CHAP 3

CHAP 3


با بی‌میلی به چمدونش نگاه کرد و از جاش بلند شد . بارون هنوزم بشدت میبارید و صدای فرود قطرات آب روی شیشه پنجره مثل یه آوای غمگین بود . میدونست که باید وسایلشو از چمدون بیرون بیاره و با واقعیت جدید زندگیش روبرو بشه.

وقتی زیپ‌های چمدون رو باز کرد ترس و ناامیدی توی دلش ریشه کرد . با دیدن وسیله‌های داخل چمدون یاد روزهای گذشته افتاد و حس کرد حالش داره بدتر میشه.

"چطور تونستم تنهاش بذارم؟"

این سوال مدام توی ذهنش میچرخید و عذابش میداد.

شلوار طوسی رنگش رو از بین لباسها بیرون کشید ، همونطور که از جاش بلند میشد زیپ شلوار جینشو باز کرد و شلوار با صدای خفه‌ای روی کف چوبی افتاد.

لابه‌لای افکارش گم شده بود که ناگهان با صدای باز شدن در به خودش اومد.

یه پسر با قیافه‌ی ناآشنا.

هردوشون برای چند لحظه بهت‌زده و متعجب بهمدیگه خیره شدن . پسری که تا همین چندثانیه پیش چشمهاش میخندید الان نگاهش پر از حیرت شد . هونگ هم سرجاش خشکش زده بود و دستهاش معلق توی هوا مونده بودن.

و بعد انگار اون نگاه و تنش بینشون مثل یه حباب شیشه‌ای شکست.

اون پسر به سرعت از اتاق بیرون رفت ، درو پشت سرش بست و صدای بلندش خیلی واضح به گوش هونگ رسید که میگفت"چرا بهم نگفتین همخونه‌ی جدید امروز میاد؟"

هونگ هنوز توی شوک اون برخورد غیرمنتظره بود . افکارش مثل تندباد اطراف مغزش میپیچید و قلبش بشدت نبض میزد.

همونجوری وسط اتاق خشکش زده بود که دوباره در باز شد و لگو با همون صورت خندون اومد تو ، بی توجه به صدای غریبه‌ای که نصیحت‌وارانه میگفت"لگو صدبار گفتم قبل وارد شدن در بزن"

شروع به حرف زدن کرد"پی هونگ چرا نمیای شام بخوریم؟"

بی توجه به چهره‌ی خجالت‌زده‌ی هونگ نگاهشو پایین‌تر سوق داد و با لحن شیطون‌تری گفت"چقد سفیدی"

هونگ سریعا شلوارو جلوی بدنش گرفت و دستپاچه گفت"اه..میشه بری بیرون"

لگو سرشو تکون داد و درحالیکه از اتاق خارج میشد با خنده درو بست.

سریعا شلوارشو پوشید و دستشو لای موهای بهم ریختش فرو برد"این چه وضعیتیه آخه؟"

بعد چند دقیقه از اتاقش بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت.

با دیدن جو شلوغ و پرانرژی جلوروش برای لحظه‌ای مکث کرد.

بوی غذا فضارو پر کرده بودو صدای خنده و شوخی باعث میشد کمی احساس راحتی کنه با وجود اینکه غمو دلتنگی کماکان روحشو عذاب میدادن.

پسری که همراه لگو مشغول مسخره‌بازی بود ناگهان به سمت هونگ برگشتو با لبخند عمیقی گفت"سلام من ویلیامم"

با چشمهای خندون و حالت شادابی انگشت اشارشو سمت فردی که ظاهرا درحال آشپزی بود دراز کردو ادامه داد"بهت توصیه میکنم بیخیال توئی بشی و بیای تو تیم ما ، خیلی بهت خوش میگذره"

درهمون حال توئی درحالیکه محتوای توی ماهیتابه رو سرخ میکرد با لحن گرمی گفت"سلام هونگ ؛ من توئی‌ام"

نگاهشو سمت ویلیام و لگو سوق داد و گفت"اگه سلامتی روحی جسمیت برات اهمیت داره توصیه میکنم کلا باهاشون حرف نزنی"

لگو با خنده گفت"ولی اگه غذایی که داری درست میکنی رو بخوره باید با سلامتی جسمانیش خداحافظی کنه سرآشپز"

ویلیام هم دستشو با حالت نمایشی روی دلش گذاشتو گفت"آخ..حتی با شنیدن اینکه قراره دستپخت توئی رو بخوریم معدم بهم میریزه"

هونگ لبخند کوچیکی زد و روی یکی از صندلیها نشست . شوخیاشون کمی از غم و حس بدی که داشت رو از بین میبرد اما درعین حال احساس خستگی میکرد.

ویلیام با صندلیش به هونگ نزدیکتر شدو ادامه داد"هونگ مطمئنم توام ترجیح میدی غذای آماده بخوری نه چیزی که یه معلم درست میکنه"

توئی چهره‌اش نشون میداد که از این حرفا ناراحت نشده و براش مهم نیست . درحالیکه سیب زمینی‌هارو توی ظرف میریخت گفت"بیخیال ویلیام ، میتونی بیای غذا درست کنی خیلی دوست دارم بدونم دستپخت یه دانشجوی اقتصاد چجوریه"

درحال حاضر هونگ سعی داشت حواسشو به مکالمه همخونه‌های جدیدش بده اما یه سوال مدام توی ذهنش میچرخید.

"اون پسری که یهو اومد توی اتاق کجاست؟"

بخاطر راحت نبودنش نمیتونست این سوالو از کسی بپرسه حس میکرد کنجکاویش میتونه تو موقعیت بدی قرارش بده پس ترجیح داد سکوت کنه.

بعد شام ویلیام و لگو از هونگ خواستن که باهاشون فیلم تماشا کنه . چراغا خاموش بودن و فقط یه نور خفیف از صفحه‌ی تلوزیون فضای تاریکو روشن میکرد.

توئی بخاطر اینکه فردا باید زودتر میرفت سرکار تصمیم گرفت بره بخوابه.

ویلیام درحالیکه یه ظرف بزرگ پفیلا دستش بود با یه نگاه شیطنت‌آمیز به سمت لگو چرخید"حاضری باهام شرط ببندی که قراره ترسناک تر از فیلم قبلی باشه؟"

لگو با چشمهای درشت به صفحه‌ی تلوزیون خیره بود"هرکی زودتر ترسید باید همه پفیلاهای کچابی رو بخوره"

"من مثل تو از کچاب بدم نمیاد پس ترجیح میدم زودتر ببازم"

با این جمله بهمدیگه نگاه کردن و غش غش خندیدن . هونگ ناخوداگاه لبخندی زد و با نگاه کردن به اون دوتا کمی احساس راحتی کرد و سعی میکرد حواسشو از افکار تلخی که تو این چندوقت با خودش داشت پرت کنه.

فیلم به اوج ترسش رسیدو ناگهان تصویری از یه روح پشت شخصیت اصلی ظاهر شد . ویلیام با صدای بلندی فریاد کشیدو ظرف کاغذی پفیلا از بین دستهاش لیز خورد . پفیلاها توی هوا پخش شدنو با صدای بامزه‌ای روی زمین افتادن.

ویلیام درحالیکه پتوی طرحدارشو دور خودش میپیچید نگاهی آشفته به هونگ و لگو انداخت"از روح نترسیدم ، از بارون پفیلا ترسیدم"

و با این حرف اینبار هر سه‌ تاشون زدن زیر خنده.

Report Page