CHAP 40.
چندماه گذشته بود ، انگار همهی اون روزهای سنگین و پر از بغض فقط یه کابوس بود که بالاخره پشت سر گذاشته بودنش.
حالا ، آفتابِ آخر تابستون روی شنهای نرم میتابیدو صدای امواج مثل یه موسیقی آروم توی پسزمینشون بود.
ماشین کنار ساحل پارک شده بود و بچهها هرکدوم مشغول بیرون آوردن وسیلههاشون بودن . لگو مثل همیشه با انرژی بی پایانش از ماشین پرید بیرون و با صدای بلندی گفت"باید دقیقا کنار دریا باشیم"
توئی با اخم گفت"لگو یکم آروم بگیر"
نات دستش پر از از کیف دستی بود و کنار هونگ مشغول قدم زدن سمت دریا بود اما نگاهش یک لحظه هم ازش جدا نمیشد.
لگو که قصد داشت صندلیهارو باز کنه یهو صاف ایستادو گفت"این دوتارو ببینین ، انگار اومدن ماه عسل"
نات اهمیتی بهش نداد هونگ هم سعی کرد اخم کنه اما گوشهی لبش هنوز خندون بود.
توئی هم بعد بستن در ماشین همونطور که به سمتشون میرفت زیرلب گفت"از همون روز اول همینجوری بودن فقط ما کور بودیم نمیدیدیم"
همه با صدای بلند خندشون گرفت اما ویلیام انگار اصلا اونجا نبود.
کنار لگو ایستاده بود ، دوربین توی دستش بود و نگاهش روی کسی بود که چند متر اونورتر کنار یه جمع نشسته بود و با صدای بلند چیزی رو برای دوستهاش تعریف میکرد..باد موهاشو بهم ریخته بودو آفتاب صورتشو روشن میکرد.
صدای خنده و شلوغی هنوز میومد ، لگو مشغول پر کردن میز کوچیکشون با خوراکی بودو توئی با وسواس خاص خودش غر میزد که شن رفته توی کفشش.
هونگ که متوجه نگاه خیرهی ویلیام شده بود با آرنج ضربهی آرومی به پهلوی نات زدو گفت"مثل اینکه ذهنش یجای دیگست"
نات نگاهی بهش انداخت فقط یک ثانیه کافی بود تا لبخند محوی روی لبش بشینه"واسه همینه از وقتی رسیدیم ساکته"
لگو از پشت سر یهو پرید وسطشون و با صدای بلندی گفت"من فهمیدم ، ویلیامِ دلقک دلش گیر کرده"
ویلیام که با صدای بلند لگو به خودش اومده بود سریع گفت"چرت نگو! فقط داشتم منظره رو نگاه میکردم"
نات خندشو قایم نکرد ، شونه.هاش از شدت خنده تکون خوردو شوخیوار گفت"منظرهای نگاهش میکنی عجب هیکلی ساخته"
ویلیام کلافه روی صندلی نشست و یه پاکت آبمیوه رو با حرص برداشت"ولم کنین"
اما گوشهاش سرخ شدنو نگاهش بیاختیار دوباره سمت اون پسر لغزید ، نات که انگار حسابی حوصلش سر رفته بود نگاهی به هونگ انداختو دوربین رو از روی پای ویلیام برداشت.
"نات ، نه! میخوای چیکار کنی؟"
"آروم باش فقط نگاه کن"
ویلیام با اظطراب سرشو تکون داد ولی صداش دیگه به گوش نات نرسید.
نات مستقیما رفت سمت اون گروه و همون لحظه صدای خندههاشون کمتر شد چون یه غریبه رفته بود پیششون.
نات با لبخند نصفهی همیشگیش و صدای گرمش پرسید"اسمت چیه؟"
پسر جوون سرشد بلند کردو چشمهاش روی نات ثابت موند ، بعد یه مکث کوتاه با صدای صاف جواب داد"اِست"
نات سرشو تکون دادو جوریکه انگار اسمشو مزهمزه میکرد گفت"اِست..قشنگه . میتونی از منو دوستام چندتا عکس بگیری؟"
دوربین رو کمی بالاتر گرفتو ادامه داد"یجورایی اولین سفرمون بعد از یه مدت سخته ، میخوام یادگاری باشه"
اِست بیخبر از همهجا با یه لبخند راحت و بیتکلف شونه بالا انداخت"چرا که نه"
نات دوربین رو گرفت سمتش ، بعد نگاه کوتاهی به بچهها انداختو با حرکت دست اشاره کرد برن سمتشون.
ویلیام تقریبا جیغ خفهای کشیدو صورتشو به شونهی توئی فشار داد"نهههه! من نمیام ، همین الان غش میکنم"
لگو که از شدت خنده روی میز خم شده بود دستشو روی بازوی ویلیام کوبیدو گفت"هی شوالیهی بزرگ یکم ابهتتو حفظ کن"
ویلیام با چشمهای گرد شده نگاهش کرد"ابهت؟من؟من الان یه بستنی جلوی آفتابم!"
هونگ که دیگه از خندهی لگو کلافه شده بود نفس عمیقی کشیدو یه لبخند تصنعی زد جوریکه معلوم بود بیشتر برای حفظ ظاهره"پاشو دیگه ویلیام منظرهی خوش هیکل قرار نیست تورو بخوره"
توئی از جاش بلند شدو بقیه هم پشت سرش شروع به راه رفتن کردن.
پاهای ویلیام روی ماسهها میلغزید هر قدم براش مثل راه رفتن روی یه طناب باریک بود اما نگاهش بیاختیار سمت اِست کشیده میشد که با دوربین ایستاده بودو یه لبخند عادی روی لبش داشت.
