Part35
چهرهی دختر با کوبیده شدن کمرش به دیوار مچاله شد.
انگشتهای تهیون گردنش رو قاب گرفته بودن و همین نفس کشیدن رو براش سخت کرده بود.
این اولین بار بود که دکتر کانگ رو انقدر عصبی میدید!
تهیون با چشمهای خشمگینی که برعکس همیشه پشت شیشههای عینک پنهان نشده بودن ، به موآ خیره بود و فاصلهای تا خفه کردنش نداشت!
چهره موآ کم کم داشت رو به کبودی میرفت و ریههاش برای ذرهای اکسیژن التماس میکردن اما بجای تقلا و خواهش فقط به دکتر چشم دوخته بود!
تهیون فشار دستهاش رو بیشتر از قبل کرد و از لابهلای دندونهاش غرید:
از اولشم حس خوبی بهت نداشتم.
نگاه تیزش رو به چشمهای بیخیال موآ دوخت و ادامه داد:
چه بلایی سرش آوردی حرومی؟!
موآ پوزخندی گوشه لبش نشوند و با نفس نصفه و نیمهای که براش مونده بود طعنهآمیز جواب داد:
من؟! یا پدر و مادرت؟!
تهیون با شنیدن حرف موآ لحظهای انگشتهاش شل شدن و تعلل کرد!
دردناک بود! اما خودش هم حق رو به اون دختر میداد!
کسایی که در اصل قصد آسیب رسوندن به امگاش رو داشتن خانواده خودش بودن ، نه هیچکس دیگه!
اما برای پیدا کردن بومگیو نباید تسلیم میشد و کنار میکشید ، فشار انگشت هاش رو برگردوند و توی صورت دختر غرید:
اگه دهنتو وا نکنی ، خودم برای همیشه میبندمش!
موآ کلافه شده از دست تهیون چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و با اینکه صداش به سختی شنیده میشد درکمال ریلکسی جواب داد:
پیشه چوی سوبینه!
انگشتهای تهیون اینبار کاملا عقب کشیدن و موآ بالاخره فرصتی برای نفس کشیدن پیدا کرد.
دختر که بخاطر هجوم یک دفعهای اکسیژن به ریههاش به سرفه افتاده بود ، چشمهای نمناکش رو به تهیونی دوخت که با نگاهی شوک زده به زمین خیره بود.
از غمی که توی چشمهای دکتر بود میشد فهمید که توقع شنیدن اسم اون آلفا رو نداشته.
تهیون انتظار شنیدن هر اسمی رو داشت بجز سوبین!
سوبین تنها تکیه گاه تهیون بود!
وقتی که خانوادهاش پسش زدن یا زمانی که به زندگی توی سازمان مجبورش کردن ، سوبین بعد از بومگیو تنها کسی بود که کنار تهیون ایستاد!
سوبین هیونگه تهیون بود ، تنها هیونگش.
بزاقش رو فرو فرستاد و با ناباوری لب زد:
داری دروغ میگی!
÷ تو همچین وضعیتی ، چه دروغی دارم بهت بگم؟!
نگاه نافذ تهیون روی صورت موآ دقیق شد ، جوری بنظر میرسید که انگار میخواد کل وجود دختر رو به دنبال امگای گم شدش کندوکاو کنه!
با اخم غرید:
چرا هیونگ باید همچین کاری کنه؟
÷بهتره از خودش بپرسی ، مطمئنم حرفای زیادی داره که میخواد بهت بگه!
~~~
یونجون لبخند بی سابقهای به ووکیونگ زد و موقع گرفتن جزوه ، دستهاش نامحسوس پوست ظریف دستهای دختر رو لمس کردن.
ووکیونگ راضی از توجهی که بعد از مدتها بدست آورده بود ترهای از موهاش رو به پشت گوشش هدایت کرد و با صدایی که ظریفتر و پایینتر از همیشه بنظر میرسید ، بدون اینکه نگاهش رو به یونجون بده ، زمزمه کرد:
میخوای ناهار رو باهم بخوریم؟
یونجون برای جواب دادن تعلل کرد!
