CHAP 27
چندثانیه به اسم مادرش خیره موند ، انگشتهاش یخ کرده بودن انگار هیچ جوره نمیتونست دکمه رو لمس کنه..ولی بالاخره ، بالاخره بعد از یه مدت طولانی جواب داد.
"الو"
همون لحظه صدای زنی اومد که خونش توی رگهای هونگ جریان داشت ، صدایی که ماهها ازش فرار کرده بود"هونگ؟"
دنیاش یهو تاریک شد ، انگار تمام این مدت تونسته بود دوری رو تحمل کنه فقط چون داشت نادیده میگرفت ، چون نمیدید..و حالا با شنیدن یه نجوای کوچیک همه مقاومتهاش مثل یه دیوار خراب شدن . احساس کرد تموم اون دوریها دروغ بودن ، دستهاش میلرزید و نفسهاش سنگین شده بود"بله؟"
صدای اونور خط چند لحظه سکوت کرد و بعد یهو صدای گریه بلند شد ، گریهای خفه و پر از درد مثل کسی که مدتها بغضش رو نگه داشته"پسرم..نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده"
هونگ یخ زد ، حتی نفس هم نمیکشید انگار زمان براش ایستاده بود . تا همین چند دقیقه پیش فکر میکرد گذشته براش تموم شده اما الان..همه چیز فرو ریخته بود.
"خواهش میکنم..فقط یبار ، فقط یبار بیا..بذار ببینمت"
صداش مثل شیشهای که هر لحظه ممکن بود بشکنه میلرزید . التماسِ توی کلمههاش دل هونگ رو فشرد.
دستش روی موبایل عرق کرده بود هیچ جوابی از دهنش درنمیومد . نمیدونست اسم این حس رو دلتنگی بذاره یا عذاب وجدان.
لگو انگشتش رو از روی اسکرین موبایل برداشت ، کاراکتر بازی سرجاش ایستاد اما دیگه مهم نبود . نگاهش بین نات و هونگ چرخیدو لب زد"همه چیز اوکیه؟"
معلوم بود که اوکی نیست.
نات چیزی نگفت فقط به دست لرزون هونگ نگاه کرد که موبایل رو نگه داشته بود.
هونگ یهو از جاش بلند شد و تخت با تکونش صدا داد..این یه تصمیم آنی و البته احساساتی بود نه بیشتر نه کمتر.
از خودش متنفر بود ، از اینکه چرا انقدر زود دلش نرم میشه ..از اینکه چرا صدای مادرش هنوز میتونست اینجوری اونو بهم بریزه.
نفس کشیدن هم براش سخت شده بود تمام زخمهای قدیمی دوباره داشتن باز میشدن . انگار دیواری که دور خودش کشیده بود فرو ریخت و دنیا روی سرش خراب شد.
نفهمید کی تماس رو قطع کرد حتی یک ثانیه بیشتر هم نمیتونست صدای گریشو بشنوه . موبایل رو روی میز گذاشتو با صدای خفهای گفت"من..باید برم"
نات به سرعت با نگاهی که پر از نگرانی بود از جاش بلند شد ، لگو هم نیم خیز روی تخت نشست.
"کجا میری؟هونگ..صبر کن"
هونگ جوابی نداد ؛ نگاهش خالی و سرگردون بود ، قدمهاشم عجول اما بیقرار..مثل کسی که خودشم نمیدونست باید کجا بره یا چیکار کنه.
صدای تقهی در مثل یه نقطهی پایان روی همه چیز بود.
اتاق توی سکوت فرو رفت و نات همونجا ایستاد ، دستش توی هوا مونده بود و دلشوره عجیبی داشت.
هونگ بدون اینکه به عقب نگاه کنه با دستهای لرزون سعی کرد بند کفشهاشو ببنده اما انگار حتی اونا هم میخواستن جلوشو بگیرن.
وقتی از خونه بیرون زد غروب نارنجی رنگ روی آسفالتهای خیابون کشیده شده بودن . هر قدمی که برمیداشت بیشتر حس میکرد داره به چیزی نزدیک میشه که تمام مدت ازش فرار کرده بود.
جایی که یه زمانی اسمش خونه بود.
ولی خونه نبود.
هیچوقت هم نمیتونست باشه.
دیوارهاش فقط یادآور چندتا ترس وحشتناک و نگاههای سرد بودن.
هرچقدر که نزدیکتر میشد تعداد ساختمونهای بلند هم بیشتر میشد . وقتی از در ورودی گذشت نگهبانی که پشت میز نشسته بود چشمهاش از تعجب گرد شدن ، لبهاشو باز کرد تا چیزی بگه ولی بعد پشیمون شد.
هرکدوم از اون پنجرههای ساختمون برای یکی خونه بود..ولی برای هونگ چی؟
با قدمهای سنگین به آسانسور رسید و دکمه رو فشار داد اما صفحه خاموش بود . چشمش به برگهی زرد رنگی افتاد که به در چسبیده بود"درحال تعمیر"
یعنی مجبور بود از راهپله بره؟
سرشو سمت در فلزی راهپله برگردوند و چندثانیه فقط بهش خیره شد.
