CHAP 39
هوای شهر هنوز خنکی صبح رو داشت ، جیمی ماشینو جلوی خونه نگه داشت و موتورش با صدای تیک خاموش شد . نات نفس عمیقی کشیدو دستشو سمت دستگیره برد اما قبل از اینکه بتونه کامل بازش کنه هونگ سریعا خم شدو بازوشو گرفت.
جیمی نگاهش کردو گفت"مرسی که حواست به این پسر احمق هست"
هونگ لبخند کوچیکی زدو نات با یه اخم ساختگی به سمت برادرش برگشت"جیمی!"
هونگ با احتیاط کمکش کرد از ماشین پیاده بشه ، دستش محکم روی بازوی نات بود دلش نمیخواست حتی یک ثانیه رهاش کنه.
جیمی از پشت فرمون دستی تکون داد"فعلا بچهها ، مراقب همدیگه باشین"
هونگ سرشو تکون دادو چندثانیه بعد ماشین جیمی از کوچه خارج شد.
نات و هونگ باهم وارد حیاط شدن صدای قدمهاشون روی سنگفرش بلند شدو بوی آشنای خونه و امنیت خاصش دورشون پیچید.
درحالیکه هونگ کلید رو توی قفل در میچرخوند نات نفس عمیقی کشیدو یه لبخند کمرنگ روی صورتش نشست"هیچ جا خونهی خود آدم نمیشه"
جملهاش نیمهکاره موند چون درست همون لحظه که در باز شد یه صدای بلند همراه با حجم عظیمی از برف شادی روی سرشون ریخت.
هونگ چندبار پلک زد ، دونههای سفید و سبک روی موهاش و شونههاش نشستن . نات هم چندثانیه کامل فقط مات نگاه کرد انتظار همچین استقبالی نداشت.
لگو درست جلوی در ایستاده بود ، اسپری برف شادی هنوز توی دستش بودو با لبخند نگاهشون میکرد"مرخص شدنت مبارک جناب تانات"
قبل از اینکه نات بتونه حرفی بزنه نگاهش به توئی افتاد که اون وسط با یه لبخند ملایم ایستاده بودو یه کیک خامهای توی دستش بود.
ویلیام سریعا پرید جلوش و انگشتش رو توی خامهی کیک فرو کرد ، توئی با این حرکت خشکش زد"ویلیام..تو.."
قبل از اینکه جملهاش کامل بشه ویلیام انگشتشو روی صورت نات مالید"خب جشن کامل شد"
هونگ بیاختیار خندید ، قیافهی جدی نات خیلی بامزه بنظر میرسید.
توئی آه عمیقی کشیدو اخم نصفه نیمهاش خیلی زود با یه لبخند واقعی جایگزین شد ، با صدایی پر از محبت گفت"به خونه خوش اومدی"
خندهی نصفه نیمهای روی صورت نات نشست ، همون لبخند آشنا که مدتها محو شده بود داشت کمکم به لبهاش برمیگشت..صدای خندهی کوتاه اما خشدارش مثل یه آغوش گرم بود که اون لحظه رو پر کرده بود.
.
.
.
کیک تقریبا تموم شده بود ، ظرفها یکییکی توی سینک تلنبار شده بودن و بوی شیرین وانیل هنوز توی خونه میپیچید.
ویلیام از توی جامدادیش که همیشه روی کانتر ولو بود یه ماژیک مشکی برداشت و با یه لبخند گنده رفت سمت نات . درست کنارش روی کاناپه نشست و با صدای بلند انگار که میخواد خبر خیلی مهمی رو اعلام کنه گفت"خب نات عزیزم قراره روی گچ دستت یه اثر هنری خلق کنم"
نات ابروهاشو بالا انداخت ، دستشو کمی عقب کشیدو غر زد"نه ، من نمیتونم چندماه تموم یه دفترنقاشی بچگونه رو روی دستم اینور اونور ببرم"
ویلیام با یه نیشخند دستهاشو به نشونهی تسلیم بالا برد اما بعد با یه حرکت سریع گچ دستشو گرفت"دیر گفتی"
نات سعی کرد مقاومت کنه ولی با خستگیش هیچ شانسی در مقابل هیجان ویلیام نداشت.