اونا توی راهروی دانشگاه ایستاده بودن و بنظر میرسید نرم شدن دوباره یونجون دربرابر دخترهای دانشگاه موضوع جالبی برای همهاست!چون نگاه تک تک اونها روی اون دونفر بود!
حتی نگاه مردی که فرومونهای نعناییش به تلخی توی رهرو پخش شده بود!
یونجون میدونست سوبین جایی همون نزدیکیها ایستاده!
آلفا از صبح ، چندباری سعی کرده بود با یونجون گرم بگیره و صحبت کنه اما امگا به سردی جوابش رو داده بود!
*اوپا؟!
صدای ووکیونگ مثل طنابی یونجون رو از افکارش بیرون کشید.
چندباری پلک زد تا تفکراتش توی ذهنش به چینش قبلی برگردن و بعد لبخند تصنعی رو تحویل دختر داد:
خیلی دوست دارم ، اما راستش کمی کار دارم.
چهرهی ووکیونگ رنگ غم به خودش گرفت.
یونجون بی توجه به داد و فریادهای امگاش که سعی داشت از تصمیمات احمقانهاش منصرفش کنه ، صورتش رو به ووکیونگ نزدیک کرد و با صدایی که به عمد اوج گرفته بود تا بگوش تماشاچیهای نمایشی که راه انداخته بود برسه گفت:
بجاش امشب توی ردمون کلاب میبینمت!
صدای جیغ دخترهای اطرافشون بلند شد!
پسرها که دشمن قدیمیشون به میدون نبرد برگشته بود ، با اخم به یونجون نگاه میکردن و لبخندی عریض روی لبهای ووکیونگ نشسته بود.
اما هیچکدوم از اینها برای یونجون اهمیت نداشت! تنها چیزی که براش مهم بود ، سنگینیه نگاههای نافذ آلفایی بود که بنظر نمایش یونجون به مذاقش خوش نیومده بود!
.
.
.
وویونگ کناره یونجون روی صندلیهای فلزی دانشگاه نشست و دستش رو دور گردن دوستش انداخت:
×شنیدم تا حواسم بهت نبوده ، حسابی گل کاشتی!
اما تنها جوابی که گرفت نگاه خستهی یونجون و لبخند تصنعی کوتاهش بود!
وویونگ با دیدن بیحوصلگی یونجون ، اخمی کرد و پرسید:
هی رفیق ، حالت خوبه؟!
یونجون بلافاصله جواب داد:
خوبم!
البته که نبود!
جدا از امگایی که توی وجودش یکسره بیقراری میکرد و از کارهای یونجون شاکی بود ، حال جسمیش هم چندان خوب بنظر نمیرسید و این مختص امروز نبود!
از شبی که توی سازمان بودن تا الان احساس کسالت میکرد!
هرچند فردای اون روز ، بنظر میرسید کاملا خوب شده باشه ، اما علائمش دوباره برگشته بودن!
×مطمئنی حالت خوبی؟!
یونجون که از نگرانی دوستش راضی بود خندهای کرد و سرشو به نشونه مثبت تکون داد:
گفتم که ، خوبم.
×آره گفتی ولی رنگت پریده.
+چیزه مهمی نیست ؛ یه سرماخوردگی سادهاس.
×کم کم داشت توهم برم میداشت که بیخیال دخترا شدی!
نیم نگاهی به وویونگ انداخت.
یونجون میدونست این فقط یه توهم ساده نیست!
اون واقعا بیخیال دخترا شده بود! نه به خواست خودش! به دلیل تحکم و اجبار امگاش! یونجون مجبور شده بود تمام امیال جنسیش رو به یک نفر اختصاص بده!
هرچند حالا این خودش بود که نزدیکی به دخترها رو نمیخواست!
حتی دیگه بدنش هم به جسم زیبا و خوشتراششون واکنشی نشون نمیداد.
تمام وجود یونجون درگیر آلفایی شده بود که وحشیانه میبوسید و فاتحانه لمسش میکرد.
