Part3.

Part3.


"گفتین کار ناتموم؟ منظورتون چی بود؟"


تهیونگ به مردی که خیلی محترمانه صحبت میکرد و رو به روش نشسته بود خیره موند. الان باید چجوری دروغ سر هم می‌کرد ‌ .

"بادیگارد چوی بهم گفت که وزیر اعظم اون و فرستاده تا منو به قتل برسونه، ولی بعدش درجا ازم درخواست بخشش کرد. این حس رو بهم داد که شما هم با همون قصد خودتون رو نشون دادین."


نیشخندی که در حال شکل گرفتن روی صورتش بود رو مخفی نگه داشت.

"این غیر قانونیه که وزیر اعظم آسیبی به شما بزنن. ایشون هیچ حقی ندارن. نگران این موضوع نباشین، اطراف جنگل ، چندین سرباز سلطنتی نگهبانی میدن. ولی با شما خیلی فاصله دارن. اگه احساس خطر کردین، فقط لازمه اون دکمه ی قرمز پشت در رو بزنین."


نگاهی به دیوار کنار در ورودی کلبه انداخت و متوجه ی یه کلید دکمه ای قرمز کوچیک شد.

مرد کمی مکث کرد و نگاه کوتاهی به شخص کنارش انداخت:

"راجب بادیگارد چوی، تا کجا شمارو همراهی کرد؟"

"من و تا کلبه رسوند، و بعد از اینکه دستام رو باز کرد رفت."

بازرسی که اول فکر می‌کرد بادیگارده، داخل دفترچش چیزی نوشت و دوباره سرش رو بلند کرد.

"خیلی خب، ما شما رو تنها میزاریم. مراقب حیوونای وحشی داخل جنگل باشین. "


و بعد هر دو از جاشون بلند شدن ، شخصی که کنار مرد بود یه کلمه هم حرف نزد و فقط تهیونگ رو زیر نظر گرفت. حس یه روانپزشک، یا شخصی که برای زیر نظر گرفتن کلماتش اونجا بود رو میداد.


بعد از خروجشون از کلبه، در رو بست و سرجای اولش نشست.

تهیونگ می‌دونست که یدفعه ای باز کردن در، کار احمقانه ای بود. اگه قاتل های پارک بودن چی؟ ولی خب ، الان سالم بود.



سرش رو به پشتی کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد.

با وجود اینکه صورت و بدنش تمیز شده بودن، ولی همچنان بوی خون رو از سمت خودش احساس می‌کرد. اون لباس تحقیرآمیز دیگه تنش نبود، ولی باز هم حقارت رهاش نمی‌کرد.

پلک هاش رو روی هم گذاشت ، و بدون اینکه متوجه بشه، به خواب عمیقی فرو رفت .


•••••

صداهای عجیبی به گوشش می‌رسید ، انگار چندین نفر اطرافش گریه و ناله می‌کردم. با حس افتادن قطره‌ی مایع مانند و گرمی ، آروم لای پلک هاش رو باز کرد. و ثانیه ای بعد، چشم هاش از شدت وحشت تا ته باز شد . سقف پر از خون بود. و قطره های قرمز رنگ، دونه به دونه و آروم ،روی تمام تنش و اطراف کلبه ریخته میشد. برق ها کاملا خاموش بودن و فقط نور ماه کامل، داخل کلبه رو روشن گذاشته بود.

تا جایی که به یاد داشت، آخرین لحظه برق رو خاموش نکرده بود.

تلاش کرد که از جاش بلند بشه و از صدا های اطرافش سر در بیاره. ولی یه سانت هم تکون نخورد .

انگار وزن سنگینی بدنش رو روی کاناپه گیر انداخته بود .



تمام زورش رو به کار برد تا سر انگشتش رو تکون بده. ولی باز هم موفق نشد. سعی داشت اطرافش رو نگاه کنه، ولی بخاطر مه زیادی که دیده میشد، هیچ چیز مشخص نبود.

دوباره نگاهش به سقف خورد ، از بین سقف خونی ، موهای کوتاهی کم کم آوزیرون شد و بعد کله ای که هیچ تن و بدنی نداشت، به سمت صورتش با شتاب زیادی، رها شد.


