CHAP 26

CHAP 26


نصفه‌های شب بودو چراغ کم نور گوشه‌ی اتاق نشیمن سایه‌ی کمرنگی روی دیوار انداخته بود.

ویلیام و لگو با حالت نامرتب روی کاناپه ولو شده بودن ، یکیشون بالش رو بغل کرده بود و اون یکی پتورو دور خودش پیچیده بود . توئی هم درست روبه‌روی تلوزیون با عینک نیمه کج روی صورت و دست‌به‌سینه خوابش برده بود ، صدای نفسهای آرومشون اتاق رو پر میکرد.

صفحه‌ی تلوزیون هنوز روشن بودو فیلم بیصدا ادامه داشت اما معلوم بود هیچکدومشون طاقت رازآلود و یکنواخت بودنشو نداشتن ، برای اینا فقط جیغ و غافلگیری فیلم ترسناک میتونست هیجان ایجاد کنه نه چیز دیگه‌.

هونگ آروم از جاش بلند شد و بعد برداشتن کنترل با یه کلیک کوچیک تلوزیون رو خاموش کرد . سمت کاناپه خم شدو ظرف بزرگ پفیلارو از بغل ویلیام برداشت ، ویلیام تکونی خوردو بعد اینکه چیزی زیرلب زمزمه کرد خودشو بیشتر دور پتو پیچید و باعث شد یه لبخند روی لب هونگ بشینه‌.

به سمت توئی رفت و دستشو زیر فریم عینکش گذاشت ، برداشتش و با دقت روی میز درست کنار کتابش گذاشت.

آخر سر چشمش به لگو افتاد که با دهن نیمه‌باز و دستهای لاغرش که دور بالش حلقه شده بودن غرق خواب بود.

هونگ خنده‌ی بیصداش رو قورت داد و ظرف پفیلارو روی کانتر گذاشت . لحظه‌ای همونجا ایستاد و وقتی نگاهش بین بچه‌ها چرخید گرمی عجیبی توی دلش پیچید ترکیبی از آرامش ، تعلق و یه گرمای شیرین..انگار چیزی رو پیدا کرده بود که سالها دنبالش میگشت.

بعد از چندثانیه نگاهش بی‌اختیار سمت راهرو کشیده شد ، چراغ اتاق نات هنوز روشن بود و خط باریکی از نور از زیر در بیرون زده بود.

با قدمهای آروم و بیصدا مثل کسی که نمیخواست سکوت شیرین خونه رو بشکنه رفت سمت راهرو . وقتی به نزدیکی در رسید برای لحظه‌ای مکث کرد بعد با انگشت چند ضربه‌ی کوتاه به در زدو قبل از اینکه جوابی بیاد وارد اتاق شد.

نات پشت میزش نشسته بود و نگاهش روی صفحه‌ی لپ‌تاپ بود ولی همین که سرشو بلند کردو چشمش به هونگ افتاد لبخند گرمی روی لبش نشست.

صندلی رو کمی عقب کشید ، با دست به تخت کنارش اشاره کردو گفت"بیا بشین"

هونگ لحظه‌ای همونجا موند نمیدونست چرا قلبش انقدر تند میزد ولی بعد اولین قدم رو برداشتو درو پشت سرش بست.

لبه‌ی تخت نشست ، دستهاشو روی زانوهاش گذاشتو با کنجکاوی پرسید"داری چیکار میکنی؟"

نات با یه نفس آروم لپ‌تاپ رو بست و برق آبی صفحه خاموش شد"برای بچه‌های باشگاه برنامه مینوشتم..تقریبا تمومه"

حالت چشمهای هونگ عوض شدو لبخند کوچیکی روی صورتش نشست"نات تو فوق‌العاده‌ای"

یه لحظه مکث کردو بعد با لحن نرم تری ادامه داد"اگه من ورزش میکردم ترجیح میدادم مربیم تو باشی ، چون میدونم چقدر اهمیت میدی..حتی صبحا از خوابت میزنی و میری بدوی"

نگاهش پر از تحسین بود انگار داشت یه قهرمانو نگاه میکرد‌.

چشمهای نات برای چندثانیه روش خیره موند خیلی کم پیش میومد هونگ انقدر راحت و طولانی درباره‌ی چیزی حرف بزنه اونم با اینهمه تحسین . قلبش یجور شیرینی لرزید انگار یه گرمای نرم داشت توی دلش روشن میشد ، سعی کرد خجالتش رو پشت یه لبخند جمع و جور قایم کنه و گفت"خب..دوست داری یه روز باهم برای دویدن بریم بیرون؟مثلا‌..فردا؟"

هونگ سرشو کمی کج کرد ، واقعا میتونست از خواب صبحش بزنه؟

شاید کمی سخت بود..اما به امتحان کردنش می‌ارزید.