×حالا واقعا قراره شب و با ووکیونگ توی ردمون کلاب بگذرونی؟!
یونجون به آرومی سرش رو تکون داد و توی دلش امیدوار بود که سوبین تا ردمون کلاب به دنبالش بیاد!
~~~
بومگیو با ابروهای درهم رفته به یونجونی که روبهروی آینه مشغول بستن گردنبدش بود نگاهی کرد و غرید:
یعنی چی که من نمیتونم بیام؟!
یونجون گردنبدن رو توی گردنش تنظیم کرد و درحالی که با پایین موهاش ور میرفت انگار که حرف بومگیو رو نشنیده باشه گفت:
موهام خیلی بلند شدن ، نه؟! باید کوتاهشون کنم.
بومگیو عصبی قدمی جلو گذاشت و غرید:
هی هیونگ با توام!
یونجون به سمت بومگیو چرخید ، نگاهی به امگای کوچیکتر انداخت و بعد همونجور که با ملایمت کش موی بومگیو رو از دور موهاش بیرون میکشید گفت:
چندبار بهت بگم نمیشه؟!
به سمت آینه برگشت و درحالی که موهای خودش رو با کش موی بومگیو میبست ادامه داد:
همون یبارم که بردمت ، اشتباه کردم!
•چرا؟! چیزی نشد ک...
حرف بومگیو با نگاه عمیقی که یونجون بهش انداخت نصفه و نیمه رها شد!
یکهو ترسی توی دلش افتاد که نکنه یونجون چیزی از اون شب فهمیده باشه!
از طرفی یونجون دلش میخواست به دونسنگش تشر بزنه و بگه حال بده اون شبش رو به چشم دیده! لبهای خونیش رو و سرفههای خشکی که صداشون سوهان روحش شده بود رو دیده و شنیده!
اما سکوت کرد ، چون میدونست پسرک شجاعی که به تازگی باهاش آشنا شده از ضعیف بودن متنفره!
میدونست که بومگیو با وجود دردهای جسمی و روحیش بازم دلش میخواد توی نگاه بقیه یه آدم شاد و امیدوار به زندگی بنظر بیاد!
پس بیخیال گفتن هر حرفی شد.
امگای کوچیکتر و توی آغوش گرفت و کمرش رو نوازش کرد:
دلم نمیخواد آسیب ببینی گیو ، پس لطفا به حرفم گوش بده.
بومگیو رو از خودش جدا کرد و لبخندی تحویله چهرهی گرفتهاش داد.
بومگیو با نارضایتی سری تکون داد:
باشه من نمیام ، ولی توام حواست و بده آسیب نبینی!
یونجون گیج لب زد:
منظورت چیه؟!
•رایحهات خیلی تندتر از حد معمول شده.
با اینکه چیزی از حرف بومگیو نفهمید باشهای گفت و ضربهای به شونه دونسنگش زد:
حواسم هست.
.
.
.
صدای موزیک مثل همیشه بلند و گوشخراش بود!
دخترها و پسرها طبق معمول توی هم میلولیدن و آدمهای مست توی گوشه و کنار بار به چشم میومدن.
یونجون لیوان لبریز از ویسکیش رو نزدیک لبش کرد و یکسره سرش کشید.
لیوان رو محکم روی میزه بار کوبید و درحالی که سرش رو روی دستش میزاشت به موهاش چنگ انداخت.
حدودا یک ربعی میشد که ووکیونگ رو از سر خودش باز کرده بود!
دختر بیچاره بهترین لباسش رو پوشیده بود و بوی عطر گرونش از چندمتری هم به مشام میرسید.
هرکس از دور میدیدش میتونست بفهمه که مدت زیادی رو برای انتخاب استایلش صرف کرده.
اما درنهایت نتونسته بود به هدفی که مشتاقانه منتظرش بود برسه! چون یونجون با بیرحمی و صداقت ، واقعیتی که ته قلبش ریشه دونده بود رو توی صورت ووکیونگ کوبید:
(معذرت میخوام ووکیونگا اما من یه نفر دیگه رو دوست دارم)
و اینجوری شد که ووکیونگ با گریه و ناراحتی ردمون کلاب و ترک کرد.
