CHAP 34
دستهای هونگ هنوز از شدت شوک میلرزید ، به سختی موبایل رو از جیب شلوارش برداشت و بدون هیچ فکر اضافهای اولین شمارهای که توی ذهنش اومد رو لمس کرد.
بعد چندثانیهی طولانی بالاخره تماس وصل شد"الو؟هونگ؟"
همینکه صدای آشنای توئی توی گوشش پیچید با صدای بریده بریده و پر از ترس گفت"توئی..نات تصادف کرده"
نفسش گرفتو چندلحظه فقط صدای هقهق و لرزش نفسهاش توی گوشش پیچید.
توئی با صدایی که نگرانی توش موج میزد گفت"آروم باش هونگ ، کجایین؟"
"بیمارستان مرکزی ، لطفا زود بیا"
توئی بدون لحظهای مکث گفت"باشه ، زود خودمونو میرسونیم..منتظر باش"
هونگ موبایل رو با دستهایی که هنوز میلرزیدن پایین آوردو نگاهش دوباره به در شیشهای دوخته شد.
اشکهاش بیوقفه میریختن و تمام وجودش فقط یه جمله رو تکرار میکرد"همه چیز خراب شده"
ده شایدم پونزده دقیقه گذشت ، زمان براش کش میومد انگار ساعتها روی صندلی فلزی نشسته بود هیچ صدایی جز تیکتاک عقربهی ساعت و ضربان قلب خودش توی گوشش نمیپیچید . همون لحظه صدای قدمهای شتابزدهای از انتهای راهرو بلند شد ، صدایی آشنا اسمشو صدا زد"هونگ!"
سرشو به سختی بلند کرد ، ویلیام و توئی و لگو اومده بودن . وقتی نزدیکتر شدن نگاه لگو روی شونههای خونی هونگ و بعد دستهای لرزونو لکههای قرمز رنگش قفل شد..رنگ از صورتش پریدو وسط راهرو از حرکت ایستاد.
توئی اولین کسی بود که جرعت کرد بره جلو ، با قدمهای سریعی خودشو بهش رسوند و دستهاشو روی شونههای هونگ گذاشت"چیشده؟حالت خوبه؟؟"
چشمهای هونگ جوری سرخ بودن که انگار ساعتها گریه کرده ، نگاهش گیج و خالی بود نمیدونست چی بگه"نات..من..همش تقصیر من بود"
توئی همونجا رو زانوهاش خم شدو دستهای یخزده هونگ رو گفت ، صداش لرزون ولی قاطع بود"هی ، آروم باش..چیزی نمیشه"
چشمهای خیسش بالاخره بین بچهها چرخید ، صورت ویلیام رنگپریده و نگاهش پر از نگرانی بود ، لگو گوشه لبشو میجوید انگار هر لحظه میخواست بزنه زیر گریه..بیاختیار خودشو جلو انداختو سرش روی شونهی توئی فرود اومد ، دستهاش تیشرتش رو گرفتن و صدای گریهی خفهاش بلند شد حس میکرد اگه ولش کنه همه چیز از هم میپاشه.
ویلیام و لگو که همیشه پر سروصدا بودن حالا هیچکدوم نمیدونستن چی بگن نگاهشون بارها بین درِ بستهی اورژانس و شونههای لرزون هونگ چرخید مثل اینکه حسابی سردرگم بودن.
توئی دستش رو پشت کمر هونگ گذاشت و آروم ، فقط به اندازهی یه نوازش کوتاه بالا و پایین کرد . اون لحظه هرسهتاشون مطمئن بودن چیزی توی وجودشون گم شده.
