CHAP 35
بوی الکل تند و ضدعفونیکننده توی هوا میپیچید . وقتی پلکهاشو باز کرد نور مهتابی سقف مستقیم توی چشمش زدو باعث شد چندبار پشت سرهم پلک بزنه.
گردنش خشک شده بود ، شونههاش درد میکردو یه فشار سنگین توی سرش میپیچید.
یهو همهچیز مثل یه موج به ذهنش هجوم آورد..صدای جیغ ترمز ماشین ، شکستن بغض خودش ، خون ، آمبولانس ، دستهای لرزونش روی شونههای نات..سرشو از روی شونهی لگو برداشت و صاف نشست ، قلبش دیوانهوار توی سینهاش میکوبید"نات"
صداش انقدر خفه و شکسته بود که به زور از ته گلوش بیرون اومد ، اینبار بلندتر گفت"نات کجاست؟"
لگو که انتظار بیدار شدن یهوییش رو نداشت خواست حرفی بزنه ولی هونگ بدون لحظهای صبر از روی صندلی بلند شد پاهاش سست بودن ولی خودشو به زور سر پا نگه داشت"چرا گذاشتین بخوابم؟"
ویلیام گوشهی آستین هونگ رو گرفت و گفت"همهچیز خوبه هونگ ، عمل جراحیش تموم شد فقط باید منتظر باشیم تا بههوش بیاد"
صدای آرومو محکمش مثل یه طناب وسط طوفان بود اما کافی نبود ، سرشو به چپ و راست تکون داد انگار باورش نمیشد . صدای خشدارش بغضش رو لو داد"الان کجاست؟؟باید برم پیشش"
لگو از جاش بلند شد و با تردید گفت"هونگ..اتفاق بدی نیوفتاده ، قول میدم..فقط بیا اول یچیزی بخورو سرو صورتت رو بشور"
"نه..من باید برم"
ویلیام نگاه جدی و درعینحال مهربونش رو به چشمهاش دوخت"از دیشب هیچی نخوردی الان نزدیک ظهره ، میخوای غش کنی؟"
لگو فرصتو غنیمت شمرد ، سریعا کیفی که روی صندلی کناریشون بود رو برداشت بعد دست هونگ رو گرفتو گفت"جیمی کنارشه نگران نباش"
ویلیام هم بلند شدو دست دیگشو گرفت تقریبا داشتن به زور میبردنش . هونگ هرچند مقاومت میکرد اما پاهاش سست و بیرمق بودن و همین باعث شد کمکم تسلیم بشه.
وقتی به در سرویس بهداشتی رسیدن ویلیام همونجا متوقف شد و با صدایی که رگههای شوخطبعی توش موج میزد گفت"همینجا وایمیسیتیم که یهو فرار نکنی"
لگو هم دست به سینه تائید کرد"دقیقا"
نگاه هونگ بینشون چرخید ، یه لحظه خواست چیزی بگه شاید اعتراض کنه اما فقط یه نفس بریده و کوتاه از بین لبهاش بیرون اومدو با قدمهای بیمیل درو هل داد و وارد شد.
سرویس بهداشتی خلوت بودو صدای چکیدن قطرههای آب از یکی از شیر ها میومد . وقتی چشمهاشو به آینه دوخت خشک زد ، خط خشک شدهی خون روی گردن و گونههاش خودنمایی میکردو چشمهاش قرمزو متورم بودن..برای یه لحظه باورش نشد که اون تصویر خودشه.
شیر آب رو باز کرد و مشغول شستن دستو صورتش شد ، قطرهها مثل سوزن روی پوست خشکشده و داغش فرود میومدن.
یکبار ، دوبار ، سهبار ، هربار که آب روی صورتش میریخت بوی خون بیشتر از پوستش جدا میشد ولی حس سنگینی توی سینهاش هنوز سرجاش بود.
وقتی سرشو دوباره بلند کرد هنوزم چشمهاش هیچ برقی نداشتن و قطرههای آب از روی گونههاش میلغزیدن و میوفتادن پایین.
به تصویر خودش توی آینه خیره شد،
هنوزم داشت نفس میکشید..بعد همهی این اتفاقات هنوزم اینجا بود.
ذهنش دوباره به عقب برگشت و پلکهاشو محکم بست انگار با اینکار همهچیز محو میشد ولی صحنهها دوباره برگشتن..زندهتر از همیشه.
چرا همهچیز همیشه خراب میشد؟
آدمی که روبروش توی آینه ایستاده بود فقط یه شخص نبود ، بار همهی ترسها و زخمهاش هم توی اون تصویر دیده میشد.
دستهاشو محکم روی لبهی روشویی فشار داد و سریعا بند انگشتهاش سفید شدن نمیدونست الان باید قوی باشه یا فقط اجازه بده این فشار دوباره مثل دفعهی پیش لهش کنه.
وقتی از سرویس بهداشتی خارج شد ویلیام و لگو سریعا دورشو گرفتن.
"بریم یچیزی بخوریم"
هونگ سرشو با بیمیلی تکون داد نه موافق بود نه مخالف فقط اجازه داد اونا هدایتش کنن.
وقتی به کافهی کوچیک کنار بیمارستان رسیدن ویلیام جلوتر رفت و در رو براشون باز کرد.