و حالا یونجون با سری سنگین و قلبی بیتاب ، بدون هیچ هدفی روی میزه بار ولو شده بود!
البته که وقتی این پیشنهاد رو به ووکیونگ داده بود برنامه ریزیش فراتر از این بود اما دیدن ووکیونگی که حسابی به خودش رسیده بود ، باعث شد بابت قربانی کردن دختر عذاب وجدان بگیره!
شاید اگه یونجون یک ماهه پیش بود هیچ وقت این کار و نمیکرد!
اما الان انگار امگای درونش دلرحمی رو چاشنی رفتارش کرده بود!
با بیحالی لیوانش رو سمت بارمن گرفت:
میشه یه لیوان دیگه ویسکی بهم بدین؟
و طولی نکشید تا لیوان خالیش دوباره پر از ویسکی زرد رنگ شد.
با بیمیلی دل از میزی که سرش رو روش گذاشته بود کند و سرجاش صاف نشست.
سرش از قبل هم بیشتر درد میکرد و نفس کشیدن براش کاره دشواری بنظر میومد!
بزاقش رو فرو فرستاد و لیوان ویسکی رو به قصد نوشيدن محتویاتش به صورتش نزدیک کرد اما بوی تند شراب یکباره توی ذوقش زد!
محتویات شکمش توی هم پیچیدن و حس حالت تهوع به سمتش هجوم آورد.
با اکراه لیوان و روی میز گذاشت و قبل از اینکه کنترل حالش رو از دست بده به سمت دستشوییها راه افتاد.
برای رسیدن به مقصدش از جمعیت شلوغی که درحال رقص و شادی بودن رد شد و با چند نفر هم برخورد کرد اما درنهایت راهش با برخورد به سینهی ستبری سد شد!
نگاهش رو به قصد معذرتخواهی بالا آورد ولی با دیدن چهرهی مرد کلمهای از دهنش خارج نشد!
هردو بدون هیچ حرفی بهم چشم دوختهان و دست سوبین که برای گرفتن یونجون موقع برخوردشون ، دور کمر امگا حلقه شده بود ، هنوز هم از جاش تکون نخورده بود!
_حالت خوبه هیونگ؟!
صدای سوبین گرفته ولی مهربون بنظر میرسید.
یونجون با صدای سوبین از نگاه خیرهاش به آلفا دست کشید و از بغلش بیرون اومد .
با یادآوری بوی تلخ ویسکی ، شکمش دوباره توی هم پیچید ، هرچند اینبار به شدت قبل نبود.
سوبین قدمی جلو گذاشت ، فاصلهای که یونجون ایجاد کرده بود رو دوباره پر کرد و بازوی یونجون رو به آرومی گرفت:
_جوابمو ندادی هیونگ! حالت خوبه؟!
یونجون نگاهش رو توی چشمهای سوبین چرخوند ، تندتند سرش رو تکون داد و با لبخند ساختگی جواب داد:
آره خوبم.
یونجون توقع داشت سوبین با شنیدن جوابش عقب بکشه اما آلفا نه تنها کنار نرفت بلکه دستش رو بالا آورد و روی پیشونی یونجون گذاشت!
یونجون میتونست قسم بخوره ، سوبینی که با اخم و نگرانی ، توی فاصلهای نه چندان دور با صورتش ایستاده و خیره نگاهش میکنه ، یکی از زیباترین صحنههاییه که توی زندگیش دیده!
برای لحظهای حسرت خورد که نقاش نیست و نمیتونه این صحنهی زیبا رو ثبت کنه!
_هنوزم تب داری که.
یونجون بدون اینکه متوجه حرف سوبین شده باشه ، گیج سرشو تکون داد:
آره.
اخم مابین ابروهای سوبین از قبل هم غلیظتر شد:
خودت میدونی و اومدی اینجا؟! خوابیدن با اون دختره انقدر برات واجب بود؟!
