CHAP 36
نور خاکستری صبح مثل بخار سرد از لای پردهی نیمه کشیده توی اتاق میتابید ، هوا بوی الکل میدادو مانیتور کنار تخت با یه صدای منظم ضربان قلب نات رو نشون میداد.
هونگ تمام مدت بیحرکت روی صندلی کنار تخت نشسته بود..چشمهاش قرمز ، سنگین و پر از رگههای خستگی بود . سر انگشتهاشو روی دست نات میکشیدو هر چند دقیقه یکبار نفسش رو به سختی بیرون میداد انگار میخواست با اینکار خودشو زنده نگه داره.
لباسهای خونیش دیگه تنش نبود ، جاش تیشرت ساده و گشادی که بچهها آورده بودن رو پوشیده بود اما اون لکههای قرمز هنوز از ذهنش پاک نمیشدن.
در اتاق آروم باز شدو صدای منظم و سنگین پاشنهی کفش روی سرامیک ، سکوت اتاق رو شکست . هونگ سرشو بلند کرد چشمهاش کمی تار میدیدن اما بعد تصویر واضح شد.
یه زن قدبلند با موهای تیره و صورتی که تهچهرهاش شباهت عجیبی به نات داشت وارد اتاق شد . خطوطی از غم گوشهی چشمهاش بود اما وقتی نگاهش به هونگ افتاد لبخند گرمی زد.
جلوی تخت ایستادو با لحن مهربونی گفت"سلام هونگ ، من مادر ناتم"
هونگ از جاش بلند شدو با حالت دستپاچهای بعد صاف کردن گلوش گفت"سلام ، خوش اومدین"
هیچوقت تصور نمیکرد اولین باری که مادر نات رو میبینه توی همچین جایی و توی این وضعیت باشه.
مادر نات با دقت بهش نگاه کرد ، موهاش بهم ریخته و دستهای لرزونش کنار تخت مشت شده بودن.
"از دیشب اینجا بودی؟"
هونگ سرشو آروم تکون داد"بله"
چندثانیه سکوت بینشون افتاد ولی نه سنگین و آزاردهنده . آروم جلو اومدو دستشو روی پیشونی پسرش گذاشت ، انگشتهاش با احتیاط بین تارموهای نات لغزیدن نگاهش از پر از دلتنگی بود..با صدایی گرفته و ملایم گفت"ممنون که کنارش بودی هونگ"
هونگ سرشو پایین انداخت ، لبهاش لرزیدن واقعا نمیدونست در جوابش باید چی بگه.
زن هنوز مشغول نوازش موهای نات بود ، با صدایی مطمئن گفت"نگران نباش عزیزم..نات زود حالش خوب میشه قویتر از این حرفاست"
لبهاشو بهم فشردو نفسشو آهسته بیرون داد احساس میکرد کمی از فشار سنگینی که روی شونههاش افتاده بود سبکتر شده ، برای اولین بار بعد از اون تصادف گوشهی کوچیکی از دلش آروم گرفت..زیرلب زمزمه کرد"امیدوارم"
مادر نات بعد چندثانیه گفت"هوا داره تاریک میشه نمیخوای برگردی خونه؟پدرمادرت ممکنه نگران بشن"
هونگ برای لحظهای خشکش زد.
خونه؟
پدرمادرش؟
بغضِ توی گلوش سنگین بود اما سعی کرد عادی صحبت کنه"دوست دارم تا جیمی بیاد کنار نات بمونم"
بعد رفتن مادر نات ، هونگ برای قدم زدن از اتاق بیرون رفت . راهروی بیمارستان ساکت بودو فقط صدای پچپچ پرستارها از دور میومد . هر قدم سنگینی که روی سرامیک سفید میکشید انگار هزاربار وزن داشت چون بخاطر نشستن طولانی مدت پاهاش درد گرفته بودن.
روی نیمکت فلزی گوشهی راهرو نشست و نفسشو بیرون داد . فلز سرد به پوستش نفوذ میکردو باعث میشد کمرشو کمی منقبض نگه داره.
