

Report Page