CHAP 24

CHAP 24


خورشید هنوز کامل بالا نیومده بود که در اتاق لگو با یه صدای کشیده باز شد و با موهای بهم ریخته و چشمهایی که نصفه باز بودن از اتاق بیرون اومد.

اولین فکری که ذهنشو پر کرد ، چیزی نبود جز "غذا".

درحالیکه دستش روی شکمش بود از راهرو بیرون اومد . نفس عمیقی کشید اما هیچ بویی نمیومد ، نه نون تست نه قهوه نه حتی تخم مرغ سوخته.

ابروهاشو با حرص درهم کشید این یعنی نه توئی بیدار بود نه هونگ.

اگه ده دقیقه‌ی دیگه هم چیزی نمیخورد مجبور میشد بچه‌هارو یکی یکی ریز ریز کنه و قورتشون بده ، اولین کسی هم که به ذهنش رسید ویلیام بود چون همیشه چیزای شیرین میخورد پس از همشون خوشمزه‌تر بود.

آهی کشیدو لبو لوچه‌اش آویزون شد ، چه گناهی توی زندگی قبلیش انجام داده بود که الان با یه مشت آدم تنبل زندگی میکرد؟

درست قبل از اینکه وارد آشپزخونه بشه یچیزی توی اتاق نشیمن توجهشو جلب کرد و ناخوداگاه برگشت سمتش.

و همون لحظه خشکش زد.

چشمهاش گرد شدن ، دهنش نیمه باز بود و حتی نفس کشیدن رو هم از یاد برد.

نات و هونگ دقیقا همونجا روی کاناپه بغل تو بغل هم مثل دوتا بچه گربه‌ی آروم خواب بودن.

نه..نه..حتما داشت خواب میدید این نمیتونست واقعیت داشته باشه.

از چه چیزهایی جا مونده بود؟

چندبار پشت سر هم پلک زد ، حتی بازوی خودش رو هم نیشگون گرفت که مطمئن بشه خواب نیست..کاملا بیدار بود.

انگار که مغزش دیگه هیچ جوابی بهش نمیداد یه جیغ بلند کشید"خـــــدایا باورم نمیشه!"

صدای جیغش توی همه‌جا پیچید و نات از خواب پرید . با چشمهای نیمه باز و سرو وضع نامرتب نیم خیز نشستو با تعجب به لگو خیره شد هنوز درست نمیدونست کجاست فقط تلاش میکرد مغزشو روشن کنه.

هونگ هم با قلبی که داشت از قفسه سینه‌اش بیرون میزد به نات چسبید تا لیز نخوره و از روی کاناپه نیوفته.

در سرویس بهداشتی باز شدو ویلیام با دهن پر از کف و مسواک نصفه کاره توی دستش با شلوارک باب اسفنجی پرید بیرون"چیشده سوسک دیدی؟؟"

در اتاق توئی هم باز شدو و توئی انگار که به زور از تخت خوابش جدا شده باشه با اخم پرسید"این سرو صداها اول صبح واسه چیه؟"

نات با اخم موهاشو از روی صورتش کنار زدو با صدای گرفته‌ای گفت"لگو نصف عمرمو کم کردی ، چیشده؟"

لگو هنوز مثل مجسمه وسط سالن ایستاده بود ، با چشمهای گرد شده و صدایی که توش هیجان و ناباوری موج میزد گفت"شما دوتا توی بغل هم خوابیدین"

هونگ با قیافه‌ی خواب‌آلود اما وحشت‌زده به بچه‌ها نگاه کرد و قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه صدای بلند و متعجب ویلیام و توئی توی اتاق‌ نشیمن پیچید"چی؟؟"

چشمهای توئی گرد شده بود و ویلیام هم هنوز با دهن کف‌آلود درحالیکه مسواک از دستش آویزون بود داشت نگاهشون میکرد انگار مغزش نمیتونست اطلاعات رو پردازش کنه.

هونگ سریعا برگشت سمت ناتی که با وجود قرمز شدن گوشهاش سعی داشت خودشو بیخیال نشون بده . لگو با حالت خبیثانه‌ای چند قدم جلو اومد و دستاشو زد به کمرش"خب حالا اینجا چخبره؟"

نات درحالیکه سعی داشت خونسرد باشه شونه بالا انداخت و خیلی عادی گفت"هیچی نیست فقط فکر کنم وقتشه منو هونگ حلقه‌هامونو انتخاب کنیم"

سکوت.

یهو هونگ با صورت گل‌انداخته از جاش بلند شدو با صدایی که هنوز رگه‌های خواب توش معلوم بود گفت"هیچ حلقه‌ای درکار نیست"

و بعد بدون اینکه منتظر جواب کسی باشه با عجله به سمت اتاقش رفت اما همون لحظه پاش محکم به لبه‌ی میز خورد و تعادلش بهم ریخت ، بعد سریعا خودشو جمع و جور کرد..درو محکم بستو ناپدید شد.

