CHAP 23
نات لیوان شیر رو توی دستش میچرخوند و قطرههای بخار توی هوا میرقصیدن ، نگاهشو به جای نامعلومی دوخته بود انگار کلمات رو از دل تاریکی بیرون میکشید"من..همیشه یه زندگی یکنواخت داشتم"
نفس عمیقی کشیدو لبخند محوی روی لبش نشست این بیشتر شبیه یه اعتراف بود تا گفتوگو.
"روزا توی باشگاه ، تمرین ، شبها هم توی خونه کنار بچهها..همه چیز یه ریتم تکراری داشتو برام عادی شده بود."
هونگ لیوانشو بالا آوردو بدون اینکه بپره وسط حرفش نگاهش روی نات ثابت موند.
نات با لحن نرمتری ادامه داد"اما..حالا خیلی عجیبه ، دلم میخواد زودتر از همیشه برگردم خونه"
نگاهشو سمت هونگ چرخوند و نگاهشون بهم گره خورد"انگار..همش دلم میخواد با یکی وقت بگذرونم ، حس خونه رو بهم میده"
هونگ لبخند کمرنگی زد ، اونقدر خفیف که حتی نات هم به زحمت متوجهش شد . توی دلش چیزی مثل یه ضربان اضافی حس میکرد که هم ترسناک بود هم شیرین.
"پس تو اینجارو به چشم خونهی واقعیت میبینی؟"
"آره ، خونهی واقعیم"
دوباره سکوت بینشون افتاد ، فقط صدای جیرجیرک و باد توی فضا میپیچید . نات لیوانشو روی میز گذاشتو نفس عمیقی کشید بعد سرشو برگردوند سمت هونگ . نگاهش جدی بود ولی پشت اون جدیت یه لرزش یا یچیزی شبیه تردیدو ترس پنهان شده بود.
"راستشو بخوای..احساسات من واقعا خیلی بیشتر از چیزیه که فکر میکنی ، من واقعا دوستت دارم"
هونگ هنوز داشت لبخند میزد که یهو جملهی نات مثل صاعقه خورد وسط دلش.
"من واقعا دوستت دارم"
چشمهاش بیاختیار گرد شدنو شیر توی گلوش گیر کرد ، صدای سرفههای تندش بلند شدو سرشو کمی خم کرد.
نات با تعجبو نگرانی خودشو جلو کشید و دستشو محکم ولی با ملایمت پشت کمر هونگ گذاشتو شروع به ضربه زدن کرد تا راه نفسش باز بشه.
"هونگ ، نفس بکش..آروم باش"
اشک توی چشمهای هونگ جمع شده بودو همزمان یه خندهی خفه از ته گلوش بیرون میومد.
بین سرفههاش بریده بریده گفت"چرا..یهویی..گفتیش"
نات نفسش رو با استرس بیرون داد چهرهاش پر از ترسو پشیمونی بود"من فقط..باید میگفتم . نمیخواستم اینجوری بشه"
هونگ بالاخره کمی آروم گرفت ولی صورتش هنوز سرخ بود و چند قطره اشک بخاطر نرسیدن هوا به ریههاش از گوشهی چشمش پایین اومده بودن . سرشو پایین انداخت تا نات نبینتش یه گرمای عجیب توی سینهاش پیچیده بود ، چیزی بین خجالتو یه احساس عمیق که نمیتونست روش اسم بذاره.
نات آهی کشید دستش هنوز بیحرکت روی شونهی هونگ بود مثل اینکه میخواست مطمئن بشه واقعا حالش خوبه.
بالاخره گفت..همون چیزی رو که هونگ هیچوقت جرعت گفتنشو نداشت..شایدم دوست داشت نات اول اعتراف کنه.
دستهاش یخ کرده بود ولی گوشهاش میسوختن . نگاه کوتاهی به نات انداختو سریعا به یه سمت دیگه برگشت انگار چشمهاش قرار بود تموم رازهای توی قلبشو لو بدن.
خوشحال بود که نات قدم جلو گذاشت چون هونگ هیچوقت به اندازهی اون شجاع نبود..هیچوقت نمیتونست همچین چیزی رو به زبون بیاره.
بعد از چندثانیه سکوت لبهاش لرزیدن و با صدای خیلی آرومی گفت"منم..یه حسایی بهت دارم"
اون جمله ساده و کوتاه بود ولی واسه نات حکم شکستن یه سد بزرگ رو داشت . نفس حبس شدهاش رو بیرون داد و لبخندی زد که یجور سبکی و آرامش خاصی داشت.
چشمهاشو به هونگ دوخت ، دنبال هر نشونهای از تردید یا پشیمونی گشت اما هونگ فقط اونجا نشسته بود..کمی سرخ و خجالتزده ولی هیچ ردی از فرار یا انکار توی صورتش نبود.