"چرا که نه"

نات نگاهش رو از هونگ گرفت اما هیچ جوره نتونست ذهنش رو جدا کنه تصویرش مثل یه بوم نقاشی هنوز جلوی چشمش بود . پوست روشن و شفافش ، موهای نقره‌ای که خیلی نرم و سبک روی پیشونیش ریخته بودن ، چشمهای نیمه خمار و لبهای درشتی که با هربار تکون خوردن نفس نات رو بند میاوردن‌.

قلبش داشت دیوونه‌بازی درمیاورد ، چطور میتونست انقدر خوشگل باشه؟؟

چندثانیه سکوت کرد انگار دنبال کلمات درست میگشت ، بعد خیلی آروم پرسید"هیچ تصمیمی برای آینده نداری؟"

هونگ چندلحظه به چهره‌ی منتظر نات نگاه کرد ، انگشتهاش توی هم گره خوردو گفت"شاید بخوام برم دانشگاه..به خواهرم قول داده بودم"

قول داده بود..ولی الان داشت چیکار میکرد؟

لبخند نصفه‌نیمه‌ای روی لبش نشست اما پشت اون لبخند یه خلا بزرگ پنهان شده بود.

نگاه نات روش موند ، حتی بدون اینکه توضیح بیشتری بده میتونست حس کنه پشت این جمله‌ها چقدر سنگینی هست.

سکوت عجیبی بینشون افتاد ، صدای نفسهای آروم هونگ و تیک‌تاک ساعت تنها صداهایی بودن که اتاق رو پر میکردن . نات چندبار لبهاشو باز کرد اما نتونست چیزی بگه ، انگار هزارتا جمله توی ذهنش ردیف شده بودن ولی هیچکدومو به زبون نمیاورد.

دستش بی‌اختیار با بند شلوارش بازی میکرد انگار دنبال شجاعت بود ، بالاخره نفس عمیقی کشیدو با تردید گفت"میدونم این حرف یهویی بنظر میاد..اما میشه امشب اینجا بمونی؟"

نگاه هونگ چندثانیه روی صورت نات موند..چشمهای جدی ، لبخند نرم ، اون اظطرابی که پشت ظاهر آرومش پنهان شده بود.

گوشه‌ی لبش کمی بالا رفتو بعدش بدون هیچ مکث یا سوالی سرشو آروم تکون داد"آره"

نات با لبخند کوتاهی از جاش بلند شد تا چراغ رو خاموش کنه ‌ اتاق توی تاریکی فرو رفتو فقط نور کمرنگ چراغ خواب هاله‌ی ملایمی روی دیوار کشید . دوباره برگشت و کنار هونگ دراز کشید . فاصله‌ی قابل توجهی بینشون بود اما وقتی نات پتورو روی هردوشون کشید انگار اون فاصله هم کمتر شد.

چندثانیه سکوت.

بعد نات زمزمه‌وار گفت"وقتی خوشحالی و میخندی..یچیزی توی دلم آروم میگیره"

هونگ که اولش از این نزدیکی کمی دستپاچه بود نفسش رو آروم بیرون دادو گوشه‌ی لبش رفت بالا ، ذهنش یهو برگشت پیش نوشته‌ی کودکانه توی دفتر..آروم گفت"خواهرم میخواست خوشحال باشم..فکر کنم الان دارم به قولم عمل میکنم"

نات بعد از چندثانیه گفت"واقعا دوست دارم خواهرتو ببینم"

تصویر جینا برای لحظه‌ای توی ذهن هونگ نقش بست ، چشمهای درخشانش و خنده‌های تموم نشدنیش..یکم مکث کرد انگار داشت یچیزی رو توی دلش سبک سنگین میکرد"شاید یه روز..ببرمت پیشش"

نات نرم و کوتاه گفت"هوم"

سرشو روی بالش چرخوند طوریکه نگاهش مستقیم روی هونگ موند . نور ملایم چراغ خواب روی صورتش افتاده بود و خطوط آروم و خسته‌ی چهرشو روشن میکرد.

این پسر چی داشت که باعث میشد کنارش احساس کنه کامل ترین آدم دنیاست؟

حتی با اینکه مدت زیادی نبود همدیگه رو میشناختن ولی..بودنش مثل خونه بود ، مثل آرامشی که هیچوقت ازش سیر نمیشد.

چند دقیقه بعد همونطور که به پهلو و رو به هم دراز کشیده بودن پلکهاشون سنگین شدو بدون اینکه بفهمن کم کم خوابشون برد..پتو تا روی شونه‌هاشون بالا کشیده شده بودو این نزدیکی باعث میشد هردو بی‌دغدغه‌تر از همیشه توی آرامش فرو برن.