صدای قدمهای تندی روی سرامیکهای سرد راهرو پیچیدو همشون سمت پرستاری برگشتن که با یه پرونده تو دستش اومد جلو"یکی از اعضای خانواده باید فرم عمل جراحی رو پر کنه"
مغز هونگ انگار حتی دیگه نمیتونست معنای کلمههارو پردازش کنه و دستهاش هنوز روی تیشرت توئی قفل بودن . توئی آه کوتاهی کشیدو آروم مثل کسی که میخواد پرندهی ترسیدهای رو از دستش جدا کنه کمی از هونگ فاصله گرفت ، نیم نگاهی به ویلیام و لگو انداخت اون دوتا هنوز مثل مجسمه کنارهم وایساده بودن..چشمهاشون خیس و سرهاشون کمی خم شده بود . مکثی کردو آروم گفت"من الان به جیمی زنگ میزنم تا خودشو برسونه ، شما سهتا فقط همینجا بمونین"
موهای بهم ریختهی هونگ رو از جلوی پیشونیش کنار زدو آروم از جاش بلند شد . همونطور که موبایلش رو روشن میکرد چند قدم ازشون فاصله گرفت و جایی ایستاد که هنوز بتونه توی دید اونا باشه . نفس عمیقی کشید اما لرزش دردناکی رو همچنان توی قفسه سینهاش حس میکرد.
شمارهی جیمی رو گرفت و نگاهش دوباره برگشت سمت بچهها ، هونگ هنوز با گریه و استرس به در بستهی اورژانس خیره شده بود ، ویلیام بیحرکت کنار دیوار ایستاده بود و لگو هم بیصدا اشک میریخت.
"الو"
با شنیدن صدای جیمی سعی کرد روان صحبت کنه اما اظطراب توی هر کلمهاش موج میزد"جیمی..نات تصادف کرده"
چندثانیه سکوت بینشون افتاد ، توئی نگاهش رو از روی هونگ برنداشت اما آرومتر ادامه داد"آوردنش بیمارستان مرکزی ، من..من نمیدونم اوضاعش چطوره ولی باید عمل جراحی انجام بدن"
از اون طرف خط صدای کوتاه و خفهی جیمی اومد"دارم میام"
توئی آروم تماس رو قطع کرد ، یه لحظه انگار که بخواد بغضشو قورت بده دستش رو روی صورتش کشید و بعد چرخید سمت بچهها . چقدر دلش میخواست به نحوی آرومشون کنه اما لعنت بهش تا الان توی همچین موقعیتی گیر نکرده بود که بدونه دقیقا باید چیکار کنه.
لگو با قدمهای مرددی به سمت هونگ رفت و چندبار کف دستهای عرق کردهاش رو روی شلوارش کشید نمیدونست اصلا باید بهش نزدیک بشه یا نه ولی وقتی هونگ اینجوری جلوی چشمش بود نمیتونست هیچکاری نکنه . کنارش روی صندلی نشست و بینیشو بالا کشید"هونگ ، نگران نباش..بیا امیدوار باشیم ، باشه؟"
هونگ هیچ واکنشی نشون نداد فقط پلکهاش سنگینتر شدن ، همین کافی بود که لگو نفس عمیقی بکشه و تنها راهکاری که بلد بود رو انجام بده . دستهای لاغرش دور هونگ حلقه شدن و پیشونیشو آروم به شونهی لرزونش تکیه داد.
ویلیام هنوز همونجا ایستاده بود ، توی نگاهش ترس و درماندگی موج میزد نمیدونست باید به بغل دونفریشون ملحق باشه یا مثل توئی حرف بزنه فقط حس میکرد اگه هنوزم سرجاش بمونه دیوونه میشه.
به سمت دستگاه آبسردکن گوشهی سالن رفت ، یه لیوان پلاستیکی برداشت و پرش کرد . با قدمهای سریع و لیوانی که بخاطر لرزش دستش قطرههاش روی زمین میچکیدن بهشون نزدیکتر شد و لیوان رو دست هونگ داد.
بعد مدت خیلی کوتاهی صدای آشنای جیمی که با عجله به سمتشون میومد فضارو پر کرد ، با دیدن هونگ و سرو وضع افتضاحش یه لحظه مکث کرد اما بدون اینکه چیزی بگه سریعا رفت سمت ایستگاه پرستاری.
نگاه هونگ هنوز به در اورژانس بود ، یعنی نات دوباره چشمهاشو باز میکرد؟دوباره میتونست صداشو بشنوه؟
دلش میخواست الان همشون توی خونه باشن ، کاش میشد برمیگشت..کاش میتونست زمان رو به عقب برگردونه.