با صدایی محکم اما پر از مهربونی گفت"این احساسات شاید برات تازه باشه و من اصلا نمیخوام تحت فشار بذارمت..فقط میخوام کمی بهش فکر کنی..این که میتونی دوست پسرم باشی؟لازم نیست به این زودی جواب بدی"
نگاه هونگ روی صورت نات قفل شد . توی ذهنش هزارتا جمله میچرخید ، هزارتا ترس و خاطرهی قدیمی که تا همین چند مدت پیش مثل زنجیر به پاهاش بسته شده بودن اما الان..الان همه چیز فرق داشت.
راجش فکر کنه؟
جواب رو همین الانشم داشت.
هیچکس توی این دنیا مثل نات نبود ، اون پسر باعث میشد احساس کنه زندس.
خودشم میدونست زیادی خجالتی رفتار کرده و دوست نداشت نات فکر کنه جوابشو نداره . تو یه تصمیم آنی بیهوا با صدای آرومی که سعی داشت مثل لگو یا ویلیام شیطنتوار بنظر برسه گفت"میدونی ، تنها چیزی که قبول میکنم سند ازدواجه"
چشمهای نات گرد شد ، یچیزی بین شوک و خنده توی نگاهش بود . هونگ درحالیکه به زور جلوی خندیدنشو گرفته بود گفت"ولی خب دوست پسر بودنم بد نیست"
نات بیاختیار خندید ، همون خندهی عمیق و گرم که همه خستگیهارو از تن هونگ بیرون میکرد . سرشو کمی کج کردو با لحن پر از شوخی گفت"من هیچی ندارم هونگ ، واقعا میخوای باهام ازدواج کنی؟"
درست همون لحظه یچیزی توی چشمهای هونگ تاریک شد ، لبخندش کمرنگ تر شدو ذهنش بیاختیار به عقب کشیده شد.
روزهایی که خونشون هرچیزی داشت بجز گرمایی که باید توی خونه باشه.
هیچوقت کسی نگفته بود "مراقب خودت باش" یا "دوستت دارم".
فقط دعوا ، فقط فشار ، فقط توقع.
اونا همهچیز داشتن جز عشق.
نات که تغییر حالت صورتشو دید لبخندش آروم تر شد و تن صداشو آورد پایین"هی..من فقط شوخی کردم ، نمیخواستم ناراحتت کنم"
هونگ هنوز اون لبخند کمرنگ رو روی لبهاش داشت"چیزی نیست..یه لحظه رفتم تو فکر"
نات نگاهش رو ازش نگرفت انگار میخواست اون حس بدی که هونگ داشت رو با یچیزی پر کنه پس با لحن آرومو محتاط اما همراه لبخند پرسید"پس..حالا که قبول کردی میتونم ببوسمت؟"
هونگ سریعا نگاهشو ازش گرفت . گونههاش به طرز مسخرهای سرخ شده بودن طوریکه حتی زیر نور کم رنگ چراغ حیاط هم مشخص بود.
توی ذهنش هزاران تصویر میگذشت ، خونهی قدیمی ،نگاه سرد پدرش ، سکوتهای آزار دهندهی مادرش ، صدای جینا ، همش مثل یه سایهی تاریک توی ذهنش بودن . ولی بعد..تصویر ناتی که با اون چشمهای جدی و پر از گرما روبروش نشسته بود همه چیز رو شست و برد.
بعد از مدتها حس میکرد یکی هست که نه بخاطر وظیفه یا ظاهر ، بلکه بخاطر خودشو احساساتش..واقعا میخوادش.
"نمیدونم..یعنی.."
نگاه نات روی چشمهای خجالت زدهی هونگ مونده بود . اون حس شیرین ، حس پیدا کردن چیزی که سالها دنبالش بود داشت قلبش رو از پا درمیاورد . خیلی آهسته مثل کسی که میترسه با یه حرکت سریع همه چیز رو خراب کنه خم شد جلو و انگشتهاشو با احتیاط پشت گردن هونگ گذاشت ، پوستش گرم بود و رگهای ریزش زیر دستش نبض میزدن.
دیگه بیشتر از این نتونست بین فکر و عمل فاصله بندازه ، خیلی سریع و آهسته سرشو خم کرد و لبهاشو روی لبهای هونگ گذاشت . اونقدر نرم که میترسید یه حرکت اشتباه همه چیز رو درهم بشکنه.
هونگ لحظهای خشکش زد ، قلبش با شدت به قفسهی سینهاش میکوبید . اما بعد..انگار تموم مقاومتهاش فرو ریخت و چشمهاشو بست ، لبخند کوچیکی روی لبش نشست و خودشو به بوسهی نات سپرد.
حس میکرد دنیای اطرافش محو شده و همه چیز توی گرمایی که قلبش رو میلرزوند خلاصه شد.
پروانههای توی شکمش بالهاشونو به دیوارههای قلبش میکوبیدن و یجور شادی سرسام آور همزمان با ترس توی وجودش میپیچید.
نات دستشو کمی محکمتر پشت گردن هونگ فشار داد انگار میخواست مطمئن بشه این لحظه واقعیه نه یه خیال زودگذر.
و هونگ فقط به این فکر میکرد که،
اگه خونه جاییه که به آدم احساس آرامش میده..پس اون الان خونه بود.