آرنجهاشو روی زانوهاش گذاشت و بعد قلاب کردن دستهاش سرشو روشون قرار داد.
همون موقع لرز خفیفی توی جیبش پیچید . موبایلش.
وقتی موبایل رو درآورد اسم مادرش روی اسکرین بود.
انگشت شستش توی هوا معلق موندو چشمهاش تار شدن قبلا هزاربار این تماس رو رد کرده بود ، هزاربار اجازه داده بود تماسش بدون جواب بمونه ولی اینبار..نمیدونست چرا ، ته دلش صدای ضیعفی زمزمه میکرد که اگه اینبار هم رد کنه شاید دیگه هیچ فرصتی باقی نمونه.
موبایل رو به گوشش نزدیک کردو با اکراه دکمه رو فشرد.
چندثانیه سکوت.
بعد صدای مادرش از اون طرف خط بلند شد"الو..هونگ؟"
تعجب توی صداش موج میزد انگار مطمئن بود مثل همیشه تماسش نادیده گرفته میشه.
دست هونگ روی زانوش مشت شده بودو بند انگشتهاش سفید بودن ، پلکهاشو بست و نفس عمیقی کشید هنوز هیچی نگفته بود.
مادرش با تردید پرسید"خودتی..درسته؟"
با صدایی که به زور از گلوی خشک و گرفتهاش بیرون میومد گفت"آره ، خودمم"
بعد یه مکث کوتاه مادرش با لحنی که انگار بین احتیاط و دلتنگی گیر کرده بود پرسید"حالت چطوره؟"
هونگ با صدای بیرمق و خفهای گفت"افتضاحم"
مادرش آهی کشیدو گفت"منم همینطور"
بینشون سکوت افتاد ، یه سکوت سنگین مثل وزنی که روی قفسه سینهاش مینشست و اجازه نمیداد راحت نفس بکشه.
هردو توی ذهنشون غرق شده بودن..توی خاطراتی که پر از فریاد ، درگیری و خستگی بود . انگار همون چندثانیهی بیصدا کل زندگی گذشتشونو دوباره مرور میکرد.
هونگ سرشو پایین انداختو انگشتهای لرزونشو روی نیمکت فلزی گذاشت ، نفسهاش تند شده بودن اما حرفی نداشت.
صدای مادرش دوباره اومد ، اینبار آرومتر اما پر از زخم"دارم طلاق میگیرم"
هونگ خشکش زد ، صداشو صاف کرد اما هیچ کلمهای از بین لبهاش بیرون نیومد ، فقط خیره شده بود به نقطهای روی زمین..چرا انقدر دیر تصمیم گرفته بودن اینکارو کنن؟
صدای مادرش شکستهتر و خفهتر شد انگار پشت حرفهاش سالها بغض جمع شده بود"معذرت میخوام..معذرت میخوام که هیچوقت برای تو و جینا کافی نبودم ، نتونستم.."
قلب هونگ داشت فشرده میشد ، اشکهاش بیصدا سرازیر شدن ولی تلاشی برای پاک کردنشون نکرد.
مادرش چند لحظه بعد با صدایی که یجور تسلیم تلخ توش موج میزد ادامه داد"بعد از اینکه رفتم..میتونی برگردی خونه"
هونگ هنوز چیزی نگفته بود ، چشمهاش خیس بودن اما ته نگاهش یه گرمای کوچیک بود.
همون گرمای خونهی جدید..جایی که وقتی درشو باز میکرد صدای توئی از آشپزخونه میومد ، لگو میخندیدو میگفت بره پیشش ، ویلیام چپ چپ نگاه میکرد و نات..نات با وجودش دنیای متلاطم هونگ رو آروم میکرد.
زمزمهوار گفت"به خونه برنمیگردم ، اینجا کسایی رو دارم که منتظرمن"
مادرش اینبار چیزی نگفت..شاید فهمید ، شایدم نه.
اما هونگ دلش نلرزید چون برای اولین بار جایی بود که بهش تعلق داشت.