CHAP 21

CHAP 21


نور عصر به آرومی از لای پرده‌های توری میتابیدو اتاق پر از روشنی شده بود ، هیچ سرو صدایی نبود.

جلوی آینه مشغول درست کردن یقه‌ی تیشرت سفیدش بود و بعد با انگشتهاش موهای نقره‌ای رنگشو از پیشونیش کنار زد اما چند تار لخت سمج دوباره برگشتن سرجاشون ، نفسشو بیرون دادو با خودش پچ پچ کرد"خیلی خب..همینه که هست"

نمیدونست چرا قلبش انقدر محکم میزنه.

این یه بیرون رفتن ساده بود.

یعنی..باید میبود.

نات تقریبا هرروز جلوی چشمش بود ، توی خونه راه میرفت ، غذا میخورد ، حتی وسط اتاق نشیمن شنا میرفت ولی چرا قلبو ذهنش جوری واکنش نشون میدادن که انگار اولین باره قراره باهاش وقت بگذرونه؟

چرا انقدر شلوغش کرده بود؟

یهو در باز شدو لگو با چشمهایی که کنجکاوی توشون میدرخشید به چارچوب تکیه داد و با لحن خنده‌داری گفت"خب خب خب ، اینجا چه خبره؟با نات کجا میری؟"

هونگ از توی آینه با اخم نگاهش کرد"میشه یبار ، فقط یبار در بزنی؟"

لگو بی‌توجه به اعتراضش مثل کسی که درحال کشف گنج بود قدم زنان به سمتش اومد و همونطور که نگاهی به سر تا پاش مینداخت دست‌ به سینه کنارش ایستاد.

"بوی عطرت کل اتاقو برداشته انگار باهاش دوش گرفتی ، خیلی مشکوکه پی هونگ..خیلی مشکوکه"

هونگ لبهاشو روی هم فشار داد تا حرفی نزنه ، گوش‌هاش داغ شده بودن و دلش میخواست لگو رو لای پتو بپیچه و از پنجره‌ی طبقه اول پرتش کنه توی حیاط.

"فقط یه بیرون رفتن ساده‌اس"

"آره آره بیرون رفتن با نات ، بعد یه هفته دلتنگی ، دوساعته جلو آینه‌ای ولی خیلی معمولی لباس پوشیدی . قطعاا یه بیرون رفتن ساده‌اس"

هونگ یه بالش از روی تخت برداشت و پرت کرد سمتش که لگو با خنده جا خالی داد"فقط میخواستم بپرسم دوست داری لاک بزنی یا نه..ولی اصلا به تیپت نمیاد"

قبل از اینکه هونگ بتونه چیز دیگه‌ای پرت کنه لگو همزمان که از اتاق میدوید بیرون با خنده گفت"حواست باشه زیاد قشنگ‌تر نشی که نات دوباره عاشقت بشه"

با بسته شدن در نفسشو آهسته بیرون داد ، گونه‌هاش قرمز شده بودن و یه جمله فقط توی سرش تکرار میشد"لعنت بهت لگو"

ولی همزمان یه لبخند کمرنگ روی لبش نشست.

بعد چند دقیقه دوتایی از خونه زدن بیرون . خورشید بالاخره بعد از اونهمه روز بارونی حسابی داشت خودشو نشون میداد ، نور گرمش به صورت هونگ میخورد و پوستش انگار بعد مدتها داشت نفس میکشید.

قدم زدن کنار نات یه حس خاصی داشت ‌، آرومو بی‌عجله ، بدون اینکه حرف خاصی بینشون ردو بدل بشه‌.

گاهی اوقات دستهاشون بهم برخورد میکردن ، نه اونقدر که عمدی باشه و نه اونقدر که حس نشه ، فقط به اندازه‌ی جا انداختن یه تپش قلب که خودشونو جمعو جور کنن و بعد دوباره انگار هیچی نشده باشه به قدم زدن ادامه بدن.

نات یکم سرشو چرخوند و نیم نگاهی به هونگ انداخت ، موهای نقره‌ایش مثل نخ‌های نور زیر آفتاب میدرخشیدن و پلکهاش یجور دلنشینی سنگین بودن.

هونگ با حس سنگینی نگاهش لبخندی زد ، از همون لبخندهای نصفه نیمه‌ای که فقط نات ازشون سر درمیاورد.

نات یه هودی مشکی و شلوار جین روشن تنش بود ، اون هیچ تلاشی برای خاص دیده شدن نمیکرد و همین..زیادی خاصش میکرد.

آروم گفت"برادرت با دوست پسرش آشتی کرد؟"

نات که انگار منتظر شروع مکالمشون بود لبخندی زد"آره ، اونا زیاد دعوا میکنن ولی تهش همیشه آشتیه"

یکم مکث کردو با صدایی که رگه‌های خنده توش مشخص بود گفت"یه جورایی بامزن ، انگار تو زندگیم همیشه یه مینی درام دارم"

هونگ ریز خندید ، صدای خندش مثل قطره‌های بارونی که روی زمین گرم میریزن نرم بود"خوبه که حداقل تهش جدایی نیست"

نات شونه بالا انداخت"وقتی آدم یکی رو واقعا بخواد همین چیزا مثل یه استراحت کوتاه بین دوست داشتنن"

هونگ یه لحظه سکوت کرد . حرف نات انگار یچیزی رو توی دلش لمس کرده بود ، نه درد بود نه شادی..یه حس عجیب ، گرم ، نامطمئن ولی نرم.