لگو خودشو روی کاناپه انداخت و دستشو دور گردن نات حلقه کرد"خب خب آقای تانات من چندتا سوال ازتون دارم"

ویلیام که وسط اتاق نشیمن وایساده بود ابروهاشو درهم کشیدو با صدایی نصفه‌نیمه پرسید"صبر کن ببینم..یعنی چی؟چرا من ازش خبر نداشتم؟"

توئی که داشت به سمت آشپزخونه میرفت با خنده گفت"ویلیام تو از خیلی چیزا بی‌خبری"


بعد از یک صبحونه‌ی پر سرو صدا خونه دوباره خالی شد . نات همراه ویلیامو لگو از خونه بیرون رفت و توئی بعد ریختن یه لیوان قهوه برگشت توی اتاقش تا به کارهاش برسه.

هونگ وارونه روی تخت دراز کشیده بود و پاهاش بالای بالش بودن . سرش از لبه‌ی تخت آویزون بود موهاش پایین ریخته بودن و چشمش به دیوار دوخته شده بود.

همش صحنه‌های دیشب جلوی چشمش رژه میرفتن.

بوسه‌ی نات.

صدای آرومش وقتی پرسید"میشه به این فکر کنی که دوست پسرم باشی؟"

گرمایی که روی کاناپه کنارش حس میکرد.

لبخند کوتاهی روی لبش نشست ولی زود محو شد . دلش پر از حسهای متناقض بود ، یجور آرامش شیرین که هیچوقت نداشت با یه‌ذره ترس قاطی شده بود..ترس از اینکه یچیزی بیاد و تموم این حس خوب رو خراب کنه.

ولی بعد یاد نگاه نات افتاد ، اون نگاه مطمئنو گرمش..همونجا دوباره گوشه‌ی لبش بالا رفت و چندتا پروانه توی دلش بال بال زدن.

هونگ نفس عمیقی کشید و یهو از تخت پرید پایین ، نمیتونست تا شب فقط به دیوار زل بزنه وقتی حالش بعد از مدتها اینجوری خوب بود . باید یه تکونی به خودش میداد.

موهاش هنوز شلخته بودن ولی نگاهش فرق کرده بود.

اولش مشغول مرتب کردن تخت شد و بعد رفت سمت میز تا آب گلدون شیشه‌ای رو عوض کنه.

بعد چند دقیقه وسط اونهمه شلوغی چشمش به چمدونی افتاد که گوشه‌ی اتاق رها شده بود ، چمدونی که همیشه براش یادآور یه تصمیم خیلی بزرگ بود.

انگار همون لحظه پروانه‌های توی دلش ساکت شدن و منتظر ریکشن یا حرکتی از هونگ موندن.

هونگ با مکث جلوی چمدون نشست و زمزمه‌وار گفت"خب..یا الان یا هیچوقت"

وقتی زیپ چمدون رو تا آخر پایین کشید حس کرد تموم خاطرات دوباره به سمتش هجوم بردن.

نگاهش روی محتوای داخل چمدون چرخید ، بیشترشون مال خودش نبودن..یا اگه بودن رنگ و بوی یه نفر دیگه رو داشتن.

اول گردنبندهای دست‌سازی که جینا براش درست کرده بود . مرواریدهای کوچیک و رنگیشون هنوز برق میزدن و وسط یکیشون یه ستاره‌ی زرد کاغذی کجو کوله بود..بعد چشمش به سویشرت طوسی رنگ جینا افتاد و لبخندش همونجا محو شد.

اونا همیشه سویشرتشونو باهم ست میکردن و کلی عکسو ویدیوی مسخره و خنده‌دار میگرفتن.

نفس سنگینشو بیرون داد حس میکرد قلبش داره زیر بار اینهمه خاطره از هم میپاشه.

دفتر رازهای مشترکشون رو از بین وسیله‌ها بیرون کشید و جلدشو باز کرد . نوشته‌های شلوغ و پر از خط خوردگی ، نفاشی‌های بی معنی و حرفهای به ظاهر فان.

پشت هر خط یا نقاشی یه دنیا خاطره جا خوش کرده بود.

همینطور داشت ورق میزد اما وقتی به آخر دفتر رسید دستش توی هوا خشک شد.

گوشه‌ی صفحه‌ی سفید با یه دستخط بچه‌گونه یه جمله کوتاه نوشته شده بود.

چشمهاش ناخوداگاه تار شدن و کلمات رو چندبار خوند تا درست ببینه.

"لطفا همیشه بخند..

اونقدر زیاد بخند که دیگه ناراحت نباشی"

انگار زمان متوقف شد،

اون چقدر توی این مدت به خودش سخت گرفته بود درحالیکه ته دلش میدونست جینا هیچوقت دوست نداشت اینطوری ببینتش..این جمله براش مثل یه تلنگر کوتاه بود.

نگاهش روی حروف خیره مونده بود ، حس میکرد جینا اینجاست و یه صدای کوچیک توی گوشش میگفت"بخند..زندگی هنوز ادامه داره"

Report Page