"ویل..جدی میگم ، نکن"
لگو که درست روبروشون نشسته بود به محض دیدن اون کشمکش با ذوق گفت"ایدهی خوبیه"
توئی هم با لبخند کج همیشگیش دستشو زیر چونهاش گذاشتو نگاهشون کرد"اجازه بده بکشه نات ، نهایتش یه قلب یا اسم خودشه"
نات با ناامیدی سرشو به پشتی کاناپه تکیه دادو به نشونهی تسلیم شدن به سقف خیره شد"باشه ، فقط زود تمومش کن"
ویلیام با تمام جدیتی که یه هنرمند بزرگ میتونست داشته باشه اول یه قلب بزرگ کشید ، بعدش یه شکلک بامزه با چشمهای کج و دهن خندهدار.
نات بعد چندثانیه با ابروهای بالا رفته به ویلیام خیره شد انگار باورش نمیشد واقعا اجازه داده این فاجعهی بزرگ روی گچ دستش حک بشه.
اوج کار وقتی بود که ویلیام با یه تمرکز دیوونه کننده زبونشو یهذره بیرون آوردو زیرلب زمزمه کرد"صبر کن..یکوچولو دیگه"
بعد یکی دو دقیقه با افتخار گفت"اینم از اژدهام"
نات خم شدو گچ رو نگاه کرد ، چیزی که روش نقاشی شده بود بیشتر شبیه یه کرم خاکی با دوتا بال کج و دندونهای نامرتب بود.
لگو از شدت خنده توی بغل توئی ولو شد ، ویلیام بیتوجه بهش ماژیک رو مثل شمشیر بالا گرفت و مصمم گفت"قانون جدید ، هرکسی که توی این خونه زندگی میکنه باید روی گچ نات امضا بزنه"
توئی با همون حالت خونسردش بازوهاشو توی سینهاش جمع کردو گفت"این بینظمیه ، گچ یه چیز پزشکیه نه دفتر یادگاری"
ویلیام چپ چپ نگاهش کرد"بیا دیگه توئی"
نات بخاطر قیافهی جدی ویلیام و نگاه توئی که اکراه ازش میبارید خندش گرفت . بالاخره توئی با یه آه تسلیم شد ، ماژیک رو گرفت و گوشهی گچ با نهایت دقت یه پنگوئن کوچیک کشید.
نوبت لگو که رسید ، با همون شیطنت همیشگیش ماژیک رو از دست توئی گرفت و بدون لحظهای فکر کردن یه امضای بزرگ زد که نصف گچ رو پر کرد.
نات با ناباوری گفت"لگو ، حالا من با این وضعیت چجوری از خونه بیرون برم؟"
لگو شونه بالا انداخت"میتونی به همه بگی امضای منو گرفتی"
وقتی ماژیک به دست هونگ رسید همهی نگاهها رفت سمتش . هونگ اول کمی مکث کرد بعد با یه لبخند کوچیک کنار نات نشست ، دستشو روی گچ گذاشتو با نهایت آرامش یه قلب کوچیک و اول اسمهاشون رو زیرش نوشت.
نگاه نات رو حروف کوچیک اسمشون قفل شدو لبخند نرمی روی صورتش نشست.
ویلیام دست به سینه با حالت کسی که یه کلکسیون هنری رو کامل کرده خیلی اغراقآمیز گفت"خب هنرم کامل شد ، حالا اثر هنریم میتونه بره استراحت کنه"
صدای خندهی توئی و لگو بلند شد ، نات همونطور که به هونگ نگاه میکرد گفت"کمکم میکنی برم توی اتاقم؟"
هونگ سریعا از جاش بلند شدو به نات هم کمک کرد بلند بشه.
در اتاق که بسته شد یه سکوت نرم اطراف رو پر کرد ، هونگ چندثانیه همونجا دم در موند و نفس عمیقی کشید ته قلبش ترکیبی از آرامش و خستگی موج میزد.
همین چندروز پیش حس کرده بود همهچیز داره از هم میپاشه..صدای آژیر ، نور سرد بیمارستان ، بوی خون ، اشکهایی که بند نمیومدن..و حالا؟
اینجا بود ، توی خونه با خندهها و شیطنتهای لگو و ویلیام ، غرغرهای توئی و مراقبهاش..و نات.
انگار همهچیز داشت ذره به ذره برمیگشت سرجاش.
با یه نیمچه لبخند رفت سمتش و بالشهارو با دقت مرتب کرد . چندبار سطح تخت رو صاف کرد تا مطمئن بشه راحت ترین حالتشه . وقتی دید نات سرشو روی بالش گذاشتو نفسش رو آروم بیرون داد دلش کمی سبک شد.