قدمهاشون ادامه پیدا کرد.

و پشت دستهاشون بازم بهم خورد.

اما اینبار هیچکدومشون عقب نکشیدن ، قدمهاشون هنوزم آهسته و هماهنگ بود.

نات گفت"راستش داداشم یه زمانی خیلی شلوغ بود . از اونایی که همه‌ی همسایه‌ها میشناختنش..اونم نه بخاطر چیزای خوب"

هونگ یه تای ابروشو بالا انداخت و منتظر نگاهش کرد.

"همیشه دنبال دردسر بودو زمینو زمانو مسخره میکرد . ولی وقتی با سی آشنا شد به کل تغییر کرد"

یه لبخند نرم روی لبهاش نشست"سی کاری کرد که داداشم بخواد بهتر بشه"

نگاه هونگ روی نقطه نامعلومی خشک شد . یه فکر مثل موج خیلی آروم از ذهنش رد شد و بعد خودشو به قلبش کوبید.

چرا پدر مادرش هیچوقت اینطوری نبودن؟

چرا هیچوقت نخواستن بخاطر همدیگه تغییر کنن؟

اونا فقط باهم دعوا میکردن،

یه کشمکش دائمی.

بدون استراحت ، بدون آشتی.

فقط صداهای بلند ، درهای کوبیده شده و نگاه‌هایی که همیشه دنبال مقصر بودن نه راه‌حل.

نات بی‌خبر از افکارش گفت"بعضی وقتا فکر میکنم اگه یکی آدم درستشو پیدا کنه میتونه عوض بشه ‌. نه چون مجبوره ، چون میخواد..چون کسی هست که ارزش بهتر شدنو داره"

هونگ یه لبخند کوچیک زد ، شاید هم یه‌ذره غمگین.

"آره..شاید"

نات پرسید"چی شاید؟"

"شاید بعضیا هیچوقت اون آدمِ درستو پیدا نکنن"

"شاید ، ولی..بعضیا هم فکر میکنن پیدا نمیکنن درحالیکه..اونی که باید ، خیلی نزدیکه"

چندتا پروانه توی شکمش دوباره و دوباره برای بار چندم پرواز کردن . ته نگاهش هنوز یه غمی همراهش بود ، یه غم قدیمی که انگار بهش عادت کرده..چشمهاش با تموم دردهایی که کشیده بود هنوزم میدرخشیدن.

آستین نات رو گرفت و خیلی آروم پرسید"خودت چی؟تاحالا..آدم درستشو پیدا کردی؟"

سکوت اطرافشونو گرفت ، تصویر مردمی که از کنارشون رد میشدن محو شد و توی اون سکوت نات لبخندی زد که انگار از عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبش میومد.

نگاهش توی چشمهای هونگ قفل شد.

اون غمِ قشنگ..همون چیزی بود که نات رو سمتش کشیده بود.

با لحن گرمی گفت"فکر کنم پیداش کردم"

نفس هونگ توی سینه‌اش حبس شد . لبهاش از هم باز موندن ولی صداش درنیومد،

شاید چون نمیدونست چی بگه.

شاید چون هیچوقت فکر نمیکرد کسی‌‌ مثل نات وقتی بهش خیره شده همچین چیزی رو به زبون بیاره.

شاید توهم زده بود..ولی نات هنوزم داشت نگاهش میکرد.

انگار توی چشمهای هونگ دنبال یه جواب یا حداقل یه تائید کوچیک میگشت.

همون موقع صدای خنده‌های ریز و بیخیال چندتا دختر که از کنارشون رد میشدن هونگ رو به خودش آورد . کیفهاشونو تاب میدادن و با قدمهای سبک توی پیاده‌رو راه میرفتن . همه چیز معمولی بود..اما برای هونگ نه.

وقتی چشمش به یکی از دخترایی افتاد که یکم ریزه میزه تر از بقیه بود و موهای صاف مشکی داشت قدمهاش کند شدن.

نه نه...ممکن نبود..ولی قلبش بی‌اجازه ، بی‌منطق و با تمام قدرت توی سینه‌اش میکوبید . زیرلب زمزمه کرد"جینا؟"

دخترک با کنجکاوی بچه‌گونه‌ای برگشت سمتش و نگاهش برای لحظه‌ای توی نگاه مات هونگ گره خورد.

و همون لحظه هونگ چهره‌ی دختر رو دقیقتر دید.

نه..این جینا نبود.

موهاش مشکی بودن ولی فرم صورتش فرق داشت ، حتی اون لبخند کوچیکی که گوشه‌ی لبش بود هم شبیه جینا نبود.