یونجون با شنیدن لحن عصبی و حرفهای گزندهی سوبین به خودش اومد و متقابلا اخم کرد:
چی داری میگی؟!
_ حالت خوب نیست هیونگ ، داری توی تب میسوزی!
+ من خوبم! نیاز به دلسوزی تو ندارم!
عصبانیت و دلخوریه یونجون دوباره برگشته بود!
انگار نه انگار که مدتی قبل تمام وجودش دربرابر آلفا ابراز نیاز میکرد!
دوباره یادش اومده بود که سوبین بهش گفته بود مایه دردسره! یادش اومده بود که آلفا توضیحی برای اتفاقی که توی سازمان افتاد بهش نداده بود و حالا هم لحن گزنده و حرفی که سوبین بهش زده بود براش آزاردهنده بنظر میرسید!
اون آلفای نادون اینجوری محکومش میکرد درحالی که یونجون انقدر سوبین رو دوست داشت که ووکیونگ رو پس زده بود.
_من نگرانتم هیونگ!
یونجون کلافه جواب داد:
باشه ممنون ، حالا میشه بزاری برم؟!
با ابروهاش به دست سوبین که بازوش رو گرفته بود اشاره کرد و منظورش رو به الفا رسوند.
_میشه قبلش باهم حرف بزنیم؟!
به چشمهای سیاه رنگ سوبین چشم دوخت ، میخواست مخالفت کنه اما نگاهی که توی اون چشمها پنهان شده بود مانعش شد:
میشنوم.
_قبلش بیا بریم یه آبی به صورتت بزن.
یونجون مخالفتی نکرد و به همراه سوبین به سمت دستشوییها رفت.
مشتهاش رو چندین بار پر از آب کرد و به صورتش پاشید ، شیر آب رو بست و نگاهش و به سوبین دوخت:
میشنوم!
سوبین موهای خیس شدهی یونجون رو به پشت گوشش هدایت کرد و با لحنی آروم پرسید:
ازم ناراحتی؟!
یونجون به دروغ جواب داد:
نه ، چرا باید ناراحت باشم؟!
سوبین نگاهش رو از موهای یونجون گرفت و به چهرهاش دوختش:
نمی دونم فقط احساس میکنم مثل قبل رفتار نمیکنی!
+اشتباه حس میکنی.
_احساسات من هیچ وقت اشتباه نمیکنن.
یونجون پوزخندی زد و بی حوصله جواب داد:
پس ازشون دلیل ناراحتی منم بپرس!
نگاه سوبین توی چهرهی پریشون یونجون چرخید:
دیدی گفتم ناراحتی؟!
یونجون کلافه چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و غرید:
حرفت همین بود؟! اگر آره که...
_لطفا هیونگ! باهام حرف بزن ، این چهرهی گرفته و ناراحتی توی صورتت و دوست ندارم! وقتی میبینم حالت خوب نیست میخوام ازت محافظت کنم و پیش خودم نگهت دارم اما تو همش ازم دوری میکنی!
لحن سوبین ملتمس و شاید کمی عاشقانه بنظر میومد و همین قلب یونجون رو نرم کرد.
نگاهش رو به نقطهای نامعلوم دوخت و با لحن دلخوری پرسید:
اون شب! توی سازمان ، چرا اون پسره رو سوزوندن؟! توام تو کاراشون نقش داری؟!
چشمهای سوبین گرد شدن و برای رفع اتهامی که بهش زده شد سریع جواب داد:
نه هیونگ! من هیچ ربطی به اون جریان ندارم و راجب اون پسر...
یونجون دستش رو بالا آورد و مانع ادامه داد سوبین شد:
بومگیو همه چیز و راجبش بهم توضیح داد!
سوبین متعجب سرشو به نشونه تفهیم تکون داد.
دست یونجون رو گرفت و سوالی گفت:
حرفم و راجب مقصر نبودنم باورمیکنی؟!
یونجون سوال سوبین رو با سوال جواب داد:
+تو که از قصد و بخاطر سازمان نزدیکم نشدی ، نه؟!