با قدمهای سست شده رفت سمت در و دستگیره رو کشید.
در با یه فشار باز شد و چراغ سفید رنگ بالای سرش روشن شد.
نفس توی سینهاش حبس شدو نگاهش به پلههای خلوت افتاد . دیوارها زبر و خاکستری بودنو بوی مواد شوینده و عود ترکیب شده بود.
درست همون لحظه یه تصویر مثل برق توی ذهنش جرقه زد.
یه صحنهی هولناک ، پلههای خونی..صدای جیغ کوتاه..یه دست که به لبهی پله چنگ زده بود و بعد..رها شد.
صدای دادو فریاد ، دری که با صدای محکم باز شد ، صدای بچهگونهای که میگفت"پی هونگ..منم میام"
نفسش برید.
همهچیز توی ذهنش سریع تر شد . خون روی پلهها جاری شدو بوی فلز همهجا پیچید.
اما وقتی پلک زد،
پلهها هنوز برق میزدن انگار تازه شسته شده باشن . هیچ خونی نبود.
معدهاش بهم پیچیدو دستشو به چارچوب فلزی گرفت تا زمین نخوره ، حس میکرد اگه یه ثانیه دیگه هم به این تصویر فکر کنه بالا میاره.
تاریکی ذهنش مثل یه دریای طوفانی بود که داشت غرقش میکرد.
اما همون موقع..صدای آروم قدمهای کوچیکی از پشت سرش اومد.
با تردید برگشت و..قلبش یه ضربان جا انداخت.
جینا اونجا بود.
همون لبخند گرم همیشگی روی لبهاش بودن ، چشمهاش میدرخشیدن..انگار هیچ دعوایی ، هیج خونریزی و هیچ ترسی هیچوقت وجود نداشت.
هونگ عملا خشکش زد ، بدنش یخ کرد.
این نمیتونست واقعی باشه.
ولی نگاه جینا ، برق آشنای توی چشمهاش..خیلی نزدیک و زنده بود.
قدمهای کوچیکش صدا میدادن انگار از دور هونگ رو دیده بود و داشت کمی تند راه میرفت.
همون لحظه انگار تمام تاریکیهای دور و برش یهذره عقب عقبتر رفتن.
هنوز راه نفسش کامل باز نشده بودو دستهاش میلرزید اما وقتی جینارو دید قدمهاش جلو رفتن . بدون اینکه حتی بفهمه نزدیک شد ، نزدیکتر ، تا اینکه خم شدو جینارو محکم توی بغلش گرفت.
بوی آشناش و گرمایی که همیشه دنبالش بود..برگشته بود.
دستهای کوچیک جینا آرومو محکم دور گردنش حلقه شدن و اون لحظه انگار همه چیز درست شد.
همهی دردها توی اون آغوش کوچیک ذوب شدن.
لبخند عمیقی روی صورت هونگ نشست اما اشکهاش بیوقفه پایین میریختن و گونههاشو خیس کرده بودن.
دلش خیلی..خیلی برای این حس تنگ شده بود.
بعد از چندثانیه جینارو با احتیاط پایین گذاشت و جلوش زانو زد تا باهم همقد بشن ، هنوز دستهای لرزونش روی شونههای جینا بود انگار میترسید اگه ول کنه دوباره ناپدید بشه.
قطرههای اشک همینطور از چشمهاش میریخت و جینا خیلی آروم با انگشتهای کوچیکش اونارو پاک میکرد.
"پی هونگ..اینجا چیکار میکنی؟"
قلبش از جا کنده شد . دلش..خیلی برای این صدا تنگ شده بود.
لبهاشو به سختی از هم باز کردو صدای خفه و لرزونش توی اون راهروی ساکت پیچید"فقط..فقط اومدم"
جینا لبخندش مهربونتر شد"اما تو اینجا حالت بده مگه نه؟"
هونگ هیچ کلمهای پیدا نکرد اما توی اون نگاه شکسته همهچیز معلوم بود..ضعف ، دلتنگی ، درد ، حتی ترس.
جینا دستشو لای انگشتهای لرزونش چفت کردو گفت"بیا بریم"
هونگ نفسش رو به سختی بیرون داد انگار یه گره بزرگ توی گلوش گیر کرده بود.
باهم شروع به راه رفتن کردن.
اون قدو قامت ریزو بچهگونه جلوتر حرکت میکرد ، موهای نرمش روی شونههای افتاده بودن و با هر قدم تاب میخوردن.
دست کوچیکش توی دست هونگ جوری گم شده بود که انگار فقط یه سایه ازش مونده.
نگاهش روی جینا خشک شده بود میترسید پلک بزنه و این تصویر محو بشه.