دهنش رو باز کرد تا فریاد بزنه و درست زمانی که فاصله ای با کوبیده شدن اون سرِ بدون بدن با صورتش نداشت، تونست تکون بخوره و سه ثانیه ی بعد ، اطرافش روشن شد.

بدنش عرق کرده بود و نفس نفس میزد.

انگار که از یه کابوس پریده باشه. ولی به طرز عجیبی به نظر نمی اومد که خواب بوده باشه.


با اضطراب دوباره به سقف خیره شد و با ندیدن اثری از اون رودخانه‌ی خون، نفسش رو با آسودگی رها کرد و از جاش بلند شد تا برای عوض شدن حالش، کمی اطراف کلبه بچرخه.


نمی‌خواست تو اون محیط خفه و غیر قابل تحمل بمونه.


ده دقیقه ی بعد، روی تنه ی درختی که روی زمین افتاده بود و با کلبه فاصله ی کمی داشت، نشست و به آسمون خیر موند.

"کاش یه شهاب سنگ بزرگ، روی سر اون پارک احمق می افتاد و بعد از کلی درد کشیدن، کل دنیا نابود میشد."

همراه با صدای جیرجیرکی که داخل جنگل تاریک پخش میشد، پاهایی که از زمین فاصله داشت رو تکون داد و نگاهش رو از ماه و ستاره های نورانی گرفت.



با شنیدن صدای خش خشی که از سمت چپش می اومد، سریع نگاهش رو به همون سمت داد و بدون لحظه ای پلک زدن، به بوته ای که تکون خوردنش توی اون تاریکی مشخص بود، خیره موند.

از شدت اضطراب، بدنش روی اون تنه ی درخت خشک شد و تا مشخص شدن جثه ی آشنای گرگ، نفسش رو رها نکرد .


با شدت نفسش رو به بیرون فرستاد و بعد با بی خیالی به تکون داد پاهاش ادامه داد و این دفعه توجهش به شبتابی هایی که قسمتی از جنگل رو خیلی کم روشن کرده بودن خیر شد.

"چند وقته داخل این جنگلی؟"

صدایی از گرگ خارج نشد، بجاش حضورش رو در کنارش با فاصله ی کم روی تنه ی درخت حس کرد.

"جنون ، حداقل بعد از ۲۰ سال ، گرگینه ای که داخل کالبد گرگش مونده رو درگیر می‌کنه. یعنی این همه وقت، کالبد انسانیت رو مخفی کردی؟"


نگاه گرگ رو روی خودش احساس می‌کرد. با این حال به حرف زدن ادامه داد:

"شاید منم باید انتقام گرفتن رو فراموش کنم و این بدن رو به کالبد گرگم تقدیم کنم."

دست هاش رو دو طرفش قرار داد و به پوزه ی بزرگ گرگ نگاه کرد:

"حیف بخاطر اینکه جونم و نجات دادی بهت مدیونم، وگرنه کاری می‌کردم که یاد بگیری به شاهزاده ی کره بی توجهی نکنی. "


دندون های گرگ به شکل تهدید مشخص شد، سر جاش صاف ایستاد و خرخر تیزی به تهیونگ کرد .

امگا سریع ، هر دو دستش رو بلند کرد و جلوی خودش و گرگ تکون داد تا بهش بفهمونه تهدیدی براش نداره.

"هی رفیق، داشتم شوخی می‌کردم. فکر کردم جنبش رو داری."


با شنیدن این حرف، اون حالت تهدید آمیز کم کم خنثی شد و در آخر با پوف شدیدی که با فاصله ی کم توی صورت امگا کرد، باعث شد پسر صورتش رو جمع کنه و خودش رو عقب بکشه.

"گرگ بد."


چند ثانیه بدون هیچ حرفی روی همون تنه ی درخت موندن. ولی بعد، با یه حرکت از روی تنه پایین رفت و به سمت شبتاب ها حرکت کرد. می‌دونست شبای جنگل خطرناکه، ولی واقعا اون صحنه براش جذاب بود .


زمانی که به اون قسمت رسید. با شگفتی تک خنده ای از بین لب هاش خارج شد و دست هاش رو باز کرد.

شبتاب ها به طرز شگفت انگیزی، اطراف گل هایی که نزدیک به یه باتلاق بودن پر میزدن و اون صحنه رو، رویایی تر از حالت عادی می‌کردن.