لبخند جینا مثل طلوع آفتاب بعد از یه شب بارونی خاص بود ، مثل وقتی برای اولین بار یه شاخه شکوفه وسط زمستون میبینی.

لبخند جینا‌..خیلی قشنگتر بود.

و این حقیقت مثل گلوله وسط قلبش فرود اومد ، دستهاش کنار بدنش بی‌حرکت موندن نمیدونست روی زمین ایستاده یا توی هواست . انگار یه تکه ازش جدا شده بودو رفته بود جایی که دستش بهش نمیرسید.

دختربچه دست دوستش رو گرفت و به سمت جلو حرکت کردن.

نات به جایی که نگاه هونگ هنوز روش خیره بود نگاه کردو با صدایی که یجور تردید توش موج میزد پرسید"با کسی اشتباه گرفتیش؟"

اون لحظه قلب هونگ انگار از یه ارتفاع بلند پرت شد پایین . لبهاشو روی هم فشار داد صداش خیلی آرومتر از اونی بود که بشه بهش گفت جواب‌.

"فکر کردم..شاید.."

سعی کرد محکم باشه ، بگه چیزی نیست ولی چشمهاش..اون چشمها از همیشه خالی تر بودن.

دلش میخواست همونجا وسط پیاده‌رو بشینه و گریه کنه ، اما نه..امروز نباید اینطوری خراب میشد.

نگاهشو از جای خالی دختر کند اما قلبش واقعا شکسته بود.

"هی..مشکل چیه؟"

صدای نات آروم بود ، مثل کسی که مطمئن نیست قراره از جواب خوشش بیاد یا نه.

هونگ توی چشمهاش زل زد ، چشمهایی که همیشه به طرز مسخره‌ای گرم بودن.

سعی کرد یه جواب پیدا کنه ، یا حتی یه بهونه که بتونه باهاش همه چیز رو توضیح بده اما توی عمق نگاه نات فقط بازتاب خسته و خالی خودشو دید.

واقعا مشکل چی بود؟

اینکه تصمیم گرفت خونه رو ترک کنه؟

اینکه خودش جینارو تنها گذاشتو رفت؟

اینکه هربار توی خواب صدای شکستن شیشه و جیغ میومد به نفس نفس میوفتاد؟

گلوش خشک شده بود اما کلمات بریده بریده راه خودشونو پیدا کردن"من..من تنهاش گذاشتم"

صدای خودش براش غریبه بود انگار از فاصله‌ی خیلی دوری میومد"من..فرار کردم"

و بعد اون گرمای مزخرف آشنا بی‌اجازه راه خودشو پیدا کردو از گوشه‌ی چشمش سرازیر شد . قطره‌ها یکی یکی روی گونه‌اش سر خوردن مثل کسی که نمیخواد صدای سقوط کردنش شنیده بشه.

اما نات شنید.

اون لرزش کوچیک شونه‌هاش همه چیز رو لو میداد.

یه لحظه هم معطل نکرد ، فاصله‌ی بینشون رو از بین برد و بازوهاش رو دور هونگ حلقه کرد . یه دستش پشت گردنش نشست و انگشتهاش لابه‌لای موهای نقره‌ایش سر خوردن.

"عیبی نداره هونگ"

همین سه کلمه قفل آخرو شکست . یه نفس لرزون از سینه‌ی هونگ بیرون اومدو گریه‌اش شدت گرفت.

دستهای لرزونش بالا اومدن و دور شونه‌های نات حلقه شدن . اولش فقط یه بغل آروم بود ولی بعد..انگار که میترسید اگه ول کنه نات هم مثل همه‌ی آدمای توی زندگیش ناپدید بشه محکمتر به خودش فشارش داد.

شونه‌ی نات کم کم خیس شد.

امروز قرار بود یه روز متفاوت باشه ولی اون..اون گند زده بود.

همیشه همین بود.

هروقت لحظه‌ای پیدا میشد که میتونست خوشحال یا حتی کمی امیدوار باشه همه چیز از دستش در میرفت.

هیچوقت بلد نبود اوضاع رو کنترل کنه همیشه بدون استثنا همه چیز تهش خراب میشد.

اونقدر فشار بازوهاش رو زیاد کرده بود که انگار با این بغل میخواست خودشو از غرق شدن توی این طوفان لعنتی نجات بده.

توی ذهنش فقط یه جمله تکرار میشد:

"همیشه تقصیر من بود..همیشه من خرابش کردم"

نات هیچ تکونی نخورد ، فقط کمی بیشتر سرشو خم کرد و چونه‌اش رو به شونه‌ی هونگ تکیه داد . هیچ حرفی نزد میدونست که کلمات درحال حاضر نمیتونن کاری کنن.

صدای گرفته و خفه‌ی هونگ بالاخره توی گوشش پیچید"میخوام برگردیم خونه"

نات لحظه‌ای مکث کرد ، دستهاشو کمی بیشتر دورش حلقه کردو گفت"باشه..بیا بریم خونه"

Report Page