_البته که نه ؛ همه چیز همونجوریه که خودت دیدی.
با سکوت یونجون ، سوبین سوالش رو دوباره تکرار کرد:
باورمیکنی که من مقصر نیستم؟!
امگا نیم نگاهی به سوبین انداخت:
چارهی دیگهای هم دارم؟! سعی میکنم به حرفات اعتماد کنم.
لبخند روی لبهای سوبین نشست اما با حرفی که یونجون زد دوام زیادی نیاورد:
چرا توی این مدت بهم نگفتی که باعث دردسرتم؟!
سوبین لعنتی زیرلب گفت و به موهایی که مدت زیادی رو صرف حالت دادنش کرده بود چنگ انداخت:
من فقط همینجوری یچیزی گفتم تا قانعت کنم اونجا نری!
+ولی من احساس کردم حرف دلت بود!
سوبین بهت زده قدمی به سمت یونجون برداشت و دستش رو دور کمر امگا حلقه کرد.
_میترسیدم آسیب ببینی ، دلم نمیخواست روح و روانت درگیر این چیزا بشه.
با گرفته شدن نگاه یونجون ازش و سکوتی که کرد با لحن عاجزانهای ادامه داد:
تو برام مایه دردسر نیستی یونجون!
نگاه امگا با خطاب شدن اسمش توسط آلفا ناخداگاه روی سوبین برگشت.
_حتی اگر دردسرم درست کنی ، من داوطلبانه به کمکت میام.
دست آزادش رو بالا آورد و گونهی یونجون رو با انگشت شستش به آرومی نوازش کرد:
بابت حرفی که بهت زدم معذرت میخوام عزیزم ، میشه منو ببخشی؟!
مردمکهای لرزون یونجون توی چشمهای مستحکم سوبین به گردش درواومدن.
امگا به دنبال ذرهای دروغ و کلک توی نگاه آلفاش میگشت اما توی اون سیاهچالههای پرنور چیزی جز صداقت به چشم نمیومد!
نمیدونست درسته یا نه!
نمیدونست میتونه اعتماد کنه یا نه!
اما به خوبی میدونست که عاشق مردی شده که درآغوشش گرفته و برای بخشيده شدن التماس میکنه!
نگاهش رو به سمت پایین هدایت کرد و روی لبهای سوبین متوقف شد.
دروغ چرا؟! امروز امگاش ، برای داشتن اون آلفا زیادی بیتابی کرده بود!
زبونش رو روی لبهای خشک شدش کشید و توی یک حرکت دستش رو پشت گردن سوبین برد و با نزدیک کردن سر آلفا لبهاشون رو بهم رسوند!
چشمهای سوبین لحظهای گرد شدن اما طولی نکشید تا لبخندی گوشه لبش بشینه و کنترل بوسه رو از یونجون بدزده!
این چراغ سبزی بود برای بخشیده شدنش!
به موهای امگا چنگ انداخت و لب پایینش رو گزید.
کنترل کردن خودش درحالی که فرومونهای یونجون فراتر از حد معمول احاطهاش کرده بودن تا همین جاش هم خیلی سخت بود!
دراصل سوبین دلیل تب و سردردهای یونجون رو از همون صبح که توی دانشگاه همدیگه رو دیده بودن ، فهمیده بود!
یونجون داشت وارد هیت میشد و این دلیل قانع کنندهای برای رفتارهای غیرمعمول و رایحهی شیرین شدهاش بود!
بدون اینکه از لبهای هم دل بکنن بدنهاشون رو به سمت یکی از اتاقکهای دستشویی کشوندن و سوبین همونطور که لبهای یونجون رو میگزید در اتاقک رو پشت سرش قفل کرد.
یونجون کام عمیقی از لبهای سوبین گرفت و برای نفس کشیدن لحظهای از لبهای الفا جدا شد.
همونجور که نفس نفس میزد و ریههاش برای بلعیدن هرچه بیشتر اکسیژن بالا و پایین میشدن ، بزاقش رو که با بزاق سوبین مخلوط شده بود فرو فرستاد و لب زد:
+فکر کردم نمیای!
