CHAP 25

CHAP 25


نگاه هونگ روی ورق کاغذ خشک شده بود که صدای تق تق در اومد . با عجله دستی به صورتش کشیدو گفت"بیا"

در تا نیمه باز شد و توئی خم شد توی اتاق ، با لبخند کمرنگ همیشگیش گفت"اگه کاری نداری میشه بیای کمکم کنی؟"

هونگ دفترو روی میز گذاشت و از جاش بلند شد"حتما"

همراه توئی از اتاقش زد بیرون . هوای راهرو سردتر از اتاق بود اما همین تغییر حالو هواشو عوض کرد.

اتاق توئی دقیقا مثل خودش بود..مرتب ، ساده و بدون هرج و مرج.

دیوار ها تمیز ، کتابها توی قفسه به ترتیب رنگ چیده شده بودن و روی تخت کوچیکترین اثری از شلختگی نبود . هونگ با دیدن اتاقش برای لحظه‌ای توی چارچوب مکث کرد انگار اصلا این اتاق متعلق به یکی از بچه‌های همین خونه‌ی شلوغ نبود.

توئی جلوی میزش ایستادو اشاره‌ای به برگه‌ها و پوشه‌هایی که روی هم تلنبار شده بودن کرد"اینارو باید از هم جدا کنیم ، بعضیاش مال پارسالن"

هونگ سرشو تکون داد و بدون حرف روی صندلی کنار میز نشست . برگه‌هارو برداشت و یکی یکی شروع به ورق زدن کرد.

توئی هم روی میز نشست و مشغول شد..اون واقعا آرامش عجیبی داشت مثل کسی که همیشه میدونه کِی باید لبخند بزنه و کِی جدی باشه.

بعد چند دقیقه پرسید"تو همیشه انقدر دقیق همه چیزو مرتب میکنی؟"

توئی شونه بالا انداخت"اگه اینکارو نکنم ذهنم قاطی میکنه ، باید بدونم چی کجاست اینجوری خیالم راحتتره"

برای لحظه‌ای سرشو از روی برگه‌ها بلند کرد و به صورت آروم توئی نگاه کرد ، با تردید پرسید"توئی..چرا اینجا زندگی میکنی؟یعنی ویلیام و لگو برای دانشگاه اینجان ، نات هم میخواد روی پای خودش وایسه..ولی هیچوقت فرصتش پیش نیومده بود بدونم تو چرا اینجایی"

توئی بدون اینکه سرشو بالا بیاره همونطور که برگه‌هارو ورق میزدو مرتب میکرد خیلی ریلکس جواب داد"خب..این یه داستان کسل کنندست"

چند لحظه سکوت.

بعد با همون آرامش ادامه داد"وقتی دبیرستانی بودم پدرمادرم از هم جدا شدن ، من نمیخواستم بینشون فرق بذارم..یکی رو انتخاب کنمو اون یکی تنها بمونه..واسه همین تصمیم گرفتم با هیچکدوم زندگی نکنم"

صدای خش خش کاغذ بین انگشتهاش پیچید ، انگار سعی داشت با تمرکز کردن همه چیز رو عادی نشون بده.

"عوضش..هر هفته میرم دیدنشون"

هونگ دست از کار کشید انگار یچیزی توی دلش سنگینی کرده بود ، چندثانیه فقط به برگه‌های روی میز زل زدو بعد با صدای آهسته گفت"این..واقعا سخته . هیچوقت احساس نکردی که یه کمبودی وجود داره؟"

توئی سرشو کج کرد ، نیم نگاهی به هونگ انداخت و بعد دوباره حواسشو به برگه‌ها داد.

"چرا..بعضی وقتا حس میکنم زندگیم دو نیم شده ، انگار یه تیکه‌ی مهم همیشه نیست"

مکث کرد داشت دنبال کلمات درست میگشت"ولی بهتر از این بود که باهم بمونن و بقیه‌ی زندگیشون خراب بشه"

با شنیدن این حرفها همه‌ صحنه‌های قدیمی توی ذهنش زنده شدن..شاید اگه پدرمادر خودش هم از هم جدا میشدن جینا و هونگ هیچوقت اینهمه درد نمیکشیدن.

