CHAP 38
نور ملایم و خستهی صبح از لای پردههای سفید و نازک توی اتاق میتابید . هوا هنوز بوی الکل و دارو میداد و صدای تیکتاک آهستهی مانیتور تنها چیزی بود که فضای ساکت اتاق رو پر میکرد.
توی مرز باریک بین خواب و بیداری دستوپا میزدو سنگینی پلکهاش مثل وزنهای روش فشار میاورد ، حس میکرد چیزی نرم و آروم روی موهاش میلغزه..خیلی آهسته بود مثل نوازشی که نمیخواست قطع بشه.
نفسش لرزید اولش فکر کرد خیال یا یه خواب شیرین دیگست اما اون حس ، اون گرما ، اون لمس..زیادی واقعی بود.
وقتی پلکهاشو باز کرد یه تصویر محو جلوی چشمش بود . سفیدی ملافه ، لولههای سرم و نور خفیفی که روی صورت کسی افتاده بود . سرش روی تخت درست کنار دست نات کمی جابهجا شد ، گیج و خوابآلود.
وقتی سرشو بلند کرد قلبش برای یه لحظهی کامل از کار افتاد.
نات بیدار بود.
چشمهاش هرچند کمی خسته ، اما باز و زنده بودن . صورتش رنگ پریده و رد زخم روی پیشونیش معلوم بود اما داشت لبخند میزد ، درحالیکه به هونگ خیره شده بود صدای گرفته و ضعیفش مثل نجوا توی اتاق پخش شد"موهاتو بهم ریختم..ببخشید"
هونگ خشکش زد مغزش حتی فرصت پردازش اون جملهی ساده رو پیدا نکرد و همون لحظه بغض سنگینی راه گلوشو بست.
اشکهاش بدون دعوت پشت چشمهاش جمع شدو دونهدونه روی گونههاش لغزید . انگشتهاشو محکم دور دست نات حلقه کرد انگار میترسید دوباره از دستش بده.
قطرههای اشک روی لبخند نیمبندش چکیدن و صدای لرزونش بین گریه و خنده گم شد"نات..تو بیداری"
نات آروم پلک زد و دستشو کمی توی دست هونگ فشار داد ، با صدای گرفته و کمجونش گفت"فکر کنم آره"
قطرهها یکییکی روی گونههاش و لبخند پررنگی که مدام میلرزید خط کشیدن ، هیچ تلاشی برای پنهان کردنشون نکرد..چه فایده؟نات نگاهش میکرد ، نات چشمهاش باز بود و بهش لبخند میزد.
نات دست سالمشو به زحمت بالا آوردو خیلی آروم اشکهاشو پاک کرد ، لمسش لرزون اما پر از آرامش بود.
"اگه میدونستم با این اتفاق گریه میکنی..بیشتر مراقب بودم"
قلب هونگ لرزید ، انگار تمام وجودش ذوب شدو اشکهاش بیشتر شدن اما کلمهای از دهنش بیرون نیومد.
نات به سختی نفس کشیدو تمام قدرتی که توی تن نیمهجونش مونده بود دستشو پشت گردن هونگ گذاشت ، حرکتش کُند اما مصمم بود.
لحظهای که انگشتهاش روی گردنش نشستن هونگ یکم جا خورد اما وقتی نات خیلی آهسته اونو به خودش نزدیکتر کرد مقاومتش شکست.
فرو ریخت..خم شد و توی بوی آشنای نات و گرمای بدنش غرق شد.
نات دستشو لابهلای موهای نقرهای هونگ کشید ، لمسش آروم بود انگار داشت هر تار مو رو با دقت نوازش میکرد.
"هی ، بسه دیگه گریه نکن"
هونگ بدون هیچ حرفی دستهاشو دور بدن نات حلقه کرد ، نه انقدر محکم که به زخمهاش فشار بیاره و نه اونقدر آروم که شبیه یه لمس کوتاه باشه..درست همونقدر که مطمئن بشه این لحظه واقعیه.
نفسش لرزون بود اما وقتی سرشو کمی عقب کشید تا لبخندو نگاه خستهی نات رو ببینه بالاخره صداش دراومد"از این به بعد باید بیشتر مراقب باشی"
صداش شکست"من داشتم از نگرانی خفه میشدم"
لبخند نات پهنتر شد ، انگار این غر زدن بهترین ملودی بود که میتونست توی این مدت بشنوه ، درحالیکه انگشتهاش هنوز نرم و آهسته بین موهاش حرکت میکردن زمزمهوار گفت"چشم"
چندلحظه توی سکوت گذشت فقط صدای نفسهای سنگین نات بود که به گوش میرسید ، بعد هونگ مثل کسی که تازه یادش افتاده بود باید کاری کنه سرشو تکون دادو با عجله بلند شد"وای..نه ، صبر کن باید دکتر بیارم"
صدای پر از استرسش باعث شد نات خندش بگیره"هونگ ، لازم نیست..من همین الان بیدار شدم ، خوبم"
"خوب؟؟تو دو روز بیهوش بودی ، هنوز حتی نمیتونی درست نفس بکشی . همین الان برمیگردم"
و قبل از اینکه نات بتونه حرفی بزنه از اتاق رفت بیرون ، قدمهاش تند بودن و تپش قلبش بالا رفته بود . چند دقیقه بعد با دکتری که پشت سرش میومد برگشت ، دکتر بعد معاینه چندتا سوال پرسیدو ضربانشو گرفت.