هنوز هوا کاملا روشن نشده بود که صدای آلارم موبایل نات توی سکوت صبحگاهی پیچید . هونگ با اخم ریزی تکون خورد انگار دلش نمیخواست این آرامش زودتر از موعد تموم بشه.

نات دستشو دراز کرد تا موبایل رو برداره و صداشو قطع کرد . چشمهاش نیمه‌باز بودو وقتی نگاهش به هونگ افتاد لبخند کمرنگی زد ؛ هونگ هنوز خواب‌آلود بود با موهایی که روی پیشونیش ریخته بودن و نفسهای منظمش درست مثل یه بچه‌ گربه‌ی خسته بود.

نیم‌خیز شد ، هنوز موهاش کمی بهم‌ریخته بودو چشمهاش نیمه‌خواب..نگاهش بی‌اختیار روی چهره‌ی آروم هونگ قفل شد واقعا چطور میشد کسی انقدر ناز باشه؟

لبخند روی لبهای نات پررنگ‌تر شد انگار حتی دیدنش توی این حالت ساده هم دلشو پر از حسهای عجیب میکرد . نفس عمیقی کشیدو با صدای دورگه‌ای ناشی از خواب زمزمه کرد"هونگ..وقتشه بیدار بشی"

هونگ زیرلب چیزی گفت و شونه‌هاشو کمی جمع کرد ، سرشو توی بالش فرو برد اما بالاخره چشمهاشو از هم باز کرد . نگاه گیج و خواب‌آلودش مستقیم روی نات افتاد ، لبخند کمرنگی زدو گفت"صبح بخیر نات"

نات دست هونگ رو گرفت و کمی کشیدش تا نیم‌خیز بشه ، بعد با لحنی که معلوم نبود جدیه یا نه گفت"یادت نرفته که امروز قراره چیکار کنیم"

هونگ سرشو کمی کج کردو گیج پرسید"چیکار کنیم؟"

نات خندید و همزمان که دستش هنوز دور مچ هونگ بود به زور بلندش کردو روی تخت نشوندش ، دستشو جلو بردو همونطور که موهاشو از جلوی چشمهاش کنار میزد گفت"دویدن ، یادته؟دیروز خودت گفتی امتحان میکنی"

هونگ که هنوز توی حال و هوای خواب بود چشمهاشو مالیدو آروم گفت"آها..دویدن"

بعد یه مکث کوتاه با صدای آرومی ادامه داد"ولی من..لباس مناسبی واسه ورزش ندارم"

همون لحظه برق خاصی توی چشمهای نات نشست انگار منتظر همین بهونه بود"مشکلی نیست"

با سرعتی که از یه آدم خواب‌آلود قطعا برنمیومد به سمت کمد رفتو درشو باز کرد ، بین لباسها گشت و با اطمینان یه شلوارک طوسی و تیشرت آبی کمرنگ برداشت . برگشت سمت هونگ و اونارو گرفت سمتش"فکر کنم اینا اندازه باشه..مثل خودت نازن"

سکوت.

هونگ با همون حالت گیج و موهای بهم ریخته فقط نگاهشو یواش از لباسها به سمت نات سوق داد . نات هم که انگار تازه فهمیده بود چی گفته گوشهاش تا ته سرخ شدن ، لباسارو توی بغل هونگ انداختو سریع گفت"من..من برم دستو صورتمو بشورم ، توام زود آماده..."

هونگ همزمان گفت"آره..برو...من همین الان..."

و هردوشون مثل بچه مدرسه‌ای هایی که گیر افتادن حرف همو قطع کردن ، و بعد دوباره سکوت.

چندثانیه فقط بهم نگاه کردنو نات با عجله از اتاق زد بیرون.

هونگ نفسش رو با یه خنده‌ی دستپاچه بیرون دادو زیرلب گفت"من ناز نیستم"

نات بعد از شستن دست و صورتش برگشت . هونگ آماده بود ، شلوارک طوسی و تیشرت آبی عجیب بهش میومدن..اونقدر که نات برای چند ثانیه فقط وایساد و نگاهش کرد . دوباره اون گرمای عجیب قلبشو گرفت و لبخند زد.

هونگ با صدای گرفته‌ای پرسید"بریم؟"

نات سرشو تکون داد"آره"

هوای صبح خنک بود ، شهر توی سکوت خواب فرو رفته بودو فقط صدای کفشهاشون روی آسفالت شنیده میشد.