میدونست هرچقدرم تلاش کنه هیچوقت نمیتونه با گذشته کنار بیاد ، اون کابوسها بخشی از وجودش شده بودن.

یه آه بیصدا کشید حس میکرد قلبش داره فشرده میشه . بین گذشته و حال داشت دستو پا میزد که با صدای توئی به خودش اومد"هونگ؟خوبی؟"

هونگ انگار که تازه به خودش اومده باشه یه لبخند نصفه نیمه زدو گفت"آه..آره خوبم"


بارون نم نم میبارید..نات کلاه سویشرتش رو روی سرش گذاشته بود و با قدمهای بیخیال به سمت خونه میرفت.

ذهنش؟هی داشت دور خودش میچرخید.

دیشب..واقعا اتفاق افتاد؟اون بوسه..اون حرفا.

نمیتونست لبخندشو قورت بده باورش سخت بود که بالاخره دلشو زده بود به دریا . همه‌ی چیزهایی که مدتها توی دلش قفل شده بود بیرون ریخته بود و هونگ..هونگ پسش نزده بود.

تصویر هونگ جلوی چشمش پررنگ شد.

اون لبخند ملایم ، چشمهایی که حتی وقتی سرخ بودن هم مثل ستاره میدرخشیدن ، موهای نقره‌ایش که بعضی وقتها روی پیشونیش میریختن و نات به زور جلوی خودش رو میگرفت تا دستشو جلو نبره و اونارو کنار نزنه.

خدایا..اون واقعا ناز بود.

چطور ممکن بود کسی توی غمگین‌ترین حالت هم انقدر بی‌نقص باشه؟

از دور ویلیام و لگورو دید که با لباس دانشگاه داشتن به سمت خونه میرفتن . لگو طبق معمول وسط خیابون هی دستو پاشو تکون میداد و ادا درمیاورد ، ویلیام هم درحالیکه دستهاش توی جیب شلوار جینش بود میخندید . وقتی چشمشون به نات افتاد لگو با هیجان دستشو توی هوا تکون داد و اسمشو صدا زد"ناات"

نات قدمهاشو تندتر کرد تا بهشون برسه ، به محض نزدیک شدنش ویلیام بی مقدمه پرسید"نات از کی از هونگ خوشت میومد؟چرا به ما چیزی نگفتی"

نات شونه بالا انداخت"شاید از همون اول"

سکوت کوتاهی بینشون افتاد . لگو زیرچشمی به ویلیام نگاه کرد منتظر یه واکنش طوفانی بود اما ویلیام با یه لحن نمایشی و قیافه‌ی مظلوم گفت"عجب..یعنی من آخرین نفری بودم که فهمیدم؟نات..واقعا متاسفم"

لگو زد زیر خنده"ویلیام تو جدی‌ای؟"

ویلیام با قدمهای بلند ازشون جلو زد طوریکه مثلا میخواست دلخور بنظر برسه"آره ، باید بهم میگفتین..واقعا قهرم"

نات خندش گرفت"ویلیاام"

لگو با شیطنت گفت"ویلیام چجوری میتونی قهر باشی وقتی ناتو دوست پسرش انقدر نازنازیین؟خدایاا..من فقط میخوام یه بار..فقط یه بار جلوی من همدیگه رو بغل کنن"

همونطور که حرف میزد شروع کرد به بالا پایین پریدن و دستهاشو مثل پروانه تکون داد انگار اطرافش پر از اکلیل شده بود.

ویلیام یه لحظه همونجوری نگاهش کرد بعد زد زیر خنده.

نات هم که داشت خندش میگرفت با لحنی که هم شوخی داشت هم جدی بود گفت"اینارو جلوی هونگ نگو ، ممکنه خوشش نیاد"

وقتی به خونه نزدیک شدن چشمشون به توئی و هونگ افتاد که از حیاط میومدن بیرون ، یه کیف خرید توی دست توئی بود و هونگ هم کنارش راه میرفت.

