CHAP 22
صبح زود وقتی آسمون هنوز کاملا روشن نشده بود نات بند کفشهاشو بستو از خونه بیرون زد . هوای سرد حسو حال خوبی بهش میداد.
تیشرت سفیدو گشادش با هر ضربهی باد به بدنش میچسبید و ضربههای کفشش روی آسفالت ریتم ثابتی داشت اما ذهنش بیقرار بود.
هرچقدر بیشتر میدوید تصویر دیروز توی سرش پررنگتر میشد..هونگ با شونههای افتاده و چشمهایی که انگار پشت یه دیوار شیشهای قفل شده بودن.
نفس عمیقی کشیدو هوای خنک ریههاشو سوزوند ، یعنی چی بهش گذشته بود؟
باید باهاش حرف میزد؟
مستقیم میپرسید چیشده؟
یا فقط کنارش میموند؟
نفسهاش تندو کوتاه شده بودن ، نه فقط بخاطر دویدن بلکه از فشار تصمیمی که نمیدونست درستش چیه.
چهرهی هونگ با چشمهای سرخ و خالی توی ذهنش نقش بست.
اصلا حرفهای نات به دردش میخورد؟اون مربی بوکس بود نه تراپیست.
با هر قدمی که برمیداشت سعی میکرد نگرانیهاش رو پشت سر بذاره شونههاش رو صاف کردو نفس عمیقی کشید"فکر مثبت..مثبت فکر کن"
بعد نیم ساعت یا شایدم بیشتر به خونه برگشت.
دستگیره رو آروم کشیدو همونطور که با حولهی دور گردنش عرقشو پاک میکرد وارد راهرو شد . اولین چیزی که دید هونگ بود ، با گوشی توی دستش و نگاهی که معلوم بود تازه از خواب بیدار شده از آشپزخونه اومد بیرون.
نات همونجا سرجاش ایستاد"سلام"
هونگ به سمتش برگشت و با لبخند کمرنگو لحن خوابآلودی گفت"سلام"
نگاهش ناخوداگاه روی بازوهای خوش فرم نات افتاد ، یجور گرما خیلی بیدلیل سمت گونههاش دویدو سریع نگاهشو ازش گرفت.
نات چیزی نگفت ولی یه لبخند کوچیک که فقط خودش دلیلش رو میدونست گوشهی لبش جا خوش کرد . هونگ دستی پشت گردنش کشیدو آروم گفت"ببخشید..بخاطر دیروز"
نات حوله رو روی گردنش جابهجا کردو نفسشو به نرمی بیرون داد"هممون روزای بدی داریم"
صداش نه نصیحت داشت نه بیتفاوتی ، بیشتر شبیه یه یادآوری ساده بود که از ته دل میومد . چشمهاش هنوز روی صورت هونگ مونده بود..خطوط ظریف زیر چشمهاش و رنگ پریدگی پوستش.
چقدر دلش میخواست با هر روشی که بلده یا حتی بلد نیست این سنگینی رو از روی شونههاش برداره.
ولی فقط نگاهش کرد.
هنوز سکوت کامل بینشون جا نیوفتاده بود که صدای بلندو عصبی توئی از اتاق نشیمن بلند شد"چرا انقدر بازیگوشی؟هیج تلاشی نمیکنی فقط میگی سخته!"
نات و هونگ با قدمهای سریعی به سمت اتاق نشیمن رفتن . صحنهی جلوروشون ترکیبی از یه تئاتر دراماتیک و کارتون بود.
لگو وسط فرش دراز کشیده بود و مثل بازیگر نقش اول که یه مرگ تراژیک داشته یه دستش روی پیشونیش بودو پای دیگهاش بیهدف روی کاناپه افتاده بود.
"من....دیگه....نمیتونم"
بعد به پهلو غلت زدو آهی کشید انگار که داره آخرین نفسهاشو میکشه و روحش رو به آسمون میفرسته.
نات هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخندش نکرد هونگ هم بیاختیار خندش گرفته بود . توئی با قیافهی عصبانی درحالیکه جلوش پر از جزوههای انگلیسی بود روی کاناپه نشسته بود . هونگ با یه لبخند محو جلو رفتو بالا سر لگو ایستاد"میخوای کمکت کنم؟"
لگو بدون اینکه حتی پلک بزنه آهی کشیدو سرشو به یه طرف دیگه چرخوند"نه..من هیچوقت قرار نیست انگلیسی یاد بگیرم"
صداش رو کش داد ، انگار داره آخرین وصیتش رو میخونه و بعد با همون حالت دراماتیک ادامه داد"این...این مثل نفس کشیدن زیر آبه"
یه غلت دیگه زد ، پاش به گوشهی یکی از جزوهها خوردو برگهها مثل برف وسط اتاق پخش شدن.
همون لحظه صدای کشیده شدن دمپایی روی سرامیک از راهرو شنیده شد . چندثانیه بعد ویلیام با یه لیوان آب توی دستش وارد نشیمن شد . نگاهش از توئی به جزوههای پخشو پلا روی زمین ، و بعد به لگویی که وسط فرش افتاده بود چرخید.