وقتی بهشون رسیدن نات دست هونگ رو گرفتو کشید سمت خودش ، صدای شوخش با موجهای دریا قاطی شد"بچهها این آقای جذاب قراره ازمون عکس بگیره بیاین اینجا"
هونگ شونه به شونهاش ایستاد و نات بیمعطلی دستش رو دور گردنش انداخت.
لگو طبق معمول طاقت نیاوردو با یه حرکت ناگهانی روی کمر توئی پرید ، توئی با اخمو بهت ولی درعین حال لبخندی که نمیتونست مخفیش کنه دستهاشو محکم دور پاهای لگو قفل کرد تا نیوفته.
"لگو حالا وقتشه بندازمت توی آب تا آدم بشی"
صدای خندهی همه بلند شد اما ویلیام دستهاشو توی جیبش انداختو یه لبخند کوچیک روی لبهاش نشست ، نگاهش رو به آسمون میدادو گاهی بیاختیار سمت اِست میرفت.
اِست دوربین رو بالا آوردو چند قدم عقب رفت تا کادر درست بشه ، چندلحظه قبل از اینکه دکمهی شاتر رو بزنه نگاهش بین اون اون پنج نفر چرخیدو با صدای آروم و صادقانهای گفت"چه خانوادهی خوبی هستین"
انگار همون یه جمله کافی بود تا لبخند همشون گرمتر بشه ، شونههاشون محکمتر بهم چسبید و حتی ویلیام که حسابی استرس گرفته بود هم نتونست جلوی لبخندشو بگیره.
کلیک.
لحظه ثبت شد.
عصر هوا رنگ نارنجیِ گرگ و میش رو به خودش گرفته بود.
هونگ روی ماسههای نرم نشسته بود ، زانوهاشو جمع کرده بودو یه دفتر تازه روی پاهاش باز بود..کاغذهای سفیدش مثل یه دنیای دست نخورده جلوش برق میزدن انگار منتظر بودن کسی براشون یه داستان جدید تعریف کنه ، باد موهاشو بهم ریخته بود اما اهمیتی نمیداد حواسش روی چیز دیگهای بود.
نگاهش رو بالا آوردو به بچهها خیره شد . لگو و توئی چند متر اونورتر مشغول قدم زدن بودن و رد پاهاشون روی ماسهها کشیده شده بود ، لگو هنوز بخاطر ماجرای ریختن سس روی لباسش میخندید چون الان تیشرت توئی تنش بودو توئی با همون نگاه جدی همیشگیش فقط یه شلوارک پوشیده بود اما نمیتونست لبخند گوشهی لبشو پنهان کنه.
اون طرف نات و ویلیام کنارهم ایستاده بودن ، دست نات دور شونهی ویلیام بودو داشت با اِست حرف میزد . جوریکه مدام میخندید و سرشو تکون میداد انگار داشت غیر مستقیم از ویلیام تعریف میکرد تا توجه اِست رو جلب کنه.
نفس عمیقی کشیدو خودکارشو برداشت ، جوهرش روی صفحهی سفید پخش شدو کلمات مثل موج کنارهم افتادن.
|خونه فقط یه چهاردیواری نیست . خونه میتونه یه آدم باشه ، جایی باشه که وقتی خستهای ، وقتی میترسی یا حتی وقتی دلت میشکنه برمیگردی و مطمئنی کسایی هستن که منتظرتن.
خانواده کسایی هستن که دوستت دارن حتی وقتی خودت از خودت بدت میاد ، کسایی هستن که بغلت میکنن حتی وقتی فکر میکنی لایق هیچچیزی نیستی.
من خونهی خودمو پیدا کردم ؛ توی آغوش نات ، توی صدای خندهی بچهها ، توی همین لحظاتی که نمیخوام هیچوقت تموم بشن.
این صفحه شروع جدید منه ، یه زندگی که میتونم بالاخره با اطمینان بگم خوبه.
و من خونه رو پیدا کردم|
دستش از نوشتن ایستادو یه لبخند عمیق روی صورتش نشست ، نگاهش روی کلمهها قفل شد رد جوهر روش شبیه نقشهی راهی بود که به خونه ختم میشد.
همون لحظه صدای نات به گوشش رسید ، با همون لحن آشنای نیمهجدیش گفت"هونگ بیا اینجا ، فکر نکن وقتی هممون خیس شدیم میذاریم همینجوری شیک و پیک روی ماسهها لم بدی"
لبخند روی لبهاش پررنگتر شد ، دفتر رو با احتیاط کنار حولهها گذاشت و بعد درآوردن کفشهاش روی ماسهها راه رفت.
وقتی به جمعشون رسید نات سریعا دستش رو گرفت و قبل از اینکه هونگ فرصت اعتراض داشته باشه با یه حرکت محکم هلش داد توی آب.
هونگ با صدای بلند گفت"نات ، لباسام!!"
نات فقط خندید و محکم بغلش کرد تا حتی یک قدم هم به سمت ساحل نره.
صدای جیغ و خندهی بقیه فضارو پر کرده بود ، نور نارنجی رنگ روی سطح دریا میدرخشید و هونگ حس میکرد بعد از مدتها قلبش آروم گرفته.
برای یک ثانیه چشمهاشو بست و فقط نفس کشید،
حالا بین امواج دریا و آغوش گرم نات،
با تمام نقصهایی که وجود داشت بازهم همه چیز کامل بود.
The End.
12.9.2025