CHAP 28
نات روی صندلی کنار پنجره نشسته بود و نگاهش به پنجره قفل شده بود ، بیرون هوا داشت کمکم تاریک میشدو چراغهای کوچه یکی یکی روشن میشدن ولی خبری از هونگ نبود.
هر چند دقیقه یکبار صدای تیکتاک ساعت روی مغزش ضربه میزدو اعصابش بیشتر خورد میشد ، موبایل هونگ دستش بود اما رمزشو نمیدونست.
لگو با قدمهای نرم از اتاقش بیرون اومد و به دیوار تکیه داد ، میخواست حرفی بزنه اما صدای ویبرهی موبایل باعث شد لبهاشو بهم فشار بده.
نات با دیدن اسم مادر هونگ نفس راحتی کشید و سریع جواب داد"الو؟"
صدای یه زن اونور خط ، پر از مکث و ناراحتی توی گوشش پیچید"هونگ..؟نتونستی بیای؟"
تمام نگرانیهاش با همین جمله چندبرابر شد ، با صدای گرفتهای پرسید"من دوستشم ، نیومد پیش شما؟"
یه سکوت کوتاه.
"نه"
نگاهش روی هرکدوم از بچهها که انگار منتظر بودن ببینن نات چی میگه افتاد.
"هونگ هنوز برنگشته..ما هیچ ایدهای نداریم کجاست"
بازم سکوت ، بعد نفسهای سنگین مادر هونگ"من..من نمیدونم کجا میتونه رفته باشه"
نات بعد از چند لحظه گفت"نگران نباشین من پیداش میکنم"
بدون اینکه منتظر جواب باشه تماس رو قطع کرد ، موبایل خودش رو برداشتو با قدمهای تند رفت سمت آویز لباس و سویشرتشو برداشت . همینکه میخواست از در بزنه بیرون توئی پرسید"کجارو میخوای بگردی؟"
بدون اینکه برگرده گفت"هرجا..هرجا که ممکنه رفته باشه"
درو باز کردو از خونه خارج شد . هوای شب سرد بودو نفسهاش بخار میشدن . دلش میخواست خودش رو قانع کنه که هونگ فقط یه جایی سرگرم شده اما ته دلش میدونست این فقط یه امید واهیه.
چراغهای سردو زرد رنگ خیابون روی صورت مظطربش نور مینداختن ، هرجایی رو میگشت هیچ نشونی از هونگ نبود.
دوست داشت سرشو به دیوار بکوبه چطور ممکن بود اینهمه وقت با هونگ زندگی کرده باشه و شبو روز اونو ببینه اما انقدر کم راجبش بدونه؟
هیچوقت ازش نپرسیده بود بیرون از خونه کجا میره.
هیچوقت کنجکاو نشده بود چه چیزهایی بهش آرامش میدن یا چه چیزهایی اذیتش میکنن . با هر قدمی که برمیداشت دلش سنگینتر میشد ترسی که توی قلبش بود نفس کشیدن رو براش سخت میکرد.
موبایلش رو از توی جیبش برداشت ، دستهاش از استرس میلرزیدن اما روشنش کردو توی گالریش بین هزارتا عکس بیمعنی عکس هونگ رو پیدا کرد..یکی از عکسهایی که یواشکی از اینستاگرامش برداشته بود.
موبایل رو جلوی رهگذرها میگرفت و با صدای گرفتهای میپرسید"ببخشید..این پسرو دیدین؟"
زن میانسالی فقط سر تکون دادو رد شد . دوتا دختر دبیرستانی حتی به عکس نگاه نکردن . یه مرد جوون هم چند ثانیه دقیق شد اما بعد آهسته گفت"نه ، ندیدم"
تقریبا نزدیک یک ساعتی بود که داشت توی خیابونها میچرخید و نگاهش بین آدما دنبال هونگ میگشت که موبایلش زنگ خوردو اسم ویلیام روی اسکرین افتاد.
"پیداش کردی؟"
نات آروم گفت"نه"
صدای لگو و توئی هم از اونور خط بلند شد"کجایی؟میایم پیشت"
ریتم قدمهاش تندتر و کلافهتر شد"خودم حلش میکنم بچهها"
ویلیام چیزی نگفت انگار بهش گوش نمیداد ، نات تماس رو قطع کرد و موبایل رو دوباره توی جیبش گذاشت.
قبل از اینکه از پیچ خیابون رد بشه نگاهش به ایستگاه اتوبوس افتاد و با قدمهای خسته رفت سمتش تا چند دقیقه بشینه ، ولی هرچی که نزدیکتر شد قدمهاش کندتر شدن.
روی صندلیهای فلزی یه هیکل آشنا نشسته بود ، شونههاش جمع شده و نگاهش رو به پایین.
نفسش برید ، انگار کل خیابون دورش محو شدو فقط همون تصویر جلوی چشمش موند.
وقتی به خودش اومد با عجله مشغول راه رفتن شدو بلند اسمشو صدا زد"هونگ!"
هونگ با شنیدن اون صدای آشنا سرشو بالا آورد . نور چراغهای ایستگاه روی صورت رنگ پریدهاش افتاده بود و نگاهش روی نات خشک شده بود . از جاش بلند شدو با صدای خستهای گفت"نات..من.."
قبل از اینکه حرفشو کامل کنه نات با قدمهای بلند بهش رسیدو بدون لحظهای مکث محکم بغلش کرد.
اونقدر محکم که انگار قصد داشت تمام تکههای شکسته رو با فشار بازوهاش بهم بچسبونه.
هونگ شوکه شد ، هیچوقت انتظار نداشت اون ناتِ همیشه خونسرد رو اینجوری نگرانو آشفته ببینه.
سینهی نات بشدت بالا پایین میرفت و دستهاش رو محکم دورش حلقه کرده بود . درحالیکه نفسهاش لابهلای موهای هونگ گم میشد گفت"دیگه...هیچوقت اینجوری نگرانم نکن"
هونگ سرشو روی شونهی نات گذاشت و چشمهای تارش رو بست ، اشکهاش کم کم داشتن شونهی نات رو خیس میکردن . با صدای خفهای گفت"متاسفم"
چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن ، فقط صدای نفسهای سنگین هونگ و تپش قلب نات بود که بینشون ردو بدل میشد.
چراغ محو ایستگاه ، خیابون خالی و اون دونفر..انگار دنیا توی همون صحنه خلاصه شده بود.
هونگ بدون اینکه سرشو از رو شونهی نات برداره گفت"نات..میتونم باهات حرف بزنم؟"
نات دستشو کمی دور هونگ محکمتر کردو یه لبخند محو نشست گوشهی لبش"معلومه که میتونی"