"چیشده؟؟کی مرده؟"
لگو درحالیکه به سقف خیره شده بود جواب داد"من..من مردم"
ویلیام به سمتش دویدو جلوش زانو زد ، لیوان رو گرفت سمتش و با لحنی کاملا جدی گفت"یکم آب بخور ، شاید دوباره زنده شدی"
توئی چشمهاشو چرخوند و رو به نات که واضح میخندید گفت"بازیگر خوبی میتونه بشه"
ابروهاش کمی خم شده بودن ولی گوشهی لبش بیاختیار میلرزید ، واقعا دیگه نمیدونست باید با لگو چیکار کنه"
هونگ بیتوجه به نمایشنامهی دراماتیک لگو روی زمین نشست و یکی از برگههارو برداشت ، لبهاش رو صاف کردو گفت"بیا از همین شروع کنیم"
لگو دوباره آه کشید ولی سرش رو بلند کردو به برگه خیره شد . هونگ با صبوری شروع به توضیح دادن کرد ، آرومو شمرده شمرده..جوریکه انگار حروف روی کاغذ هم دیگه بهش دهن کجی نمیکردن و نرم تر بنظر میومدن . بعد چند ثانیه پرید وسط حرفش"میشه یبار دیگه بگی؟"
نات بعد از یه دوش کوتاه وارد اتاق نشیمن شد . با دیدن لگو که جاش رو از وسط اتاق به کاناپه تغییر داده بود و سرش روی پای هونگ بودو یه جزوه توی دست داشت یه تای ابروش بالا رفت . هونگ هم که انگار اصلا حواسی به اطرافش نداشت غیر ارادی با یه دست موهای بلوند لگورو کنار زده بود تا برگه جلوی چشمش واضح تر باشه و نگاهش روی اسکرین موبایل خشک شده بود.
نات درحالیکه یه لبخند روی لبش داشت رفت سمت کاناپهی روبروییشون و نشست ، هونگ هم موبایل رو کمی پایین آوردو نگاهشون بهم گره خورد.
"باورم نمیشه تونستی کاری کنی لگو درس بخونه"
لگو بدون اینکه حتی سرشو بلند کنه با یه غرور ساختگی گفت"چون استاد خوبیه"
هونگ بیاختیار لبخند زد ولی نگاهش روی صورت نات مونده بود . نات به کاناپه تکیه دادو گفت"آره..واقعا انگلیسیت خوبه"
لبخند هونگ پررنگتر شد ، تعریفهای نات یه حس عجیبو بامزه توی دلش بیدار کردن..انگار پروانههای کوچیکش حالا بالهاشونو تکون میدادن و توی شکمش اینور اونور میچرخیدن.
"یه زمانی میخواستم توی دانشگاه ادبیات انگلیسی بخونم"
صداش آروم بود ، همراه با کمی نوستالژی . بعد شونه بالا انداختو ادامه داد"ولی فعلا بیخیالش شدم"
لگو خمیازهای کشیدو گفت"خب الان داری به من درس میدی ، اینم یجور استفادهاس"
هونگ خندید اما گوشهی قلبش هنوز بخاطر جملهی نات گرم بود.
شب بچهها تصمیم گرفتن شام رو توی حیاط بخورن . بوی غذا همهجا پیچیده بود و لگو مشغول گریل کردن سوسیسها بود . ویلیام که کنارش ایستاده بود نگاهی به اطراف انداخت و بعد از اینکه مطمئن شد کسی حواسش نیست دستشو جلو برد تا یکی از سوسیسهارو برداره اما به محض اینکه نوک انگشتش به فلز داغ خورد صدای آخش دراومد و پرید عقب.
لگو با چشمهای گرد شده چندلحظه بهش نگاه کردو زد زیر خنده"جدی فکر کردی میتونی بدون اجازه من ناخنک بزنی؟"
ویلیام همونطور که انگشتشو فوت میکرد با اخم گفت"آخرش از گرسنگی میمیریم ، همشم بخاطر تو"
همون لحظه صدای خندهی کوتاه نات از پشت پنجرهی آشپزخونه که شاهد صحنه بود بلند شد.
هونگ و توئی هم توی آلاچیق پشت میز نشسته بودن و ظرفهای سالاد رو پر میکردن . توئی همونطور که با قاشق چوبی سالاد رو هم میزد نگاه کوتاهی به هونگ انداختو گفت"وقتی روزای تعطیل رو باهم میگذرونیم خیلی خوش میگذره"
هونگ لبخند آرومی زدو سرشو به نشونهی تائید تکون داد"آره..واقعا همینطوره"
توئی همیشه رفتار آرامش بخش و یه نگاه جدی ولی مهربون داشت ، هونگ هم به همین خاطر از همون اول با احترام باهاش رفتار میکرد..درست مثل یه برادر بزرگتر.
