CHAP 29
هوا کاملا تاریک شده بود و کوچهها و خیابونها خلوت بودن . هونگ سرشو پایین انداخته بودو با قدمهای بیرمق کنار نات راه میرفت.
انقدر توی فکر بود که وقتی نات از حرکت ایستاد سرشو بلند کرد ، با چشمهای خسته و قرمز به در شیشهای نگاه کردو پرسید"اینجا چیکار میکنیم؟"
نات آهی کشیدو قبل از اینکه بره سمت نگهبانی گفت"یه جای ساکت واسه حرف زدن"
چند کلمه با نگهبان صحبت کردو بعد با یه دسته کلید برگشت پیشش ، بدون هیچ حرفی درو باز کرد و جلوتر از هونگ وارد شد . انگار خیلی با محیط اینجا آشنا بود چون بدون اینکه حتی جلوش رو نگاه کنه موبایلش رو روشن کردو درحالیکه که هونگ رو سمت راهروی باریک رختکن راهنمایی میکرد مشغول سفارش دادن غذا شد.
هونگ بدون هیچ حرفی پشت سرش قدم برمیداشت ، داشت به زمین نگاه میکرد اما تمرکزش روی صدای نات بود . انگار همین لحن ساده و کارهای معمولی مثل یه طناب از غرق شدن نجاتش میداد.
وقتی یادش افتاد با وجود تمام این اتفاقات و رفتارهای مبهم و سردرگمش نات هنوز اینجا بودو حتی وقتی خودش هیچ رمقی برای ادامه نداشت اون راه رو براش باز میکرد دلش گرم میشد.
روی یکی از صندلیهای سرد رختکن نشست و دستهای سردشو بهم چسبوند . نات هم بعد تموم شدن مکالمهاش بدون هیچ حرفی کنارش نشست و برای چندثانیه فقط صدای نفسهای آروم و بریدهی هونگ شنیده شد.
نات موبایلش رو گرفت سمتش"میخوای به مامانت زنگ بزنی بگی حالت خوبه؟"
هونگ سرشو تکون دادو گفت"اگه اینکارو کنم حالم بدتر میشه"
نات بدون هیج بحثی موبایل رو پایین آورد و با جملهی بعدی هونگ بهش خیره شد.
"تاحالا کنجکاو نشدی که چرا اومدم اینجا؟"
"چرا..اما فکر میکردم دوست نداری کسی این سوالو ازت بپرسه"
هونگ نفس عمیقی کشید انگار میخواست بالاخره راجب گذشتهاش صحبت کنه"پدرمادرم هرروز دعوا میکردن ، اونقدری که دیگه کاراشون برام عادی شده بود"
با پشت دست اشکهاشو پاک کردو ادامه داد"هیچوقت نخواستن ازهم جدا بشن چون کسبو کارشون براشون مهمتر بود..آبرو ، پول..هرچیزی غیر از ما"
تن صداش پایین اومد ، مثل کسی که از روی خستگی داشت دردش رو تخلیه میکرد"هیج توجهی به منو جینا نداشتن ، من..سعی میکردم برای خواهر کوچیکترم یه خانواده باشمو همه چیز رو براش جبران کنم"
لبخند کمرنگی روی لبش نشست و سریع محو شد"میخواستم حداقل مثل من احساس تنهایی نکنه . اما پدرمادرمون هیچوقت نه به من نه به اون اهمیت نمیدادن ، انگار ما واسشون فقط یه اسم توی شناسنامه بودیم"
دستهاش توی هم محکمتر شدن و ناخنهاش توی کف دستش فرو رفت انگار میخواست با اینکار جلوی لرزششون رو بگیره"یه روز دعواشون خیلی بدتر از همیشه شد..داد میزدن ، ظرفارو میشکوندن انگار خونه داشت فرو میریخت . من..من دیگه نتونستم تحمل کنم"
نات بدون اینکه چیزی بگه بهش گوش میداد ، حرفهاش باعث میشد توی قلبش احساس سنگینی کنه.
"من جینارو ول کردم ، از در خونه زدم بیرون فقط میخواستم فرار کنمو همه چیز رو پشت سر بذارم"
نفس لرزونشو به سختی بیرون داد"هنوز صداش تو گوشمه که میگفت تنهاش نذارم ، ولی..رفتم"
چندثانیه سکوت،
بعد صدای گرفتهی هونگ که به سختی بالا میومد"وقتی داشتم از پلهها پایین میرفتم صداشو شنیدم که با عجله میومد دنبالم و ازم میخواست براش صبر کنم"
صداش جوری غمگین بود که انگار هرکلمه داشت گلوش رو میبُرید.