هونگ کل اون مدت کنار تخت ایستاده بود و وقتی دکتر رفت تازه نفسش یهذره باز شد.
"دیدی گفتم باید دکتر بیاد؟"
نات با لبخند ضعیفی گفت"باشه ، هرچی تو بگی"
هونگ دستی پشت گردنش کشیدو با عجله گفت"من الان برات آب میارم ، از جات تکون نخور"
از اتاق بیرون رفتو اینبار با یه لیوان آب برگشت.
دستهاش هنوز میلرزیدن . نی رو توی لیوان گذاشت ، بعد خم شد و با احتیاط لبهی نی رو برد سمت لبهای نات.
وقتی لیوان رو پایین گذاشت نات آروم گفت"بیشتر از من خودت خسته شدی"
هونگ بهش کمک کرد تا نیمخیز بشینه و پشتی تخت رو کمی بالا برد تا راحتتر تکیه بده ، و بعد نات دستشو گرفت و مجبورش کرد کنارش بشینه.
چشمهاش آروم صورت هونگ رو از نظر گذروند و اخم کوچیکی بین ابروهاش افتاد ، صدای نرم و خستش توی اتاق پیچید"هونگ ، تو لاغر شدی"
لباسهاش به وضوح توی تنش گشاد شده بودن و زیر چشمهاش تیره بود.
"تو همش اینجا بودی نه؟از خودت مراقبت نکردی"
هونگ نگاهش رو از چشمهای نات گرفت و شونه بالا انداخت"خب..من منتظر بودم تو زودتر بیدار بشی"
نات آهی کشیدو انگشتهاش روی خطوط ظریف دست هونگ به حرکت دراومدن"از این به بعد باید حواست به اینجور چیزا باشه"
هونگ لبخند کوچیکی زدو دوباره نگاهشو بالا آورد"میدونی..با مامانم حرف زدم"
نات یه تای ابروشو با تعجب بالا انداخت"جدی؟"
سرشو آروم تکون دادو نفس عمیقی کشید"بعدش..میخوام برم دانشگاه ، البته اگه دوباره حوصلهی درس خوندن داشته باشم"
لبخند نات عمیقتر شد"خوشحالم که این تصمیمو گرفتی..من باید چیکار کنم..؟"
هونگ لبخندشو مخفی نکرد و با دقت بهش گوش داد.
"احتمالا اولین برنامم بعد از اینکه خوب شدم ، یه مسافرت کوچیک باشه"
"مسافرت؟"
نات زمزمه کرد"آره ، دوست دارم پنج نفری بریم دریارو ببینیم ، چند روز تموم فقط خوش بگذرونیم"
هونگ تمام مدت با ذوق بهش نگاه میکرد و لبخندش هیچجوره از لبهاش پاک نمیشد ، نگاهش کمی بیشتر روی چشمهای درخشانش موند و بعد بیهوا گفت"خیلی نازی هونگ"
هونگ برای ثانیه کوتاهی خشکش زد ، گوشهاش سرخ شدن و همونطور که دست آزادشو پشت گردنش میکشید گفت"من..ناز نیستم"
و ضربهی خیلی آرومی به پای نات زدو سرشو انداخت پایین.
نات خندش گرفت ، یه خندهی ضعیف اما پر از زندگی..و هونگ با شنیدن صداش حس کرد دنیاش دوباره امن شده.
"وقتی خجالت میکشی بیشتر ناز میشی ، از همهچیز قشنگتره"
هونگ صداشو کمی بالا برد"بس کن نات"
صدای نات پر از شوخی بود و رگههای خنده توش مشخص میشد"چرا؟مگه دروغ میگم؟"
"آره ، دروغ میگی"
دستشو به سمتش برد ، انگشتهاشو زیر چونهی هونگ گذاشت و سرشو به آرومی بالا آورد ، با یه نگاه جدی و گرمایی که قلب هونگ رو ذوب میکرد گفت"من هیچوقت بهت دروغ نمیگم"
برای هونگ همهچیز دورش تار شد ، قلبش محکمتر کوبید و نفسهاش کوتاهتر شدن.
نات با تن صدای پایینتری ادامه داد"چون تو ، هم خونهی منی..هم قلبمی"
یه سکوت کوچیک بینشون افتاد ، هوای اتاق بیمارستان بوی ضدعفونیکننده میداد اما برای اون دونفر همهچیز مثل دنیای کوچیکی شده بود که فقط مال خودشون بود.
نات کمی خم شد و انگشتهاش زیر چونهی هونگ ثابت موندن.
"میتونم؟"
هونگ فقط سرشو خیلی کوتاه تکون داد.
و همونجا لبهاش به آرومی روی لبهای هونگ نشست . نرمو کوتاه اما پر از چیزهایی که هیچوقت نمیتونستن به زبون بیارن.
هونگ چشمهاشو بست و لبخند کوچیکی روی لبهاش نشست،
انگار دنیا برای لحظهای کامل بود.