CHAP 32

CHAP 32


چندروزی گذشته بودو انگار زندگی برگشته بود سرجای خودش.

ویلیام برای اولین بار در طول زندگی بیست ساله‌ای که داشت با یه پیشبند طوسی و چشمهای سرخ شده جلوی کابینت ایستاده بودو داشت طبق دستور توئی پیاز خورد میکرد..البته اگه به چیزایی که بیشتر شبیه تیکه‌پاره‌های نامظنم بودن میشد گفت خورد کردن.

توئی با خنده دستهاشو به کمرش زده بودو غرغر میکرد"خدای من تو اگه یه روز کامل اینجا باشی آشپزخونه منفجر میشه"

ویلیام با اخم گفت"دارم تمام تلاشمو میکنم جناب سرآشپز"

توی اتاق نشیمن لگو روی کاناپه لم داده بود و دفتر طراحیش روی پاهاش بود ، مداد بین انگشتهاش میچرخید اما بیشتر از اینکه روی طرحش تمرکز کنه مشغول خط‌خطی کردن گوشه‌ی کاغذ و عوض کردن مداد بود . سعی داشت خودش رو مشغول نشون بده اما معلوم بود حواسش به کل‌کل‌های توئی و ویلیامه.

هونگ درحالیکه یه تیشرت ساده و شلوار جین پوشیده بود در اتاقشو بست از راهرو بیرون اومدو رفت سمت در ، با نات هماهنگ کرده بودن که باهم برن و ثبت نام آزمونشو انجام بدن..یه بهونه‌ی ساده واسه قدم زدن کنار هم‌.

درحالیکه بند کفشهاشو میبست رو به بقیه گفت"دارم میرم بیرون ، چیزی لازم ندارین؟"

ویلیام حتی سرش رو هم بلند نکرد فقط با قیافه‌ی جدی مشغول به قتل رسوندن آخرین تیکه‌ی پیاز بود ، توئی هم بدون مکث جواب داد"مراقب خودت باش"

و لگو همونطور که با مداد روی کاغذ ضرب گرفته بود گفت"اگه خواستی برام شیرکاکائو بخر"

چندلحظه نگاهش روی بچه‌ها چرخید و بعد یه لبخند کمرنگ روی لبهاش نشست ، لبخندی که معلوم نبود از سر رضایته یا یه آرامش کوتاه مدت.

وقتی از خونه بیرون زد باد خنک عصر صورتشو نوازش میکرد ، قدمهاش آهسته ولی مطمئن بود صدای برخورد کفشهاش با پیاده‌رو مثل نوای کوچیکی بود که بهش یادآوری میکرد داره حرکت میکنه حتی اگه هنوز خسته باشه.

برای اولین بار بعد از مدتها حس میکرد میتونه نفس بکشه یا حداقل..داشت سعیشو میکرد.

با فکر کردن به اینکه قرار بود نات رو ببینه لبخند کمرنگی روی لبش نشست ، نات همون کسی بود که توی بدترین لحظه‌ها باعث میشد کابوسهاش کمی کمرنگ‌تر بشن.

نات درست لحظه‌ای که هونگ به باشگاه نزدیک شد از در بیرون زد ، آفتاب ملایم عصر روی موهای قهوه‌ای رنگش برق مینداخت و لبخند روی صورتش بود . چشمهاش بین جمعیت توی پیاده‌رو دنبالش گشت و وقتی دیدش انگار همه‌چیز مثل یه قاب آهسته از فیلم یه لحظه کند شد.

وقتی بهم رسیدن با لحن نرمی گفت"سلام"

هونگ هم با یه لبخند جوابش رو داد ، همون لبخندی که نات این چند وقت دنبالش بود.

"خب بریم؟"

هونگ سرشو تکون داد"آره بریم"

دوتایی کنارهم شروع به راه رفتن کردن ، بعد مثل این چند روز گذشته نات خیلی طبیعی بدون اینکه حتی مکث کنه دست هونگ رو گرفت..انگتشهاش نرم لای انگشتهای هونگ چفت شدن انگار ناخوداگاهشون همدیگه رو پیدا کرده بودن.

