CHAP 37
روی صندلی نشسته بودو نگاهش روی دیوار سفید بود ، وقتی یه سایه نزدیکش شد سرشو بالا گرفت . جیمی درحالیکه مشغول صحبت با موبایل بود داشت به سمتش میومد..وقتی بهش رسید تماس رو قطع کردو لبخندی زد"سلام هونگ ، ممنون که صبر کردی بیام"
هونگ لبخند کمرنگی زد"سلام پی"
جیمی دستشو روی شونهاش گذاشتو گفت"برو خونه یهذره استراحت کن ، بنظر میاد خستهای"
نگاه هونگ روی چشمهای جیمی موند ، چشمهایی که شباهت بیش از اندازهای به نات داشتن..ته دلش میخواست مخالفت کنه نمیخواست نات رو تنها بذاره اما قبل از اینکه چیزی بگه جیمی نشست کنارش"من اینجا میمونم ، اگه اینجوری پیش بری خودتم میوفتی روی تخت بیمارستان..میتونی فردا برگردی"
انگشت هونگ روی سطح فلزی صندلی مشغول کشیدن خطهای فرضی شد خستهتر از این بود که بحث کنه ته دلش میدونست جیمی راست میگه.
"باشه..اگه اتفاقی افتاد حتما بهم زنگ بزن"
جیمی سرشو تکون و لبخندش کمر پررنگتر شد.
وقتی از بیمارستان زد بیرون نزدیکهای عصر بود ، آفتاب چشمشو میزد اما انگار هیچ گرمایی بهش نمیرسید تمام وجودش خالی شده بود..خیابونها شلوغ بودن ، صداها توی گوشش گم میشدن اما تنها چیزی که میشنوید ضربان قلب بالای خودش بود.
مسیرشو سمت آرامگاه عوض کرد ، اولین باری که به اینجا اومد قبل از سال نو بود..روزی که همهی امیدش خاموش شده بود اما نات با آرامشی که فقط خودش بلد بود تیکههای شکستهی هونگ رو کنارهم چید.
بوی عود و گل یاس توی محوطه میپیچید ، زیادی ساکت بود انگار زمان ایستاده.
وقتی جلوی عکس جینا ایستاد اولین چیزی که به چشمش خورد لبخند معروفش ، موهای لختش که روی دوشش ریخته بودو چشمهای درخشانش بود..جوری لبخند زده بود که انگار هنوز زندست.
بغض توی گلوش پیچید و نفسش سنگین شد اما دیگه نمیخواست فرار کنه..دیگه نمیخواست این موضوع رو انکار کنه چون حقیقت همین بود.
دستش رو روی شیشهی قاب عکس کشید انگار میخواست صورت جینارو لمس کنه ، یه قطره اشک آروم از گوشهی چشمش چکیدو لبخند نصفهنیمهای زد"سلام جینا"
نفس عمیقی کشیدو نوک انگشتشو روی چشمهای جینا کشید..یاد لحظههایی افتاد که باهم بحث میکردن ، وقت میگذروندن ، میخندیدن..و آخرش اون سکوت زجرآور.
"دیگه باید قبول کنم نه؟تو رفتی..اما این زندگی هنوز ادامه داره"
با صدای آرومتری ادامه داد"دلم خیلی برات تنگ شده..اولش نمیتونستم قبول کنم ، فکر میکردم یه کابوسه فکر میکردم بیدار میشمو باز توی خونهایم"
پلکهاشو برای لحظهای روی هم فشرد و ذهنش به عقب برگشت ، به همون روزای بیدغدغه.
اتاقشون پر از بالش و پتو بود . جینا داشت بالش هارو روی هم میپیچید و همش با خنده میگفت این بهترین قلعهی مخفی دنیاست..و هونگ درحالیکه روی دیوارهایی که با پتو درست شده بود ریسه میچسبوند با صدای بلند قهقه میزد.
بعدش شب..لپتاپ روشن بود ، صدای کارتون توی فضا پخش میشدو هونگ و جینا با چشمهای خوابآلود کنار هم لم داده بودن.
اون موقع هیچ غم و نگرانی وجود نداشت،
انگار کل دنیا توی اون اتاق خلاصه میشد.
وقتی چشمهاشد باز کرد تصویر محو شد ، دوباره توی آرامگاه بود و فقط صدای باد توی گوشش میپیچید . شدت اشکهاش تندتر از قبل شد اما هنوزم لبخند روی لب داشت.
"اما خب..این واقعیته ، تو دیگه کنارم نیستی اما..خاطراتت ، خندههات..هنوز پیشمن"
یه نفس لرزون دیگه کشید ، لبهاشو به زور از هم باز کردو گفت"من..من توی خونهی جدید حالم خوبه . کسایی هستن که بهم اهمیت میدن"
یه قطره اشک دیگه از چشمش پایین افتاد"قول میدم جینا..سعی میکنم قوی باشم ، سعی میکنم بخندم..نمیذارم همهچیز خراب بشه ، نات رو هم از دست نمیدم..قول میدم"
کلمات آخر رور زمزمه کرد ، انگار میخواست خودش رو قانع کنه.
یه قدم به عقب برداشتو به عکس نگاه کرد.
بعد برگشت ، شونههاشو صاف کرد و درحالیکه سعی داشت بغضشو قورت بده از آرامگاه خارج شد.
.
.
.
بوی خمیر سوخته توی خونه میپیچیدو آشپزخونه انگار میدون جنگ بود . آرد روی زمین ، ظرفها تلنبار شده و ویلیامی که با موهای بهم ریخته و دماغی که نوکش آردی شده بود کفگیر رو مثل اسلحه توی دستش داشت.
