CHAP 30
نور کمرنگ خورشید از پنجرههای بالای سالن روی زمین میتابیدو بوی ضعیف پیتزای دیشب هنوز توی رختکن میپیچید . نات و هونگ بیخبر از دنیای بیرون کنارهم روی نیمکت خوابشون برده بود.
سرهای خم شده و پیشونیها نزدیک..انگار هیچ نیرویی نمیتونست بینشون فاصله بندازه.
وقتی در رختکن با صدای ضعیفی باز شد نات ناخوداگاه پلک زدو چشمهاشو باز کرد ، تصویر محوی از کسی که وارد شد بین خواب و بیداری جلوش شکل گرفت . اون آدم نگاهش روی صحنهی مقابلش خشک شد..اول نات ، بعد یه پسر مونقرهای که سرشو به شونهاش تکیه داده بود و در آخر روی جعبههای خالی پیتزا که اونور نیمکت ولو شده بودن.
لبهاش نیمهباز موند"سلام..مربی"
نات بهش سلام کردو خیلی آروم دستشو روی شونهی هونگ گذاشت ، کمی تکونش دادو با صدای آرومی گفت"هونگ..بیدارشو"
هونگ با پلکهای سنگین آروم چشم باز کرد ، اول همهچیز تار بود ولی بعد صورت نات رو دید ، خط محو فکش و چشمهاش..ناخوداگاه لبخندی زدو کمی خودشو بالا کشید.
پسری که تازه وارد شده بود سعی کرد بدون نگاه کردن بهشون بره سمت لاکرش ، انگار هیچ چیزی ندیده بود.
نات با صدای آهسته بین فاصلهی کوتاه نفسهاشون گفت"صبح بخیر"
هونگ با صدای خشدار و آرومی جواب داد"صبح بخیر"
صاف نشست و دستی توی موهاش کشید . نات یه نگاه کوتاه بهش انداخت بعد با لبخندی که هنوزم تهش نگرانیِ شب گذشته موج میزد گفت"میخوای بریم بیرون صبحونه بخوریم؟"
نگاه هونگ ناخوداگاه سمت پسری چرخید که به ظاهر سرش توی لاکرش بود ولی گهگاهی با کنجکاوی نگاهشون میکرد..و بعد دوباره برگشت سمت نات.
"مگه تایمت آزاده؟"
نات نگاهش روی هونگ خشک شد ، چشمهای خوابآلود و موهای بهم ریختهاش باعث میشد ناخوداگاه لبخندش پهن تر بشه . با شوخی و لحن گرمی گفت"وقتی یه پسر به این نازی جلوم نشسته معلومه که تایمم خالیه"
هونگ چشمهاش گرد شدو محکم دستشو روی بازوی نات کوبید"هی ، من ناز نیستم"
نات با خنده گفت"آره آره خیلی جدی و خشنی"
از جاش باند شدو دستشو دراز کرد سمت هونگ ، هونگ بعد مکث کوتاهی دستش رو گرفت و از روی نیمکت بلند شد.
وقتی از رختکن خارج شدن دستهاشون هنوز توی هم گره خورده بود . نات نیم نگاهی بهش انداختو صداش توی سکوت سالن پیچید"الان حالت خوبه؟"
هونگ یه نفس عمیق کشید انگار بعد از مدتها ریههاش باز شده بودن ، با لبخند گفت"آره ، حرف زدن خیلی آرومم کرد"
آفتاب تازه از پشت ساختمونها بالا اومده بودو هوا هنوز خنک بود . همونطور که دست تو دست هم از باشگاه بیرون میومدن نات پرسید"خب دوست داری کجا بریم؟"
هونگ چندثانیه فکر کردو شونه بالا انداخت"یجایی که بشه صبحونه خورد ، فقط بی سرو صدا باشه"
چند دقیقه بعد به یه کافهی کوچیک و دنج رسیدن ، میز گوشهی پنجره رو انتخاب کردن نور خورشید روش میتابیدو بوی نون تازه و قهوه کل فضارو پر کرده بودن.
هونگ دستهاشو دور لیوان گرم کاکائوش حلقه کردو به بخارش خیره شد ، برای اولین بار بعد از مدتها چشمهاش آرامش داشتن.
نات با چنگال یه تیکه پنکیک برداشتو جلوی دهن هونگ گرفت ، هونگ با اخم و خنده پنکیک رو خوردو گفت"میدونی که خودم دست دارم"
نات فقط شونه بالا انداختو به صندلیش تکیه داد ، حس میکرد برای اولین بار بدون هیچ حس بدی کنارهم بودن.
هونگ قاشقش رو توی ظرف کاکائو چرخوندو زیر چشمی به نات خیره شد"میدونی..خیلی وقته انقدر راحتو با آرامش صبحونه نخورده بودم"
نات لبخند آرومی زد"خب پس از این به بعد باید عادت کنی ، پی نات نمیذاره صبحونت با استرس باشه"
هونگ نگاهش روی نات خیره موند و بیهوا گفت"تو زیادی خوبی نات"
نات با لبخند نگاهش کرد"شاید بخاطر اینه که تو ارزششو داری"
نیم ساعت بعد وقتی پنکیکها تموم شدن و بخار کاکائو محو شد هردو از جاشون بلند شدن . هونگ گفت"فکر کنم بهتره برگردم خونه ، امروز لگو کلاس نداشت حتما منتظرمه"
نات هم دستی لای موهاش کشیدو گفت"منم باید برگردم باشگاه"
وقتی جلوی کافه وایسادن صدای آدمها با بوی قهوهی تازه مخلوط شده بود . هونگ دستهاشو توی جیب شلوارش انداختو گفت"خب..پس..فعلا"
نات دستشو توی هوا تکون داد"فعلا"
هونگ یه لحظه مکث کرد انگار منتظر بود نات چیزی بگه یا حرکتی بزنه اما اون فقط توی جهت مخالفش قدم برداشت . برای چندثانیه همه چیز عادی بنظر میرسید تا اینکه نفسشو کلافه بیرون دادو زیرلب گفت"اه ، اصلا به درک"
با قدمهای سریع به سمتش رفتو صداش کرد"نات صبر کن"
نات با تردید چرخید سمتشو با تعجب دید که هونگ با قدمهای بلند به سمتش میاد.
هونگ بالاخره رسید بهش ، موهاش آشفته شده بودن و چشمهاش پر از استرس بود . هیچ توضیحی نداد حتی یه کلمه هم نگفت فقط یه لحظه مکث کرد انگار داشت تمام شجاعتشو جمع میکرد.
بعد ناگهانی خم شد ، روی نوک پاهاش ایستاد و یه بوسهی کوتاه ، سریع و لرزون روی لبهای نات گذاشت.
قلب نات از جا کنده شد ، برای چندثانیه مغزش خالی بود فقط صدای ضربان قلبش رو میشنید که تا گلوش بالا اومده بود .
هونگ بدون اینکه به چشمهای نات نگاه کنه عقب رفتو گفت"دارم میرم"
و بعد مثل یه بچهی خجالتی با عجله برگشتو بدو بدو از اونجا دور شد.
نات همونجا وایساده بود ، لبخندش کمکم کشیدهتر شد جوریکه نمیتونست جلوی خودشو بگیره . دستش ناخوداگاه رفت روی لبهایی که هنوز گرمای بوسه روش بود.
"هونگ.."
زیرلب اسمش رو زمزمه کرد و برای اولین بار بعد از مدتها حس کرد هیچ حسی بهتر از این رو قرار نیست پیدا کنه.