"خونه چطوره؟"

هونگ نیم نگاهی بهش انداخت و لبخند کم جونی زد"ویلیام برای اولین بار داشت به توئی کمک میکرد غذا درست کنه..ولی فکر نکنم چیز جالبی از آب دربیاد"

نات خندش گرفت"دستپخت ویلیام؟کاش میشد برای شام برنگردیم خونه"

"دقیقا ، و لگو؟کل خونه پر کاغذه داشت پروژه‌ی دانشگاهشو انجام میداد ولی حواسش هرجایی بود جز جایی که باید باشه"

هردو باهم خندیدن و صداشون لابه‌لای خنده‌های همدیگه گم شد . همون لحظه صدای ویبره‌ی موبایل بلند شدو هونگ همونطور که هنوز ته مونده‌های خنده روی صورتش بود موبایلش رو از توی جیبش برداشت انتظار داشت توئی یا لگو زنگ زده باشن،

اما با دیدن اسم مادرش لبخندش جلوی چشمهای نات خاموش شد ، نات با احتیاط پرسید"همه چیز خوبه؟"

هونگ بعد یه مکث کوتاه آهی کشیدو گفت"مامانمه"

و بعد بدون فکر بیشتر تماس رو رد کردو دوباره شونه به شونه مشغول قدم زدن شدن . چند لحظه سکوت بینشون افتاده بود تا اینکه نات آروم گفت"یه سوال ، آخرین بار کی مادرتو دیدی؟یعنی..از نزدیک؟"

انگار زمان ایستاد.

قدمهای هونگ یهو کند شدن و نگاهش روی زمین ثابت موند ، بعد چندثانیه با تن صدای پایینی گفت"چرا میپرسی؟"

نات هم قدمهاشو آهسته کرد حالا دوباره کنارهم راه میرفتن ، با نگاهی پر از تردید گفت"حس میکنم شاید ، فقط شاید اگه باهاش حرف بزنی یکم سبک‌تر شی..شاید کمکت کنه"

لبخند کمرنگی که روی لبهای هونگ بود همون لحظه آهسته و بیصدا محو شد ، انگار یچیزی مثل تیغ از وسط سینه‌اش گذشتو نفسش رو برید . بغضی که گوشه‌ی گلوش بود حالا کم‌کم داشت راه نفسش رو میگرفت..با صدای گرفته‌ای گفت"اون زیادم بی‌تقصیر نیست"

اون نات رو از ته دل دوست داشت ، با تمام خستگی و وحشتی که بخاطر از دست دادن توی وجودش رخنه کرده بود دوستش داشت..ولی همونقدر که دوستش داشت زخمهاش هنوزم باز بودن ، زخمهایی که هیچوقت نفهمیده بود چجوری باید روشون مرهم بذاره.

بی‌اختیار بدون اینکه برگرده سمتش صداش کمی تیزتر از حد معمول شد"همش که نمیتونیم درباره‌ی اونا حرف بزنیم نات"

و قبل از اینکه نات بغض توی چشمهاشو ببینه قدمهاشو تندتر کرد.

هرکدوم از قدمهای نات سنگین‌تر از قبلی بودن ، دلش نمیخواست هونگ رو اذیت کنه فقط دوست داشت کمکش کنه.

دستشو بالا آورد تا بازوش رو بگیره ولی هونگ درست همون لحظه پاشو روی خط‌کشی خیابون گذاشت.

بی‌هوا.

بی‌فکر.

ماشینها با سرعت وحشتناک یکی یکی رد میشدن ، نات خشکش زد و بعد بی‌اختیار قدمهاشو تندتر کرد و صدای بلندش توی شلوغی خیابون پیچید"هونگ صبر کن"

هونگ انگار توی دنیای خودش بود حتی لحظه‌ای هم مکث نکرد ‌. ولی یهو با صدای بوق و جیغ ترمز ماشینی که یه سمتش میومد خشکش زد ، انگار بدنش یادش رفت چجوری حرکت کنه.

همه‌چیز کند شد انگار زمان دستهاشو دور گردنش حلقه کرده بودو نمیذاشت نفس بکشه ، قلبش یه ضربه‌ی محکم زدو بعد..هیچی.

هیچ حسی نداشت ، فقط فکر میکرد که همه‌چیز اینجا تموم میشه.

اما درست توی همون لحظه یه فشار شدید روی شونه‌اش حس شدو ینفر هلش داد . پاهاش سُر خوردنو به آسفالت کوبیده شد و بعد محکم خورد زمین.

نفسش برید.

صحنه مثل یه کابوس توی سرش میپیچید..ماشین ، صدای درهم شکستن چیزی و صدای مردمی که به سمت وسط خیابون میومدن.

Report Page