Part3
𝖱𝗂𝗇𝖺یونجون
سهروز از وقتی که با بومگیو حرف زدم میگذره، همهچی خوب پیش میره و کمکم دارم موفق میشم اعتمادش رو به دست بیارم.
امروزهم که یکشنبست و سوبینهیونگ دعوتم کرده باهاش برم بار.
علاقهای ندارم به بار رفتن ولی چون سوبینهیونگ گفته، باهاش میرم؛ مخصوصا الان که بحثه کانگتهیون وسطه.
نمیفهمم چرا سوبینهیونگ باید کشته مردهی تهیون باشه، آخه این چه معنایی داره؟!
فکنم عاشق شده!
یه لباسهآستینبلنده راهراهِقرمز،مشکی، به همراه شلواربگِلیهآبی، پوشیدم و به موهای صورتی رنگم شونهای کشیدم؛
بعد از برانداز کردن خودم توی آینهی قدیه داخل اتاقم، کیلید،گوشی و کیفپولم رو برداشتم، و از خونه خارج شدم.
موقعی که از خونهم خارج شدم با ماشینه سوبینهیونگ کمی اونطرفتر مواجه شدم؛ سریع به سمت ماشین رفتم و سوارش شدم.
یونجون: "چطوری هیونگ؟؟"
سوبین نگاهی بهم انداخت و بعد در جواب بههمراه لبخند گفت: "خوبم، تو چطوری بچه؟"
یونجون: "بزرگ شدم ولی تو بچه صدام کردن رو بس نمیکنی! خوبه منم بهت بگم پیرمرد؟ تو برو همون تهیون رو بچه صدا کن."
سوبین: "اولن که.. تو همیشه برام بچه میمونی، دوما، من پیر نیستم، سوما، تهیون واسهی من نینیه، نه بچه!"
ابرویی بالا انداختم و بعد گفتم: "که اینطور.. ولی تو پیرمردی؛ چندروز دیگهم میری توی ۲۰سالگی و دیگه واقعا پیری."
چشمغرهای بهم رفت و شروع به رانندگی سمته بار موردهعلاقش کرد.
بیشتر ترجیح میده بحثهارو با من ادامه نده، چونکه میدونه حاضرجوابم.
پس از چنددقیقهی پر سکوت و کسلکننده بلخره به بار رسیدیم؛ پس سوبینهیونگ ماشین رو گوشهای پارک کرد و پیاده شدیم: "هی یونجون!"
بهش نگاهی انداختم و هومی زیرلب گفتم که ادامه داد: "مست نکنیا!"
چشمغرهای بهش تحویل دادم و بعد سمت در بار رفتم: "شاید باورت نشه، ولی همیشه خودتی که مست میکنی و باعث بدبختیم میشی،هیونگ."
سوبین: "مرسی."
یونجون: "خواهش نمیکنم."
و بعد باهمدیگه وارد بار شدیم.
سومشخص
زمانی که یونجون در بار رو باز کرد، باعث شد صدای زنگولهای که بالای در قرار داره شنیده بشه.
هردو وارد بار شدند و شروع کردند دنبال جایی برای نشستن بگردند.
این بار، مثل بقیهی بارها نبود که کلش رو بوی الکل برداشته باشه؛ بوهای مختلفی مثل: بوی خاکِنمخورده،قهوه و گل، درونش پراکنده بود و با بیشتر بارها فرق داشت.
همین بود که باعث شده بود سوبین عاشق این بار باشه.
هردو سر میزی، روبهروی هم نشستند و به همدیگه زل زدند.
سوبین:"نمیخوای بری بگیری؟"
یونجون:"من برم؟؟"
سوبین:"نه پس من، برو دیگه پسر!"
یونجون باشهای گفت و سمته جایی رفت که اُپنی نیمدایرهای داشت و پیشخدمتها اونجا، پشت اون اُپن ایستاده بودند؛ همچنین انواع و اقسام الکلها و شرابها هم توی قفسههای اونجا بود.
به اُپن تکیه داد و به پسری که پشتش بهش بود نگاه کرد.
وقتی دید انگار پسر هنوز متوجه حضورش نشده، سرفهای الکی برای بهدست آوردن توجهش کرد.
اما اتفاقی که افتادنش غیرممکن و یجورایی عجیب، مخصوصا برای یونجون میرسید افتاد؛ وقتی پسر به سمتش برگشت، یونجون با چهرهای آشنا مواجه شد.
اون پیشخدمت کسی نبود جز چویبومگیو.
یونجون با تعجب به بومگیو خیره شد و بعد زیرلب اسمش رو زمزمه کرد.
اما تا به خودش اومد متوجه شد که بومگیو سریع شروع به فرار کردن کرد و از او دور شد.
سرش رو پایین انداخت و بعد از سفارش دادن، و گرفتن سفارشها از پیشخدمتی دیگه، سمت میزی که سوبین اونجا بود رفت.