"ابن شگفت انگیزه! اینطور فکر نمی‌کنی؟"

به سمت عقب برگشت تا گرگی که مخاطب قرار داده بود رو نگاه کنه، ولی با نبودش، ناامیدانه شونه هاش خم شد و این دفعه با حس متفاوت تری به اون باتلاق نگاه کرد .


کاش می‌تونست اون صحنه ی زیبا رو نشون خواهر یا برادرش بده .

مطمئنا عاشق اونجا میشدن.


بعد از دقیقه های طولانی خیره نگاه کردن به باتلاق و گل های لوتوس ، عقب گرد کرد و با قدم های کند شده به سمت کلبه حرکت کرد .


•••••


لباس هایی که پوشیده بود، یکی از دو دست لباس های داخل کمد اتاقی که داخلش می‌خوابید بود. یه پیراهن نازک و سفید رنگ، به همراه شلوار پارچه ای همرنگش، که فقط کمی زخیم‌تر بود.

با بی خیالی ، داخل جنگل قدم میزد و اطراف رو با کنجکاوی تماشا می‌کرد. بخاطر هوای صبحگاهی ، لرز کوچیکی بدنش رو درگیر کرده بود . با این حال توجهی نشون نداد و راهش رو ادامه داد.


بوته هایی که پر از توت وحشی بودن. قارچ های سمی و خاص. درخت هایی که بخاطر تنه و برگ هاشون نسبت به همدیگه متفاوت می‌شدن.

صدای پرنده ها و آواز خوندن بلبل ها. حتی کلاغ ها هم به شکل خاصی غار غار می‌کردن و همه چیز هماهنگی عجیبی با اون محیط سبز و بزرگ داشت.


با شنیدن صدای پا ، به امید اینکه گرگ بامزه و عجیب غریبی که جونش رو نجات داده پشت سرشه ، برگشت . و لبخند کوچیکی که در حال شکل گرفتن بود ، با ناامیدی ، پر زد و رفت .


با فاصله ی کم ازش، یه آهوی بالغ ایستاده بود و با چشم های بزرگ و ناخواناش، خیره نگاهش می‌کرد.

ناخواسته یه قدم، عقب نشینی کرد و بدون هیچ کنترل خاصی، غرق خاطراتش شد .


"شکار آهو چه جذابیتی برات داره؟ اون فقط یه حیوون بی گناهه."

با قلم و رنگ مشکی، خط های نامربوطی رو روی کاغذ نازک می‌کشید. و توجهی به سوال و حرف های تکراری برادرش نداشت.

"باید به پادشاه بگم که به یه قانون جدید نیاز داریم ، اونم برای تک پسر امگاش . "

قلمو رو ، روی میز رها کرد و سرش رو بالا گرفت . اینکه برادرش گاهی اوقات بدون فکر حرفی و می‌زد ، واقعا براش آزار دهنده بود. پس بدون اینکه تلاش کنه که لحنش محترمانه باشه. کلمات رو پشت سر هم ، تقدیم به ولیعهد کرد.

"موجودات ضعیف، برای شکار شدن طراحی شدن هیونگ! این قانون طبیعته. ضعفت، تورو شکسته و ناتوان می‌کنه. باعث میشه افرادی مثل وزیر پارک ، احساس شکارچی بودن بکنن . و در آخر ، یه روزی به خودت میای و می‌بینی، که توهم مثل این حیوون بی گناه، شکار شدی."


و اون شبی که برادرش جلوی چشم هاش سم خورد و محاکمه شد، چشم هاش دقیقا شبیه به آهویی بود که حالا با غم خاصی تماشاش می‌کرد.



درست لحظه ای که داشت داخل چشم های آهو که منبعی برای خاطراتش بود، غرق میشد. سایه ی سیاه و سریعی از کنارش گذاشت و به اون موجود از همه جا بی خبر حمله ور شد.

و وحشیانه، شروع به دریدن دل و رودش کرد. در آخر با لذت،فقط یه سر و بدن تکه تکه شده ازش باقی موند. و چشم هاش...

هنوز به تهیونگ خیره بودن.


با وحشت چند قدم به عقب رفت و بعد با شدت برگشت و شروع به دویدن کرد. مثل دیوونه ها میدوید و توجه ای به شاخه هایی که به صورتش میخوردن و زخمیش می‌کردن ، نشون نمی‌داد.