روی گوشهترین صندلیها نشستن ، هونگ دستهاشو روی میز گذاشت و با صدای گرفتهاش پرسید"توئی کجاست؟"
لگو آهی کشیدو درحالیکه مِنو رو بالا پایین میکرد گفت"با مامان بابای نات پاشد رفت ادارهی پلیس ، البته قبلش واست لباس آورد چون الان با این سرو وضعت شبیه کسایی شدی که بعد انجام قتل از صحنهی جرم فرار کردن"
چشمهای هونگ روی میز خیره موند الان حتی حوصلهی لبخند زدن به جوکهای بیمزهی لگو رو هم نداشت.
ویلیام که تا اون لحظه ساکت بود بالاخره گفت"تا همین دوساعت پیش بیمارستان بودن ولی ما دلمون نیومد بیدارت کنیم"
هونگ تنها نبود..ولی چرا توی قلبش انقدر احساس خالی بودن داشت؟
ویلیام مِنو رو از دست لگو گرفت و نگاهش روی لیست غذاها بود ، نه خودش گرسنه بود نه لگو ولی هونگ باید غذا میخورد . از جاش بلند شدو گفت"یه سوپ سبک..برای خودمم قهوه ، تو چی میخوری لگو؟"
لگو بعد چندثانیه فکر کردن گفت"یچیز شیرین..کیک"
هونگ سرش رو روی دستهاش گذاشت و چشمهاشو بست ، صدای همهمهی آروم کافه و لیوانهایی که روی میز گذاشته میشدن حتی نور ملایم خورشید..هیچکدوم بهش احساس امنیت نمیداد.
بعد از چند دقیقه وقتی سفارشهاشون رسید ویلیام با لحن جدی گفت"اگه غذاتو نخوری با خودمون برمیگردونیمت خونه و اجازهی دیدن نات رو نداری..از دیروز هیچی نخوردی"
هونگ نفس عمیقی کشید اما بازم چشمهاش پر شدن.
"واقعا حال نات خوبه؟یعنی میتونه برگرده خونه؟"
لگو سریعا پرید وسط حرفش"خودت میدونی که نات کله شقتر از این حرفهاس ، دکتر گفت یکی دو روزه بههوش میاد"
بعد از اینکه غذاشونو نیمهکاره ول کردن و از کافه زدن بیرون هونگ تصمیم گرفت به بیمارستان برگرده و توی خیابون از لگو و ویلیام که قصد داشتن برن خونه خداحافظی کرد . درحالیکه کیف لباس توی دستش بود وارد محوطهی بیمارستان شد.
دلش میخواست وقتی نات بیدار شد اولین نفری باشه که کنارشه.
هوای داخل بیمارستان خنکتر از بیرون بود یا شایدم فقط توی ذهن هونگ همهچیز یخزده بود . نگاهش دور تا دور سالن چرخید و بالاخره جیمی رو پیدا کرد که روی صندلی نشسته بود.
با قدمهای آروم جلو رفت ته دلش یجور استرس کوتاهی موج میزد باهاش زیاد راحت نبود و تاحالا برخورد آنچنانی باهم نداشتن.
وقتی بهش رسید آروم گفت"حال نات چطوره؟"
جیمی سرشو بلند کرد ، چشمهاش خسته اما محکم بودن مثل کسی که سعی داشت گریه نکنه"فرقی نکرده..باید منتظر بمونیم بههوش بیاد"
هونگ نفس عمیقی کشیدو انگشتهاش دور بند کیف محکمتر شدن نمیدونست حرف بعدیش درسته یا نه ولی نتونست ساکت بمونه"میتونم پیشش بمونم؟تو میتونی برگردی خونه من مراقبشم"
جیمی چندثانیه فقط نگاهش کرد و وقتی متوجه حالش شد آروم گفت"خیلی خب..ولی هرچیزی شد بهم زنگ بزن"
هوتگ سرشو تکون داد دلش نمیخواست بیشتر توضیح بده فقط میخواست بره پیش نات ، جیمی از جاش بلند شدو یه کارت از توی جیبش درآورد شمارهاش روش نوشته شده بود . هونگ یه لحظه مردد موند اما بعد کارت رو گرفت.
در اتاق رو آروم باز کرد ، بوی تلخ دارو و ضدعفونیکننده توی هوا پیچیده بودو صدای آهستهی دستگاهها توی گوشش میپیچید.
چشمش به نات افتاد که روی تخت دراز کشیده بود ، مثل یه جسم بیوزن که نبضو زندگی یهو بیخیالش شده.
رنگ پوستش پریده بودو زخمو کبودیهای ریزو درشت روی صورتش تو ذوق میزد ، یکی از دستهاش توی گچ بودو دست آزادش به سرم وصل بود.
چندثانیه فقط ایستادو نگاهش کرد ، و بعد با قدمهای آرومی به سمتش رفت . وقتی دست نات رو توی دستهای خودش گرفت خیلی سرد بود..کاش میشد دوباره انگشتهاشون توی هم چفت میشد.
روی صندلی نشست و سرشو روی تخت درست کنار دست نات گذاشت.
وقتی چشمهاشو بست صدای مانیتور با شدت بیشتری به مغزش ضربه زد ، نفسهاش سنگین شدن ولی جلوی گریشو گرفت . زمزمهوار گفت"تو نباید اینجوری ولم کنی نات"
چندثانیه فقط صدای قطرههای سرم و بوق آروم مانیتور سکوت رو شکست بعد آروم ادامه داد"لطفا زودتر بیدار شو"
هیچ تکونی نخورد ، انگار همونجا کنار دست نات آخر دنیا بود.
بالاخره پلک زدو اشکهاش آرومو بیصدا راه خودشونو پیدا کردن