توئی نیم نگاهی به هونگ انداخت و بعد چندثانیه گفت"حس میکنم حالت خوب نیست"
هونگ لحظهای مکث کرد ، قاشق رو توی ظرف گذاشت و با لحنی که انگار به زحمت کلمات رو کنار هم چیده بود گفت"فقط..یه مشکل خانوادگیه"
همون لحظه نات با سینی غذا وارد حیاط شدو رفت سمت آلاچیق"اینم غذا ، مطمئن باشین رژیمی نیست"
لگو وقتی چشمش به سینی افتاد سریعا مشغول چیدن سوسیسها توی بشقاب شد . ویلیام که بدون انجام هیچ کار مفیدی کنارش بود با اخم گفت"مراقب باش داغه"
لگو با لحن نمایشی گفت"چشممم بابابزرگ"
چند دقیقه بعد هر پنج تاشون دور میز چوبی آلاچیق نشسته بودن . صدای آروم برخورد قاشق چنگال با بشقابها و قاطی بوی غذا شده بود و گاهبهگاه صدای خنده بلند میشد.
هونگ همونطور که بشقاب خودشو جلو میکشید زیر زیرکی نگاهی به نات انداخت که مشغول ریختن آبمیوه برای ویلیام بود ، اون نگاه چندثانیه بیشتر طول نکشید چون لگو با دهن پر گفت"لطفا دیگه هیچوقت اجازه ندین نات غذا درست کنه"
توئی همونطور که برای خودش غذا میکشید گفت"بهمون گفتی رژیمی نیست ولی حتی یه قطره روغنم نداره"
ویلیام یه میکروفون خیالی گرفت سمت هونگ و پرسید"نظر تو چیه؟"
هونگ فقط شونه بالا انداخت و بعد نگاهش دوباره بین بچهها چرخید . نات با آرامش به حرفهای ویلیام گوش میدادو لگو سعی داشت تمرکز ویلیام رو توی حرف زدن بهم بزنه و توئی هم برای بچهها غذا میکشید.
هیچ دادو فریادی نبود ، هیچ سایهی سنگینی توی هوا آویزون نبود..فقط این جمع کوچیک و خندههای واقعی.
این چهار نفر بدون ذرهای اجبار پیشش بودن.
همه چیز انقدر واقعی بود که برای لحظهای دلش لرزیدو یه ترس کوتاه مثل یه سایه از گوشهی ذهنش گذشت.
اگه همه چیز تموم بشه چی؟
اگه یه روز این صداها ، خنده ها ، این گرما..نباشه چی؟
ولی خب شاید..شاید لازم نبود به این چیزای مسخره فکر کنه.
شاید..خونه همینجا بود.
و شاید هیچکس دیگه قرار نبود جایی بره..برای یه مدت طولانی.
بعد شام وقتی صندلیها کمی نامرتب بودن و چندتا پتو و بالش اینور اونور آلاچیق افتاده بود بچهها یکی یکی با خستگی به داخل خونه رفتن.
هونگ همونجا موند ، دستهاش رو روی میز گذاشته بود و به نور سفید رنگ چراغ که روی درختها افتاده بود نگاه میکرد . هوای شب کمی خنکتر شدو بودو صدای چندتا جیرجیرک از گوشه و کنار حیاط میومد.
بعد چندثانیه با صدای قدمهای کسی روی کفپوش حیاط به خودش اومد . نات با دو لیوان شیر گرم به سمتش اومد و بدون حرف یکی رو گرفت سمتش.
هونگ لبخند کوتاهی زد"مگه بچهایم که قبل خواب شیر بخوریم؟"
نات کنارش نشستو جوریکه انگار جوابی که قراره بهش بده کاملا منطقیه گفت"کمک میکنه راحتتر بخوابی"
سکوت آرومی بینشون به وجود اومد . فقط صدای نفسهاشون و وزش باد بود . نات انگشتش رو دور لبهی لیوان چرخوند ، چندبار خواست چیزی بگه اما انگار کلمهها توی گلوش گیر میکردن ، چشمهاش خیلی کوتاه روی صورت هونگ میموندو بعد دوباره به نقطهی نامعلومی توی تاریکی خیره میشد.
هونگ جوری لبخند زده بود که انگار تو این لحظه هیچ باری روی دوشش نیست و چهرهاش نرمو بدون تنش بنظر میرسید.
قلبش تندتر زد ، اگه اون چیزی که باید رو بگه و همه چیز عوض بشه چی؟اگه این لبخند دوباره محو بشه چی؟
ولی بیشتر از این نمیتونست توی دلش نگهش داره . نفس عمیقی کشیدو سعی کرد لرزش صداشو کنترل کنه"باید یچیزی بهت بگم هونگ"
هونگ کمی سرشو کج کردو کنجکاو و بیخبر از طوفانی که توی دل نات به وجود اومده بود بهش نگاه کرد.
نات به لبهاش نگاه کرد ، بعد به اون چشمهای خوش فرم و بیدفاع و بعد..جمله توی گلوش گیر کرد.