اولش حرفی نمیزدن هنوز ردی از دستپاچگی بینشون مونده بود . ولی کم کم نات با قدمهای تندتر و نفسهای کوتاه‌تر شروع کرد به تعریف کردن از باشگاه ، از اینکه چطور قبل اومدن لگو به اون خونه تقریبا هیچکدوم باهم حرف نمیزدن و لگو چجوری یخ بینشونو آب کرد . هونگ گوش میداد ، لبخند میزد و هر از گاهی هم یه حرف بامزه میزد.

خیلی زود خجالت جاشو به خنده‌های بلند داد ، جوریکه رهگذرهایی که از کنارشون رد میشدن با تعجب نگاهشون میکردن.

نات نفس نفس‌زنان گفت"دیدی گفتم ورزش کردن فقط دویدن نیست؟آدم حالش هم خوب میشه"

هونگ با لبخندی که اینبار خیلی راحت‌تر بود جواب داد"آره..فکر کنم حق با توعه"

توی همون لحظات نات حس کرد دیگه چیزی بینشون نامعلوم نیست ، همه‌ی اون فاصله‌های کوچیکو دستپاچگی‌های چند دقیقه پیش لابه‌لای صدای خنده‌هاشون دود شدو رفت هوا.


عصر نور نارنجی رنگ خورشید از لای پرده‌های نیمه‌باز توی اتاق هونگ میتابید . هونگ روی تخت دراز کشیده بود ، دستهاش پشت سرش قلاب بودن و بی‌هدف به سقف نگاه میکرد . لگو کنارش لم داده بود و با هیجان مشغول گیم زدن توی موبایلش بود و هر چندثانیه یکبار صدای بلندش توی اتاق میپیچید‌.

در اتاق به آرومی باز شد و نات توی چارچوب در ایستاد"میشه بیام پیشتون؟"

لگو نیم نگاهی بهش انداختو گفت"چرا که نه ، جا باز میکنیم"

و هونگ رو کشید سمت خودش و چسبید بهش ، هونگ هم یه نگاه کوتاه اما خسته بهش انداختو چیزی نگفت حالا یه فضای کوچیک باز شده بود.

نات چشمش به اون جای باریک افتاد ، دلش میخواست بره ولی..واقعا ایده‌ی خوبی بود؟

تخت هونگ اونقدر بزرگ نبود و اگه میرفت پیششون عملا هیچ فاصله‌ای نداشتن . قلبش تندتر زدو نگاه کوتاهی به هونگ انداخت که انگار حواسش اصلا اینجا نبود.

آروم جلو رفت و روی قسمت خالی دراز کشید ، تخت برای سه نفر تنگ بودو همین باعث شد شونه‌اش تقریبا به شونه‌ی هونگ بخوره.

هونگ هیچی نگفت اما صدای نفسهاش کمی سنگینتر شدن انگار سعی میکرد طبیعی به نظر بیاد ولی نزدیک بودن نات بیشتر از چیزی بود که بتونه نادیده‌اش بگیره.

نات هم سعی کرد بیخیال باشه ، نگاهشو به لگو انداختو گفت"چی بازی میکنی؟"

لگو بدون اینکه چشم از موبایلش برداره با لحن نمایشی گفت"نات..تو واقعا به ما اهمیت نمیدی ، چندروز پیش ویلیام گفت نصبش کنیم"

چهره‌ی نات متعجب شد"چرا به من نگفتین؟"

لگو سرشو بالا آوردو با اخم گفت"گفتممم ولی تو حواست به یه پسر مونقره‌ای بودو توجه نکردی"

نات یه لحظه خشکش زدو نگاهش به هونگ افتاد که هنوز نگاهش به سقف بود ولی گونه‌هاش کمی سرخ شده بودن.

برای اینکه از اون فضای سنگین بیان بیرون سریع گفت"خب حالا چجوریه؟"

لگو کمی بیشتر روی هونگ لم دادو موبایل رو چرخوند طرفش"بیا نشونت بدم"

چندثانیه بعد دوباره اتاق ساکت بود که یهو صدای ویبره‌ی موبایل سکوت رو شکست ‌. موبایل هونگ بود که روی میز کنار تخت ویبره میرفت.

هونگ دستش رو دراز کرد تا موبایل رو برداره ، با دیدن اسم مادرش دستش همونطوری توی هوا موند.

لگو بی‌خبر از اطرافش هنوز داشت بازی میکرد اما نگاه نات روی چهره‌ی هونگ مونده بود . مکث طولانی ، اون حالت مردد ، فشار کوچیک روی لبهاش..به آرومی گفت"نمیخوای جواب بدی؟"

هونگ نفسش رو آهسته بیرون داد و نگاه کوتاهی به نات انداخت..الان دقیقا باید چیکار میکرد؟

Report Page