با صدایی لرزون و آروم ، جوریکه میترسید هیچ جوابی نگیره پرسید"تو حالت خوبه..مگه نه؟"
جینا سکوت کرد ، قدمهاش همونطور سبک و کوچیک بودن ، و بعد از چندثانیه صدای نازکی که قلب هونگ رو خراش میداد بلند شد"منتظر بودم بیای دیدنم"
قدمهای هونگ کمی کندتر شدن ، چیزی نگفت انگار تموم کلمات توی گلوش گیر کرده بودن . چندثانیه بعد جینا پرسید"تو چی؟توام حالت خوبه مگه نه؟"
هونگ انگار بالاخره تونست یکم خودش رو جمع و جور کنه ، لبخند زد اما چشمهاش همچنان خیس بودن"سعی میکنم خوب باشم..خونهی جدید خیلی بهتره"
جینا خیلی ساده ، مطمئن و مهربون گفت"تو کسایی رو داری که بهت اهمیت میدن"
لبخند هونگ یکم پررنگتر شد و با صدای گرفته و پر از بغض مشغول تعریف کردن شد"لگو خیلی شیطونه ، یه لحظه هم آروم نمیگیره . ویلیامم زود عصبانی میشه ولی خب به اندازهی لگو بانمکه..توئی هم مثل یه برادر بزرگتر باهامون رفتار میکنه"
چند لحظه مکث کرد و با یه لحن شیرین ادامه داد"و نات..اون خیلی برام مهمه ، نمیدونم چجوری بگم..فقط..بودنش باعث میشه حس کنم هنوز میتونم نفس بکشم"
صدای قدمهای هونگ توی سکوت کوچه میپیچید ، انگار دنیا خالی بود.
هیچکس نبود جز اون دوتا.
وقتی به پیچ خیابون رسیدن جینا از حرکت ایستاد . هونگ اشکهاش رو با پشت دست پاک کرد ، یه لبخند استرسی روی لبش بود و صداش گرفته بود اما نمیخواست خودشو ببازه"بریم..بریم خونه جدیدمو ببینیم . قول میدم از دوستام خوشت بیاد"
نفسش شکست ، با لبخندی که کمکم داشت خاموش میشد ادامه داد"اونجا حالت خوب میشه..خونهی جدید با قبلی فرق داره دیگه اذیت نمیشی ، باهام بیا جینا"
نگاهش توی چشمهای جینا دنبال جواب بود انگار میخواست دنیارو توی اون دوتا گوی شیشهای پیدا کنه . ولی جینا عقب رفت ، یه قدم کوچیک..دستشو از دست هونگ جدا کرد ولی اون لبخند نرم هنوز روی صورتش بود"هونگ..وقتشه بری"
اون لبخند ساده کاری کرد اشکهای هونگ دوباره راه خودشونو پیدا کنن ، لبخندش پر از چیزی بود که دیگه هیچوقت هونگ نمیتونست بهش برسه.
دیگه طاقت نیاورد ، زانوهاش خم شدن و روی زمین سرد خیابون نشست ، دستهای لرزونش به سمت جینا دراز شد اما انگار اون داشت دورتر میشد . با صدایی که بخاطر بغض میلرزید گفت"جینا..لطفا..باهام بیا ، من قرار نیست دوباره تنهات بذارم"
جینا همونجا ایستاده بود ، با قد کوتاهو لبخند آرومش ، لبخندی که بیشتر از هرچیزی توی دنیا قلبش رو میشکست"پی هونگ ، وقتشه خداحافظی کنیم . تو خونه رو پیدا کردی"
هونگ سرش رو پایین انداخت شونههاش از شدت هقهق تکون میخوردن و صداش مثل یه پسربچه شکسته بود"نه ، من نمیخوام..نمیخوام باهات خداحافظی کنم"
صدای خواهرش مثل یه نسیم از لای تاریکی گذشت"تو دیگه تنها نیستی..وقتشه بدون من زندگی رو ادامه بدی"
هقهق بلند و پر از دردش توی خیابون خالی پیچید ، و جینا..جینا مثل یه تصویر زیبا کمکم توی نور غروب محو شد.
پلکهای خیسش رو روی هم فشار داد و اشکهای داغش روی گونههاش سر خوردن . با تمام وجودش دعا میکرد وقتی چشمهاشو باز میکنه جینا هنوز همونجا باشه ، با همون لبخند کوچیک و صدای بچگونهای که دلشو آروم میکرد.
اما وقتی پلکهاش بالا رفتن هیچکس جلوش نبود.
هونگ ، تکو تنها.
مثل اینکه جینا فقط میخواست به سمت خونه هلش بده.
دستش توی هوا معلق بود انگار امید داشت دست جینارو بگیره اما فقط سردی هوا به پوستش میخورد.
انگار همهچیز خواب بود ، یه رویا که مثل مه اومده بود و حالا هیچ اثری ازش نبود.
نه..نمیخواست باور کنه.
نمیخواست قبول کنه که همهچیز تموم شده.
امیدوار بود یه روزی جینا دوباره برگرده ، دستای لاغرشو دور گردنش حلقه کنه و بگه"من پیشتم"
اما..خودشم میدونست وقتی کسی سمت مرگ میره دیگه راه برگشتی وجود نداره.