CHAP 31

CHAP 31


هونگ تا سر خیابون بی‌وقفه میدوید ، قلبش هنوز از اون لحظه‌ی کوتاه هیجان‌زده بود . وقتی بالاخره به خونه نزدیک شد سرعتش رو کمتر کرد ، همونطور که نفس‌نفس میزد لحظه‌ای ایستادو دستش رو روی سینه‌اش گذاشت.

انگار تازه باورش شده بود چیکار کرده.

یه خنده‌ی کوتاه از بین نفسهای بریده‌اش دراومدو دستشو گذاشت روی صورتش . هرچی بیشتر به چهره‌ی متعجب نات وقتیکه خشکش زده بود فکر میکرد خندش شدیدتر میشد.

قدمهاشو آهسته‌تر برداشت اما هرچندثانیه یکبار همون صحنه میومد جلو چشمش.

لبخندش دیگه پاک نمیشد ، حس میکرد هنوز پروانه‌ها توی شکمش میچرخنو قلبش توی گلوش نبض میزنه.

زنگ درو فشار داد و بعد یکی دوثانیه در با صدای آشنایی باز شد . وقتی وارد خونه شد همه‌جا ساکت بود ، کفشهاشو نصفه‌نیمه با پا درآوردو بیخیال جلوی در ول کرد.

وقتی وارد اتاق نشیمن شد لگو رو دید که گوشه‌ی کاناپه نشسته بودو یه کتاب دستش بود ، ولی اخم روی پیشونیش از هرچیزی بیشتر خودنمایی میکرد.

هونگ یه لحظه دقیق‌تر نگاه کردو فورا لبخند کمرنگی روی صورتش نشست ، کتاب برعکس بود.

لگو بدون اینکه سرشو بلند کنه کتاب رو ورق زد . هونگ خندشو قورت داد و کنارش نشست"داری چی میخونی؟"

لگو آهی کشیدو سرشو کمی بلند کرد ، هنوز اخم کرده بود اما پشت اون نگاه یچیزی شبیه به نگرانی خفه شده بود.

هونگ آروم پرسید"چیزی شده؟"

انگشتهاش محکمتر دور جلد کتاب فشرده شد و..هیچی نگفت.

هونگ لحظه‌ای همونطور هاج و واج نگاهش کرد . نگاه گریزون ، لبهای جمع شده و سکوتی که دلخوری ازش میبارید..یاد جینا افتاد.

وقتی قهر میکرد دقیقا همینطور میشد ، وقتی یکم بهش نزدیکتر شد لگو یه لحظه سرشو چرخوند سمتش ولی دوباره نگاهشو به کتاب وارونه‌ی توی دستش سوق داد.

هونگ دستش رو جلو بردو خیلی آروم کتاب رو از بین انگشتهاش بیرون کشید و با یه حرکت ساده چرخوندشو گذاشت توی دستش"کتابو وارونه گرفتی"

لگو یه لحظه ماتش برد و بعد صورتشو جمع کردو دوباره اخم کرد . قبل از اینکه هونگ چیزی بگه با صدای گرفته و لحن دلخورش گفت"دیشب حسابی نگران شدیم ، چرا فکر کردی یهویی میتونی بری؟حداقل گوشی کوفتیتو میبردیو یه خبری بهمون میدادی"

با اخمهایی که پررنگ‌تر شده بودن ادامه داد"واقعا ازت ناراحتم ، بعضی وقتا جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اهمیتی برات نداریم..دیگه آشتی نمیکنم"

هونگ برای چندثانیه حرفی نزد . لگو راست میگفت اون نسبت به بچه‌ها خیلی بی‌توجه بود ، با اینکه از ته دل دوستشون داشت اما هیچوقت نتونسته بود درست نشونش بده.

همش درگیر گذشته و غم خودش بود ، درگیر فرار کردن از فکرهایی که ولش نمیکردن.

آروم گفت"من..واقعا شمارو دوست دارم ، حتی بیشتر از چیزی که فکر میکنین فقط..بلد نیستم درست نشونش بدم"

اخمهای لگو هنوز تو هم بود اما وقتی چشمش به صورت هونگ افتاد یچیزی توی دلش تکون خورد . نگاهش دیگه اونقدر جدی و سرسخت نبود ، سریع کتابو کناری پرت کرد مثل اینکه بخواد تمام لجبازیهاشو قایم کنه.

"حالا..شاید اگه برام خوراکی خریدی..و باهام فیلم دیدی..بخشیدمت"

جوری حرف میزد که معلوم بود دلش نرم شده ، هونگ یه لبخند آروم گوشه‌ی لبش نشست و گفت"قبوله"

هونگ بعد یه مکث کوتاه گفت"توام عوضش میتونی باهام بیای کتاب بخرم؟"

لگو یه تای ابروشو بالا انداخت"چه کتابی؟"

هونگ نفس عمیقی کشید انگار داشت چیزی رو جدی میگرفت که مدتها عقب انداخته بود"میخوام واسه آزمون دانشگاه درس بخونم"

چشمهای لگو آروم برق زد ، عصبانیت کوچیکش ذوب شد و یه لبخند ریز زد.

"قبوله"

Report Page