سوبین بی طاقت سرش رو توی گودی گردن یونجون که توی اون پیراهن مشکی بیشتر از همیشه خودنمایی میکردن فرو کرد ، پوست سفید یونجون رو مکید و تا وقتی که بنفش رنگ نشد ازش سیر نشد.
بوسهای روی اثرهنریش نشوند و بدون اینکه از گردن امگا جدا بشه زمزمه کرد:
_منتظرم بودی؟!
یونجون که تمام تلاشش رو برای نگهداشتن نالههاش کرده بود ، چنگی به موهای سوبین انداخت و بعد از فشردن سر آلفا به گردن خودش با صدایی که به سختی از بین لبهاش خارج میشد جواب داد:
خودم دعوتت کردم ، پس طبیعتا باید منتظر مهمونم میموندم.
سوبین بوسهی دوبارهای روی هیکیای که عاملش خودش بود نشوند و بعد بوسهاش رو تا خط فک یونجون امتداد داد
دستش رو پشت کمر یونجون برد ، به باسن خوشفرم امگا چنگ انداخت و با لحنی از خودراضی گفت:
خوشم نمیاد صاحب خونه رو منتظر بزارم.
دوباره به لبهای یونجون هجوم آورد و این بار وحشیانه تر از قبل رو مکیدشون و گزیدشون.
سرعتش رو کم کرد و همونجور که لبهای هم رو میخوردن نجوا کرد:
دوست دارم!
سوبین به بوسیدن ادامه داد اما اینبار یونجون همراهیش نکرد! امگا نمیتونست به گوشهاش اعتماد کنه!
واقعا اون جملهی دوکلمهای رو شنیده بود یا همش ساخته و پرداختهی ذهن عاشق خودش بود.
سوبین با احساس اینکه یونجون قصد ادامه دادن نداره ، به بوسیدنش خاتمه داد و عقب کشید.
نگاه نگرانش رو توی چشمهای یونجون چرخوند.
سوبین هم میترسید!
میترسید اعتراف یکدفعهایش باعث بشه یونجون رو برای همیشه از دست بده!
سوبین خوب میدونست که یونجون اهل پایبند بودن و زنجیر شدن به یک نفر خاص و یک رابطهی محدود نیست.
یونجون دلش میخواست آزاد باشه و سوبین میترسید عشق و علاقهاش به امگا آزادی یونجون رو شکار کنه.
+خیلی جدیش گرفتی!
با بهت پرسید:
چی رو؟
یونجون دلش میخواست از زیر زبون سوبین حرف بکشه ، دلش میخواست یکباره دیگه اون جمله رو از زبون و با صدای بم سوبین بشنوه تا مطمئن بشه توهم نبوده ، پس صریحا جواب داد:
جفت شدنمونو.
سوبین ناامید لب زد:
نباید بگیرم؟
+چرا باید بگیری وقتی همهاش به اجبار سازمانه؟
یونجون میخواست بشنوه!
میخواست از سوبین بشنوه که رابطه بینشون فقط یه قرار داده سازمانی نیست!
یه حسی بهش میگفت سوبین هم دوستش داره پس شاید این فرصتی بود برای اعتراف گیری!
سوبین لحظهای تردید کرد ، نمیدونست کاری که میخواد انجام بده درسته یا نه اما حالا که احساساتش از زیر زبونش لیزخورده بودن نباید کوتاه میومد.
لبهاش رو به لبهای یونجون چسبوند و بعد از کام عمیقی که گرفت زیرلب غرید:
اینم به اجباره سازمانه؟!
اینبار گونهی یونجون رو بوسید:
این یکی چطور؟!
دستش رو به سمت خشتک یونجون برد و از روی شلوار به عضو صفت شدهاش چنگ انداخت:
نظرت راجب این چیه؟!
چهرهی امگا از لذتی که بهش وارد شده بود چین افتاد اما از موضع خودش عقب نکشید:
به چی میخوای برسی؟
_دوست پسرم شو چوی یونجون!