"فقط یه لحظه بود..یه قدم اشتباه ، پاش لیز خوردو قبل اینکه دستم بهش برسه....افتاد"
بغضش خیلی بد شکست و اشکهاش دوباره روی صورتش روونه شدن"از فاصلهی بین پلهها افتاد"
دستهاش رو روی صورتش گذاشت و پلکهاشو بهم فشار داد انگار اون صحنه دوباره جلوی چشمهاش بود"همه جا خون بود..من نمیتونستم کاری کنم فقط وایساده بودم..وایساده بودمو نگاه میکردم"
حس میکرد قراره بالا بیاره ، صدای هق هقش بلند شدو بریدهبریده گفت"همش تقصیر منه..من..نباید تنهاش میذاشتم"
نات دستش رو پشت کمر هونگ گذاشت و به خودش نزدیکش کرد ، با شنیدن این حرفها حسابی حالش بد شده بود اما باید به هونگ قوت قلب میداد"هونگ..تو مقصر نیستی"
هونگ سرشو تکون داد"نه..من ولش کردم..من باید.."
نات حرفشو قطع کرد"گوش کن ، پدرمادرت مقصرن نه تو . تصمیمهای اشتباه اونا باعث شد این اتفاق بیوفته..تو هنوز سنت کمه ، چرا فکر میکنی مسئول تمام اون اتفاقات بودی؟چرا خودتو سرزنش میکنی؟"
نفس عمیقی کشیدو زمزمه کرد"تو فقط برادرش بودی ، به اندازهی خودت سعی کردی براش یه خانواده باشی و همین هزاربار بیشتر از کاریه که اونا کردن"
هونگ بیشتر از این نتونست جلوی خودشو بگیره ، درحالیکه با صدای بلند گریه میکرد توی بغل نات فرو رفت و سرشو روی سینهاش گذاشت . انگار بعد از مدتها میتونست بدون توجه به هیچ چیزی خودشو خالی کنه.
نات یکی از دستهاشو دورش حلقه کردو با اطمینان گفت"هونگ..تو بهترین برادری بودی که جینا میتونست داشته باشه"
با صدای گرفتهای ادامه داد"من بهت افتخار میکنم ، وقتی با وجود اینهمه اتفاق هنوز اینجایی و میخوای باهاشون کنار بیای یعنی آدم ضعیفی نیستی"
هونگ بدون اینکه خودش بخواد صدای گریهاش بلندتر شد انگار تمام این مدت منتظر بود یکی این حرفهارو بهش بگه ، اشکهاش مثل سیل از گونههاش سرازیر میشدن و وقتی به چونهاش میرسیدن سقوط میکردن اما احساس میکرد یه نفر برای اولین بار واقعا اونو میفهمه.
برای چند دقیقه هیچ صدایی بجز نفسهای بریده و هقهقهای هونگ شنیده نمیشد ، نات هم بدون اینکه ازش فاصله بگیره فقط اجازه داد فشار اون سالها از وجود هونگ بیرون بریزه . نفسهاش آروم بودن و درحالیکه موهای هونگ رو نوازش میکرد به روبروش خیره شده بود.
و بعد صدای در باشگاه بلند شد و هونگ کمی عقب کشید . نات آروم اشکهاش رو پاک کردو با لبخند گفت"الان برمیگردم"
هونگ با همون حالت خسته و چشمهای قرمز فقط سرشو به نشونهی تائید تکون داد.
وقتی نات دوباره برگشت دوتا جعبه پیتزا توی دستش بود ، دوباره کنارش نشستو با لبخندی که سعی داشت فضارو سبکتر کنه گفت"خب ، فکر کنم وقتشه قوی ترین آدمی که میشناسم انرژیشو با پیتزا برگردونه"
هونگ سرشو پایین انداختو با صدای خفهای گفت"هیچ اشتهایی ندارم"
نات با دقت نگاهش کردو بعد با یه اخم بامزه و لحنی که معلوم نبود شوخی میکنه یا جدیه گفت"اگه نخوری خودم مجبورت میکنم"
بدون وقت تلف کردن یه اسلایس برداشتو گفت"هواپیما..میخواد فرود بیاد هونگ آماده باش"
نات اول خشکش زد ، بعد با تعجب سرشو به چپ و راست تکون داد"نات..جدی نمیگی"
نات پیتزارو نزدیکتر آوردو با صدایی که خنده توش موج میزد گفت"پیتزا باید فرود بیاد ، دهنتو باز کن دیگه"
هونگ نتونست جلوی لبخندشو بگیره ، هنوزم اشک گوشهی چشمهاش جمع شده بود و هر چندثانیه یکبار هقهق میکرد اما بالاخره لبخند زد..نفس عمیقی کشیدو دهنشو باز کرد و نات پیتزارو سریعا برد سمت لبهاش"خب ماموریت با موفقیت انجام شد"
هونگ دستشو جلوی دهنش گرفت و زمزمه کرد"ممنونم"
نات دستشو با ملایمت روی شونهاش گذاشتو گفت"لازم نیست تشکر کنی ، همین که اینجایی برای من کافیه"
هونگ سرشو پایین انداخت تا نات نبینه که دوباره گریهاش گرفته . یه اسلایس دیگه برداشت مثل بچهای شده بود که بعد از یه گریهی طولانی بالاخره با زور راضی به غذا خوردن شده.
نات موبایلش رو برداشتو گفت"وایسا به بچهها خبر بدم که پیدات کردم"
هونگ بهش نگاه کرد ، چشمهاش خسته ولی روشنتر از قبل بودن و بعد از مدتها احساس سبکی و آرامش داشت.