CHAP 33

CHAP 33


با دستهایی که میلرزیدن به سختی از روی زمین بلند شد ، زانوهاش میسوختن و کف دستهاش خراش برداشته بود اما اصلا براش مهم نبود . ذهنش گیج و منجمد بود هنوز نمیفهمید دقیقا چه اتفاقی افتاده.

پلک زد.

یبار ، دوبار ، پشت سر هم.

و بعد با تردیدو ترس سرشو به عقب برگردوند ، اون لحظه انگار همه چیز توی جهان فرو ریخت.

چند قدم اون طرف‌تر درست همونجایی که چندثانیه قبل خودش ایستاده بود ، بدن نات روی زمین بود.

ماشین با ترمز کج کنار خیابون متوقف شده بودو جمعیت دورش حلقه زده بودن.

زیرلب با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود گفت"نات..نه"

با قدمهای نامتعادل و نفسهای بریده به سمتش کشیده شد ، هیچ صدایی رو جز تپش قلب خودش نمیشنوید . وقتی بهش رسید زانوهاش بی‌اختیار خم شدنو روی آسفالتِ خیس از خون فرود اومد.

بوی تند و تهوع‌آور خون انقدر شدید بود که ته گلوی هونگ رو سوزوند و حالش بد شد انگار معدش داشت بهم میپیچید ولی هیچکدوم از اینا مهم نبودن.

چشمهاش فقط روی صورت نات قفل شده بود ، موهاش خونی شده بودنو نفسهاش کوتاه و لرزون بالا میومد.

کف دست لرزونشو روی شونه‌ی خونیش گذاشت ، حس سردی و خیسی لباسش مثل یه پتک توی قلبش میکوبید.

"نات..پاشو"

چشمهای پر از اشکش روی صورت بی روح نات زوم شد دنبال هر نشونه‌ای مثل پلک زدن یا یه حرکت کوچیک بود اما..هیچی.

"نات..نات من معذرت میخوام"

بغضش با صدای بدی شکست انگار یه صفحه شیشه‌ای ترک خورده باشه و یهو فرو بریزه ، قطره‌های اشکش روی لباس خونی نات چکید و با لکه‌های قرمز قاطی شد.

صدای همهمه‌ی جمعیت براش مثل یه نویز گوش‌خراش بود اما اهمیتی نمیداد ، با دستهای لرزونش بدن نات رو کمی به سمت خودش کشیدو با دقتی که حتی وسط اون وحشت یادش نرفته بود سرشو روی زانوهاش گذاشت انگار میترسید یه حرکت اشتباه همه‌چیزو بدتر کنه.

دستهاش خونی شده بودن و پوستش از تماس خون گرم با انگشتهاش میسوخت اما مهم نبود ، فقط نفس ضعیفی که از سینه‌ی نات بالا میومد تو این لحظه مهم بود.

صدای گریه‌اش بلند شد ، نه مثل یه بغض خفه بلکه هق‌هق‌های وحشیانه‌ای که از اعماق دلش کنده میشدن"نات..خواهش میکنم..چشماتو باز کن"

صداش میلرزید انگار هر کلمه مثل یه تیغ توی گلوش فرود میومد،

احساس میکرد خونه‌ای که توی دلش ساخته بود داشت از هم میپاشید.

صدای آژیر با یه ریتم تند و وحشتناک توی خیابون پیچید ، نور قرمز و آبی چراغهای آمبولانس مثل یه سیلی بود که یادش مینداخت این کابوس واقعیه.

چندتا امدادگر خودشونو با عجله وسط جمعیت رسوندن و مشغول گرفتن فشار خون و کارایی شدن که هونگ واقعا ازشون سر درنمیاورد.

دوتا امدادگر دیگه یه برانکارد آوردن و بدن بیجون نات رو بلند کردن ، هونگ ناخوداگاه دست خونیشو روی زمین گذاشت اما قبل از اینکه از جاش بلند بشه زن میانسالی به سمتش اومد و دستشو روی شونه‌های هونگ گذاشت"آروم باش پسرم..چیزی نیست"

هونگ سرشو به چپ و راست تکون داد انگار حتی برای نفس کشیدن هم باید میجنگید ، لابه‌لای هق‌هق‌های خفه‌اش گفت"من...تقصیر من..بود"

زن سعی کرد آرومش کنه ، کمکش کرد از جاش بلند بشه اما نگاه هونگ فقط و فقط روی نات بود.