چشم های برادر بی گناهش از سرش بیرون نمی‌رفت. زمانی که سم رو نوشید، و کم کم از کناره های لب هاش، خون جاری شد. ثانیه های دردناکی که برای دو عزیزش گذشت، فراموش نشدنی بود. ولی برادرش، مطمئنا میشد اون حس پشیمونی رو ، لا به لای رگه های قرمز رنگ چشم هاش دید.


اونقدر گیج و منگ بود که متوجه ی شاخه ی کوچیکی که کمی جلوتر از پاهاش قرار داشت ، نشد . و با شدت زیادی، طی ثانیه های کوتاه پخش زمین شد .

این دفعه، بخاطر صداهایی که توی سرش بود، متوجه ی حضور گرگ نشد و به سختی، سعی کرد که از جاش بلند شه. و زمانی که نگاهش به گرگ افتاد با درد نالید:

" چرا هرجایی که میرم هستی؟ تو... تو حالم و بهم میزنی. مثل تمام آدمای قصر. آخه.. آخه اون حیوون بی چاره چه گناهی کرده بود که خوردیش."

می‌دونست این قانون طبیعته. ولی در واقع انگار تمام اون حرفا رو به خودش می‌زد.سرفه ی کوتاهی کرد و ادامه داد:

"کاش بجای گِله کردن پیش پدر و برادرم، خودم با یه تیر توی پیشونی بی ارزشش، کارش رو تموم می‌کردم."


گرگ بهش نزدیک شد، پوزش رو با فاصله ی کمی از صورت غمگین تهیونگ قرار داد و بی توجه به پوزه ی خونیش، چونه ی خونی پسر رو لیس زد . انگار قصد داشت با این کار بهش دلگرمی بده. ولی تهیونگ با انزجار صورتش رو کج کرد و ازش فاصله گرفت.

"گمشو اونور. دهنت بوی خون میده."


با درد زیادی از جاش بلند شد و بی توجه به زانو های زخمیش، راهی که دویده بود رو برگشت. ترجیح میداد دیگه اون گردش صبحگاهی و ادامه نده. باید دنبال یه نقشه برای فرار کردن از اون وضعیت می‌گشت.


اگه فرار می‌کرد و به سئول می‌رفت ، راه های زیادی برای رفتن داخل قصر و کشتن وزیر اعظم سراغ داشت. ولی متاسفانه ، اونقدری راه اون جنگل رو، با روش های مختلف طولانی جلوه داده بودن که نمی‌تونست حدس بزنه که کجاست!


با دوباره شنیدن قدم های آشنایی، سر جاش متوقف شد و کلافه نفس عمیقی کشید . رفتارش با گرگ بیچاره، بشدت زشت و احمقانه بود. ولی قرار نبود عذرخواهی کنه.

"واقعا که موجود عجیبی هستی! روز اول، سر اون حرومی و جدا کردی، امروز دل و روده ی آهوی بیچاره رو خوردی ، ولی همچنان با منی که یه خیانتکار و تبعیدیم کاری نداری؟ "


با ایستادن گرگ کنارش، اخم غلیظی کرد و به چشم هاش نگاه کرد.

"نکنه وزیر پارک تورو فرستاده تا جاسوسیم و بکنی؟"

چشم های گرگ تغییر کرد و شبیه شخصی شد که انگار داره به به احمق نگاه می‌کنه.

"این نگاهت اصلا جالب نیست."

پاهاش رو دوباره تکون داد تا حرکت کنه، ولی با درد شدیدی که از زانو ها تا مچ پاش پیچید، سر جاش متوقف شد و ناله ی آرومی کرد.

"خیلی درد داره. "


گرگ با سرش ضربه ی آرومی به شونش زد و گردنش رو جلو کشید . گرگی که جنون داشت، اینجوری رفتار می‌کرد ؟

تهیونگ با فهمیدن منظورش، بدون حرفی دستش رو دور گردنش پیچوند و سعی کرد بیشتر وزنش رو، روی گرگ بندازه و حرکت کنه...

تلاشش اونقدر ها هم کافی نبود. قدم هاش بشدت کوتاه و آروم بودن، و همین باعث میشد که اضطراب کوچیکی توی دلش بپیچه.

"فکر کنم تا شب نرسیم و خوراک حیوونای وحشی بشیم. "

Report Page