یه قدم عقب رفت اما قبل از اینکه دستش روی دستگیرهی در بشینه صدای نات بلند شد"هی.."
برگشت سمتش ، نات با اون لبخند خستهاش ابروشو بالا انداختو خیلی آهسته با دست به اونور تخت اشاره کرد
"نمیخوای بیای اینجا؟"
هونگ برای چندثانیه همونجا ایستاد . نگاهش پر از تردید بود انگار بین عقل و دلش گیر کرده باشه اما در آخر نتونست جلوی خودش رو بگیره.
خیلی آروم به سمت تخت برگشتو با احتیاط کنار نات دراز کشید ، انقدری فاصله داشت که مبادا به دست یا پهلوی آسیب دیدهاش فشار بیاد حتی وقتی دستشو روی تخت گذاشت مکث کرد انگار میترسید حضورش باعث درد بشه.
اما درست همون لحظه انگشتهای نات جلو اومدنو خیلی گرم بین انگشتهای سرد هونگ قفل شدن.
اول دستش مثل یخ سرد بود ، اما گرمای دست نات کمکم بهش جون داد مثل جریان آرومی که توی رگهاش پخش میشد..انگار هر قطره خون دوباره گرم و هر تپش دوباره زنده شد.
"از جیمی شنیدم میخواستی با گریههات بیمارستانو به دریا تبدیل کنی"
هونگ اول یکم جا خورد بعد بیاختیار خندهی آرومی از لبهاش پرید اما اون خنده فقط سطح ماجرا بود ، توی نگاهش یه آرامش عجیبی میدرخشید آرامشی که با حضور نات دوباره برگشته بود . با صداقت گفت"من فقط..ترسیده بودم . نمیخواستم بعد از جینا تو رو هم از دست بدم"
نات خیلی آروم دستشو بالا آوردو سر هونگ رو با خودش نزدیکتر کرد ، لبهاشو به پیشونی هونگ چسبوندو یه بوسهی عمیق و بدون عجله روش گذاشت.
"معذرت میخوام اگه اذیت شدی"
هونگ نفهمید چه اتفاقی افتاد فقط حس کرد دلش میخواد بیشتر توی اون آغوش جا بشه . مثل یه بچهی خسته که دنبال یه پناه میگشت خودش رو توی بغل نات جمع کرد ، گرما و بوی آشنای نات براش یه دنیای کوچیک بود.
"تو هیچوقت منو اذیت نکردی ، برعکس تنها کسی بودی که باعث شد دووم بیارم"
نات همونطور که نیمخیز به بالش تکیه داده بود انگشتهاشو لابهلای موهای نرم هونگ فرو برد و زیرلب جوریکه فقط هونگ بشنوه زمزمه کرد"پس قول بده همیشه پیشم بمونی ، چون من نمیخوام از این به بعد یه لحظه رو هم بدون تو تصور کنم"
چندثانیه سکوت،
و بعد هونگ گفت"نات..میدونی که تو ، خونهی منی؟"
لبخند نات کشیدهتر شدو نگاهش روی چشمهای هونگ قفل شد جوریکه انگار میخواست تمام کلمات ناگفته رو ازشون بخونه.
"یعنی چی؟"
هونگ لبخند گرمی زد . دستش روی بازوی نات ، کمی بالاتر از جایی که گچ شروع میشد نشست و گفت"یعنی وقتی پیش توام ، احساس میکنم همهچیز راحتتر حل میشه و میگذره..انگار اینجا گرمو نرمترین ، امنترین جای دنیاست..انگار همهچیزای خوب همینجا خلاصه میشه"
نات ماتش برد ، حرفهای هونگ مثل یه موج گرم توی وجودش پیچیدو بعد قلبش محکمنر کوبید.
حالا جوابش رو پیدا کرده بود،
برای هونگ ، خونه همینجا بود.
بیاختیار فاصلهی بینشون رو کمتر کرد ، چشمهاش مثل کسی که بالاخره جواب سوالی رو که مدتها دنبالش میگشت رو پیدا کرده برق زدن و لبهاش خیلی نرم روی لبهای هونگ نشست.
چشمهای هونگ بلافاصله بسته شدو دستش فشار بیشتری به بازوی نات وارد کرد . برای لحظهای هیچ چیزی مهم نبود ، نه دردها و نه گذشته ، فقط اون دونفر بودن و حس خونهای که بالاخره بعد از سالها پیدا شده بود.