همه‌چیز محو بود ، صداها ، نورها ، آدم‌ها..تنها چیزی که میدید چشمهای بسته‌ی نات بود چشمهایی که وقتی لبخند میزدن روشن‌تر از هرچیز دیگه‌ای بودن و حالا..بی‌حرکتو سنگین بود.

وقتی برانکارد رو سمت آمبولانس بردن هونگ با قدمهای سست شده خودشو به جلو رسوند و یکی از امدادگرها با دست اشاره کرد که سوار آمبولانس بشه . هونگ به سختی از اون دوتا پله بالا رفتو روی صندلی باریک کنار برانکارد نشست.

در که بسته شد انگار دنیا اونارو از هرچیزی جدا کرد.

دکتر سریع ماسک اکسیژن رو روی صورت نات گذاشت بعد خم شد و کیسه‌ی دستی رو فشار داد تا هوا وارد ریه‌هاش بشه ، هربار که کیسه فشرده میشد صدای نرم و خفه‌ی جریان هوا توی آمبولانس میپیچید.

هونگ به نات خیره شده بود ، دستهاش محکم به لبه‌ی صندلی چسبیده بودنو اشکهاش مثل بارون روی صورتش سرازیر میشد ، نفسهاش بریده‌بریده بودن صداشو پایین آورده بود تا حواس دکتر رو پرت نکنه اما همون گریه‌ی خفه و هق‌هق کنترل شده توی فضای کوچیک و بسته‌ی آمبولانس مثل یه سیلی محکم بود.

وقتی بالاخره به بیمارستان رسیدن چرخهای برانکارد با صدای تند و یکنواخت روی کف سرد سالن کشیده میشدن . هونگ سعی داشت عقب نمونه انگار میترسید با یه ثانیه غلفت نات رو برای همیشه از دست بده.

برانکارد به یه در شیشه‌ای بزرگ رسید که روش تابلوی اورژانس میدرخشید ، دکترها بدون مکث از در عبور کردن ولی یه پرستار مرد بازوی هونگ رو گرفت و نذاشت جلوتر بره"لطفا همینجا منتظر بمونین"

هونگ با چشمهای اشکی و وحشتزده نگاهش بین در شیشه‌ای و پرستار گذاشت"نه..نه من باید کنارش باشم"

پرستار سعی کرد با حرفهاش آرومش کنه ولی هونگ دیگه هیچی نمیشنوید نگاهش فقط روی نات بود ، آخرین لحظه درست قبل از اینکه در شیشه‌ای بسته بشه چشمهاش روی چهره‌ی نات قفل شد.

انگار تمام دنیا خاموش شدو فقط یه تصویر موند،

نات ، بی‌حرکت زیر نور سرد اورژانس.

در بسته شد.

صدای قفل شدنش مثل یه پایان بزرگ توی گوشهاش پیچید.

درست همونجا وسط راهرو روی زانوهاش افتاد ، کف سرد سرامیک زخمهاشو میسوزوند اما انگار حسش نمیکرد.

نات نمیتونست..نباید میمرد.

لبهاش بیصدا کلمات رو تکرار کردن ، مثل دعا یا یه التماس خاموش.

یاد جینا افتاد ، شبی که یه دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و با صدای سردو خشک گفت که دیگه کاری از دستشون برنمیاد.

اون روز قلبش پاره شد ، صدای گریه‌ی خودش هنوز توی گوشش بود و حالا..حالا همه‌چیز داشت تکرار میشد.

اشکهاش تندتر شدن و شونه‌هاش به لرزه افتاد ، اگه نات هم میرفت چی؟

صدای شکسته‌اش توی راهرو گم شد ، دستهاشو محکم روی صورتش گذاشت ولی نمیتونست جلوی هق‌هقش رو بگیره فکرش فقط روی یه جمله میچرخید.

تحملشو نداشت ، نمیتونست دوباره کسی رو از دست بده.

کاش میشد زمان رو به عقب برگردونه.

دوباره میرسید به نیم ساعت پیش ، همون لحظه‌ای که دست گرم نات توی دستش بود و بهش لبخند میزد..کاش میشد قبل از اینکه همه‌چیز توی یه چشم بهم زدن نابود بشه اونجا نگهش میداشت.

اما تنها چیزی که براش مونده بود دستهای خونیش بود.

و یه امید شکننده که داشت زیر وزن سنگین ترس و خاطراتش فرو میریخت.

Report Page