CHAP 4

CHAP 4


صبح نور ملایم خورشید از لا‌به لای پرده‌های توری به اتاق نشیمن میتابید و هونگ بین خوابو بیداری توی احساس شیرینی غرق شده بود.

احساس میکرد توی بغل جینا دراز کشیده ، این آغوش مثل یه پناهگاه امن بود . لبخند کمرنگی روی لبهاش نشسته بود و تو دلش آرزو میکرد تا زمانیکه دنیا تموم بشه همینجا بمونه ؛ توی بغل جینا،

جایی که تموم دردو غصه‌هاش به فراموشی سپرده میشه‌.

ولی وقتی چشماشو باز کرد متوجه شد کسی که توی بغلشه جینا نیست ، درواقع لگوعه.

این واقعیت مثل یه زهر تلخ ، حس شیرینی که داشت رو خیلی راحت با خودش نابود کرد و قبل از اینکه خودش متوجه بشه چند قطره اشک از گوشه چشمش سر خوردن و روی موهای لگو افتادن . هر قطره یادآور بار سنگینی از ناامیدی و دلتنگیش بود.

همون لحظه لگو چشمهاشو باز کرد و بین خوابو بیداری با نگاه سردرگمی به هونگ خیره شد . بی‌خبر از اینکه هونگ توی ذهنش با چه چیزهایی دستو پنجه نرم میکنه محکم بغلش کردو با صدای نرم و خوابالودی گفت"گریه نکن هونگ"

این کلمه‌ها مثل لالایی قلبشو به طرز معجزه‌آسایی آروم کرد.

مثل اینکه تموم حس‌های بدی که داشت با همون جمله‌ی ساده به آرامش کوتاه مدتی تبدیل شدن . به این فکر کرد که شاید برای مدت کوتاهی از غمی که همراهش بود فاصله بگیره.

بعد چند دقیقه به آرومی از آغوش گرم لگو بیرون اومد . از اونجایی که خوابش پریده بود به سمت آشپزخونه رفت و درهمون حال موهای بهم ریختشو از جلوی چشمهاش زد کنار.

یاد روزهایی افتاد که برای جینا غذا درست میکرد . آهی کشیدو به سمت یخچال رفت تا یه صبحونه‌ی کوچولو درست کنه.

برش‌های نازک تست و بوی قهوه حس گرمی از روزهای بهتری که فراموش شده بودن رو زنده میکرد . وقتی توی دنیای خودش غرق بود متوجه ورود فردی به آشپزخونه شد . وقتی به سمتش برگشت چهره‌ی پسریو دید که دیشب یهویی اومده بود تو اتاقش و بعد غیبش زده بود . حوله کوچیکی دور گردنش انداخته بودو مشخص بود از ورزش صبحگاهی و دویدن برگشته.

نگاه کنجکاوی به هونگ انداختو گفت"سلام ، من ناتم"

وقتی سکوت هونگ رو دید ادامه داد"دیشب یهویی اومدم تو اتاقت ، معذرت میخوام"

هونگ توی دلش احساس عجیب غریبی داشت.

نات..یه اسم ساده و خوش‌آوا.

سعی کرد احساس خجالتشو نادیده بگیره و آروم گفت"من هونگم"

نات لبخند ملایمی زدو بهش نزدیکتر شد"داری چیکار میکنی؟"

هونگ که دوباره مشغول هم‌زدن محتوای کاسه بود دستپاچه گفت"فقط دارم صبحونه درست میکنم"

نات به کانتر تکیه داد و نگاهی به خمیر توی کاسه انداخت"فکر کنم بلاخره ینفر تو این خونه پیدا شد که آشپزیش خوب باشه"

توئی درحالیکه دکمه‌های لباسشو میبست با لبخند گرمی وارد آشپزخونه شد"صبح بخیر"

لگو و ویلیام پشت سرش اومدن و روی صندلی نشستن . چشمهاشون هنوز خوابالود بود . لگو درحالیکه سعی داشت موهاشو از جلوی چشمهاش کنار بزنه به ویلیام گفت"فکر کنم سر جمع دوساعتم نخوابیدم"

ویلیام با صدای خوابالودی گفت"الانم باید بریم دانشگاه"

و سرشو روی شونه‌ی لگو گذاشتو تصمیم گرفت دوباره یه چرت پنج دقیقه‌ای بزنه.

نگاه هونگ هر از چندگاهی به سمت نات کشیده میشد که کنار ویلیام نشسته بودو سعی داشت قانعش کنه از فردا باهاش به ورزش صبحگاهی بره و لگو هم با وجود اینکه هنوز خوابش میومد با حالت مسخره‌ای به نات یادآوری میکرد که ویلیام حتی برای یه مسیر پنج دقیقه‌ای هم تاکسی میگیره.

احساس میکرد با اینکه تو جمع اونا حضور داره هنوزم تنهاست . اینجا دیگه هیچ خبری از دعوا و جروبحث پدر مادرش نبود ، جو خونه سردو دلگیر نبود.

ولی هنوزم نمیتونست از دیواری که بقیه براش ساخته بودن رد بشه و احساس رهایی پیدا کنه.

Report Page