"واقعا چرا از بیرون غذا نگرفتیم؟ما حتی بلد نیستیم برنج درست کنیم توئی . نصف این خونه منفجر شده"
توئی با خونسردی آستینهاشو بالا زد و تخممرغهارو برداشت ، همزمان نگاهی به ساعت انداختو گفت"چون هونگ از دیروز به اندازهی کافی آت و آشغال خورده..من حداقل یبار غذای موردعلاقهی هرکدومتونو درست کردم ولی برای هونگ نه"
ویلیام نگاهی به ظرفهای کثیف انداختو زیرلب غر زد"تو حتی بلد نیستی سس غذاشو درست کنی"
اون طرف ، لگو جلوی تلوزیون نشسته بود و لیست فیلمهاشو توی موبایل بالا پایین میکرد"نمیدونم کدومو انتخاب کنم ، تقریبا همشونو دیدیم"
همون لحظه صدای باز شدن در اومد و همشون نگاهشونو به راهرو دوختن . هونگ با یه لبخند خسته وارد خونه شدو همونطور که کفشهاشو درمیاورد با دیدن وضعیت خونه لبخندش واقعیتر شد.
آشپزخونه مثل میدون جنگ شده بود ، کیسهی آرد روی کانتر ، ظرفهای کثیفی که سینک رو پر کرده بودن و بوی سوختن چیزی که نمیتونست تشخیص بده.
لگو سریعا از جاش بلند شدو رفت سمتش ، با لحن جدی و خونسردی که اصلا بهش نمیومد گفت"خب بچمون برگشت ، زودباش برو یه دوش بگیر..تا برگردی ما همه چیزو درست میکنیم"
قبل از اینکه حتی فرصت اعتراض داشته باشه لگو بازوشو گرفت و با ملایمت کشوندش سمت اتاق.
با لبخند گفت"لگو من خوبم"
لگو با غرغر گفت"آره جون خودت ، نات هنوز یه چشمشو باز نکرده له شدی"
هونگ خندش گرفت ، حس امنیتی که توی این خونه داشت دوباره دورش حلقه زد . یه لحظه توی چارچوب اتاقش ایستاد و نگاهی به ویلیامو توئی انداخت که توی آشپزخونه دور خودشون میچرخیدن و لگویی که دوباره داشت برمیگشت سمت تلوزیون.
اون هنوز اینجا بود..کنار کسایی که میتونست بهشون اسم خانواده رو بده.
وقتی از حموم خارج شدو با حوله روی موهاش و لباسهای راحتی از اتاق بیرون رفت فضای خونه هنوز شلوغو نامرتب بود اما عطر غذای گرم توی هوا میپیچید . وقتی چشم لگو به هونگ افتاد پشت میز کنار توئی نشست و گفت"بچهی ما تمیزو مرتب برگشت ، بیا غذا بخوریم"
توئی خیلی آروم جوریکه بخواد اذیتش کنه گفت"تو خودت بچهی هونگ حساب میشی لگو"
هونگ لبخند کمرنگی زدو کنارشون نشست . توئی بدون معطلی یه بشقاب پر جلوی هونگ گذاشت و هونگ با تعجب گفت"چخبره؟من فقط یهنفرم"
لگو با جدیت نمایشی گفت"باید تقویتت کنیم"
ویلیام با لبخند شیطنتآمیزی گفت"بچهها یکم یواشتر ، فکر کنین نات بیدار بشه و ببینه هونگ تپل شده..اونوقت هرروز صبح زود با اجبار میبرتش باشگاه"
همشون زدن زیر خنده ، لبخند هونگ هم عمیقتر شد انگار تمام غمهارو از روی دوشش برداشته بودن و یه نقطهی کوچیک از امید توی دلش روشن شده بود.
بعد از چند ساعت خونه توی سکوت فرو رفته بود ، فقط صدای آروم و منظم نفس بچهها توی فضا میپیچید . ویلیام با دهن نیمهباز روی کاناپه ولو شده بود ، لگو سرشو به شونهی توئی تکیه داده بودو هرسهتاشون توی خواب بودن.
هونگ از جاش بلند شد ، آرومو بیصدا بدون اینکه ذرهای مزاحمشون بشه رفت سمت اتاق ، یه پتوی نرم برداشت و برگشت..با دقت پتو رو روی هرسهتاشون انداخت و برای ثانیهی کوتاهی همونجا موند.
قبلا فکر میکرد هیچوقت نمیتونه خونه رو پیدا کنه ، اما الان..همین چندنفر براش حکم خانواده رو داشتن.
از روی کانتر یه کاغذ چسبدار و خودکار برداشتو نوشت"میرم بیمارستان ، نگران نباشین . هونگ"
کاغذ رو روی دیوار چسبوند ، یه نگاه دیگه به دوستهاش انداختو آروم رفت سمت اتاقش . یه ژاکت سبک پوشیدو بعد برداشتن کلیدش بیصدا از خونه خارج شد.
هوا کمی سرد بودو خیابونهای خالی زیر نور سفید و کمرمق چراغها امتداد پیدا میکردن.
همونطور که مشغول قدم زدن بود موبایلش رو روشن کرد و به جیمی پیام فرستاد که داره برمیگرده بیمارستان.
امشب هم میخواست کنار نات بمونه ، شاید..به امید اینکه فردا چشمهاشو باز کنه و اولین کسی که میبینه هونگ باشه.