سوبین
میخواستم دربارهی چیزی با یونجون حرف بزنم؛ اما تا سرم رو بالا آوردم متوجه شخص پوکر و ناراحتی شدم که با دوتا لیوان از سوجو داشت به سمتم میومد: "هی یونجون.. خوبی؟؟"
سرجاش، روبهروی من نشست و یکی از لیوانهارو جلوم گذاشت.
یونجون:"دیدمش.."
سوبین:"کیو دیدی؟"
یونجون:"اینجا؟"
یونجون:"اوهوم."
تمام مدت با چهرهای سوالی و اروم درحال سوال پرسیدن ازش بودم؛ اما وقتی گفت بومگیو رو اینجا دیده یکهو گفتم:" با دوستپسرش بود؟ آخه خیلی ناراحت و پوکری."
سرش رو بالا گرفت و با نگاهی که"وادافاک"توش موج میزدم بهم نگاه کرد؛ همین نگاه باعث شد من شونهای بالا بندازم و اون شروع به حرف زدن کنه:"خب آخه توقع نداشتم اینجا باشه،توقع نداشتم اینجا کار کنه! بهم گفت کار میکنه اما آخه توی بار؟! خیلی شوکهکننده بود!"
هومی زیرلب گفتم و بعد لیوان سوجوم رو به سمتِلبم بردم:"چرا نیاوردیش اینجا؟ دلم میخواد ببینمش."
دوباره سرش رو مثل بچهکوچولوای که اسباببازی یا خوراکی موردهعلاقش رو ازش گرفتند پایین انداخت و بعد گفت:"تا به خودم اومدم دیدم فرار کرده."
آهی از سر ناامیدی کشیدم و بعد جواب دادم:"خب پاشو برو دنبالش! هوا سرده و نزدیک برف اومدنه! ممکنه سرما بخوره؛ یا چندتا پسر گیرش بیارن!"
وقتی اینهارو گفتم با کمال تعجب سریع و محکم از جاش بلند شد.
یونجون:"متاسفم هیونگ!"
و بعد لیوان سوجوش رو برداشت، کمی ازش رو سر کشید و به بیرون بار دوید.
و تنها کاری که از دست من بر میومد، نشستن همون گوشه و خوردن سوجوم بود.
یونجون
سوجویی که خوردم باعث شد که گلوم و قفسهسینم کمی احساس سوزش کنه؛ اما اهمیتی بهش ندادم و توی خیابون میدویدم،و به دنبال بومگیو به اینطرف و اونطرف نگاه میکردم.
تااینکه سر چراغ راهنمایی دیدمش که منتظر بود چراغ سبزشه و بره اونطرف خیابون.
همین باعث شد سریع به سمتش برم و دستهام رو دورش حلقه کنم؛ یا به زبونی دیگه از کنار بغلش کنم:"هوف! کجا فرار کردی عسلِشیرینم؟"
بومگیو با تعجب خودش رو از من جدا کرد و با چهرهای سوالی نگاهم کرد:"عسلِشیرینت؟؟ عام، خب.. توهم جای من بودی معذب میشدی و فرار میکردی."
آهی از سر خستگی کشیدم و مچ دستش رو گرفتم:"بیا بریم؛ هوا سرد داره میشه، و لباسهات مناسب نیست."
بومگیو با لحنی کیوت و بامزه گفت:"لباسای تو که بدتره."
یونجون:"رو حرفم حرف نزن بچهدبیرستانی!"
بومگیو:"خودتم بچه دبیرستانیای!"
یونجون:"تو بچهتری اما!"
بومگیو:"اگگگگ."
همراه این بامزه بازیاش زبون هم حتی برام بیرونآورد؛ و در اون لحظه میخواستم از بامزگیش توی بغلم خفهش کنم.
بعد از یهمدتِکوتاهی باز به بار برگشتیم و واردش شدیم.
وارد که شدیم نگاهِسوبینهیونگ رو روی خودم حس کردم؛ پس همچنان که مچدستِبومگیو رو گرفته بودم، سمتش رفتم.
سوبین لبخندی به بومگیو زد و بعد گفت:"اوووهه، بومگیو! تو از چیزی که فکر میکردم بامزهتری!"
بومگیو نگاهش رو به طرفی دیگه داد و با دستش پشتِگردن رو دستکشید:"نه؛اینطور هم که میگید نیست."
سوبین:"اگه بگم هست، ینی هست! فهمیدی خرسکوچولو؟"
بومگیو آهی از ناامیدی کشید و سرش رو به معنای مثبت تکون داد؛ برای همین بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم:"این رفتارهاش عادیه، بهدل نگیر."
بومگیو:"نگرفتم."
یونجون:"خوبه."
"همچنین ایشون هیونگه من هست، چویسوبین."
بومگیو:"خوشبختم آقای سوبین؛ چویبومگیو هستم، که البته بنظر میرسه من رو میشناسید."
سوبین با لبخندی رو به بومگیو گفت:"لازم نیست اینقدر احترامانهوار باهام حرف بزنی؛ راحت باش و صدام کن هیونگ. منم خوشبختم از آشنایی باهات بومگیو."
بومگیو چَشمی گفت و این همین لحظه بود که حس کردم میتونه به راحتی با سوبینهیونگ کنار بیاد.