لگو با کنجکاوی گفت"اینا دارن کجا میرن؟"

ویلیام نگاه دقیقی بهشون انداختو خیلی ریلکس گفت"بنظر میاد میرن خرید"

"چی؟؟بدون من؟؟"

لگو اینو گفت و مثل موشک دوید سمتشون"صبر کنین منم میااام"

نات و ویلیام با ناباوری نگاهش میکردن ، نات خندش گرفت"این بچه هیچوقت آروم نمیگیره"

وقتی به جمعشون رسیدن نگاهش ناخوداگاه روی هونگ ثابت موند ، امروز هیچ اثری از غم توی چشمهاش نبود.

لبخند کمرنگی روی لبش نشست"سلام هونگ"

هونگ کمی دستپاچه نگاهش کردو سرشو تکون داد"سلام نات"

برای چندثانیه بهمدیگه خیره شده بودن انگار‌ هیچکس اطرافشون نبود.

یهو لگو با انرژی همیشگیش کوله پشتیش رو توی بغل ویلیام انداختو خودشو بین هونگ و توئی جا کرد . دستهاشو دور دستهاشون حلقه کردو گفت"امشب قراره باهام بشینین فیلم ببینین"

ویلیام که کوله روی دستش سنگینی میکرد با اخمی که بیشتر شبیه نق زدن بود گفت"من دقیقا کی خدمتکارت شدم؟"

وقتی وارد فروشگاه شدن توئی مثل همیشه مسئولیت‌پذیرتر از بقیه جلو رفت و یه سبد برداشت.

ویلیامو لگو هم پشت سرش راه افتادن ، لگو با رسیدن به قفسه‌ی خوراکی ها سبدو نگه داشت و بدون پرسیدن یا گفتن هیچ چیزی یه عالمه خوراکی توی سبد جا داد.

توئی با اخم گفت"کمتر چیزای چرتو پرت بخور"

لگو قیافه‌ی مظلومانه‌ای به خودش گرفت اما بعد از سه ثانیه دوباره خوراکیهای جدیدی برداشت.

نات و هونگ آرومو بدون عجله پشت سرشون قدم میزدن . نات دستهاشو توی جیب سویشرتش فرو کرده بودو هرچند ثانیه یکبار نیم نگاهی به هونگ مینداخت.

چندنفر از مشتریها با عجله از راهروی باریک فروشگاه رد شدن . لگو مثل همیشه جلوتر از همه میرفت و ویلیام و توئی هم پشت سرش.

هونگ کمی عقبتر موند ، انگار میون اونهمه جمعیت گیج شده بود نمیدونست باید از کدوم مسیر بره.

نات نگاهی بهش انداخت و بدون هیچ حرفی خیلی ساده و طبیعی دستشو جلو برد و دست هونگ رو گرفت.

انگار همه چیز همون لحظه کند شد ، تماس گرم دست نات روی پوست سردش مثل یه جرقه کوچیک از نوک انگشتهاش تا قلبش دوید و تنها کاری که تونست انجام بده این بود که اجازه بده دستهاشون چفت هم بمونه.

نات با صدای آرومی گفت"مراقب باش جا نمونی"

دیگه صدای همهمه‌ی فروشگاه و صدای لگو که داشت با توئی بحث میکرد به گوشش نمیرسید فقط گرمای دست نات بود.

نگاهش بالا رفت درست توی نگاه نات قفل شد و لبخندی زد ، انگار گرمای دست نات از رگهاش بالا میرفت و به روحش زندگی میبخشید.

بعد از مدتها حس کرد قلبش سبک شده ، اون اینجا بود..نه تنها ، نه گم شده.

کنار این چهارنفر..همون چیزی که همیشه دنبالش میگشت بدون اینکه خودش متوجه بشه.

اگه تا همین لحظه هم نمیدونست حالا مطمئن بود،

خونه رو پیدا کرده.

Report Page