CHAP 20

CHAP 20


نصفه شب همه چیز توی تاریکی و سکوت غرق شده بود و اتاق فقط بخاطر نور کمرنگ چراغ خواب روشن بود.

نفسهاش منظم بودن و بدنش زیر پتو جمع شده بود اما پشت پلک‌های بسته‌اش یه طوفان وحشتناک در جریان بود.

توی خواب ، جینا با چشمهای سرخ و متورم روبروش ایستاده بود . صدای جیغ یا هیچ دعوایی توی پس‌زمینه نبود ، فقط اون دوتا بودن..توی یه فضای تاریکو مه‌آلود.

جینا یه قدم جلو اومد.

لبهاش میلرزیدن انگار با تمام وجود بغضشو نگه داشته بود"تو..تو دوباره ولم کردی"

هونگ یه قدم جلو رفت و خواست چیزی بگه اما بازم نمیتونست ، هیچ صدایی از حنجره‌اش خارج نمیشد.

جینا صداشو کمی بالاتر برد"دیگه منو دوست نداری؟دلت برام تنگ نمیشه؟"

با تمام وجودش تلاش کرد چیزی بگه ، فریاد بزنه ، بهش بگه که چقدر دلتنگش بود،

که هرشب با فکرش میخوابید،

که هنوز خودش رو بابت اون شب لعنتی نبخشیده بود.

ولی صداش درنمیومد ، لبهاش تکون میخوردن اما فقط سکوت..فقط سکوت سنگینی که هر لحظه بدتر و دردناک‌تر میشد.

جینا سرشو پایین انداخت و قطره‌های اشک روی زمین سیاه چکیدن"تو گفتی برات مهمم ، اما الان تنهام گذاشتی"

بدن هونگ میلرزید ، زانوهاش خم شده بودن..دستشو دراز کرد سمتش ولی جینا با قدمهایی که به عقب برمیداشت توی تاریکی محو شد.

نفسش با لرز بیرون اومد و چشمهاش با حالت گیجی از هم باز شدن.

همه چیز تاریک بود ، ولی نه اون تاریکی آشنا..اینجا صدای شکستن شیشه یا فریاد نمیومد،

فقط صدای نفسهای خودش و بادی که از پنجره نیمه‌باز پرده‌هارو تکون میدادن . هنوز روی تخت دراز کشیده بود ولی دستهای لرزونش روی پتو مشت شده بودن.

قلبش بشدت توی قفسه سینه‌اش نبض میزد ، نفس عمیقی کشیدو نیم خیز نشست . با دستهایی که هنوز لرز داشتن صورتشو گرفتو سعی کردن نفسهای آروم و منظمی بکشه ولی اون حس خفگی و بغض گره‌خورده هنوز ته گلوش بود.

نگاهش به پنجره افتاد ، بوی بارون نمیومد فقط یه نسیم خنک بود..برای اولین بار بعد از مدتها فقط بوی صبح.

آسمون هنوز کامل روشن نشده بود و ساعت دیواری عدد چهارو نیم رو نشون میداد.

توی ذهنش صدای جینا تکرار میشد ، اون نگاه سرزنش آمیزو سوال مسخره.."دیگه منو دوست نداری؟"

دستشو روی پیشونیش فشار داد و یه قطره اشک روی پتو افتاد.

معلومه که دوستش داشت ، حتی بیشتر از خودش‌.

موبایلشو از کنار تخت برداشت و بدون اینکه هیچ سرو صدایی ایجاد کنه از اتاقش زد بیرون ، دیگه نمیتونست بخوابه...نه بعد از اون خواب سرسام آور.

در حیاط رو باز کردو بعد از فرو کردن پاهاش توی دمپایی‌ها رفت سمت آلاچیق . هوا سرد نبود اما یه خنکی نرم پوستشو نوازش میکرد ، همونجوری که غصه گاهی بدون هیچ سروصدایی روح آدمو محاصره میکنه.

موبایلشو روشن کرد ، چت‌های نات هنوزم اون بالا بود ، آخرین پیام از دیشب..یه لبخند کوچیک روی لبش اومد اما زود محو شد.

انگشت شستش بی‌هدف روی اسکرین موبایل سُر خوردو رفت توی لیست پیام ها . با دیدن اسمی که هیچوقت نمیتونست پاکش کنه حتی اگه نخواد ببینتش چشمهاش برای لحظه‌ای سوسو زدن . آخرین پیامهاش مال سه روز پیش بودن ، ازش میخواست برگرده به خونه . لابه‌لای اون همه پیام یه ویس بود ، انگشتش برای ثانیه‌ای کوتاه روی دکمه پخش لغزید اما سریعا منصرف شد..جرعت شنیدنش رو نداشت.

اصلا نمیدونست توی جوابش باید چی بگه..اصلا باید چیزی میگفت؟

از پدرش فقط یه پیام داشت ، واریز پول..نه سلامی نه خبری ، حتی یک کلمه.

موبایل رو خاموش کرد و نگاهش رفت سمت آسمون . قلبش آروم نبود اما سعی داشت بیشتر از این بدتر نشه.

به قدری توی افکارش غرق بود که متوجه نشد صدای موتور ماشین توی کوچه بلند شد ، اولش فکر میکرد ماشین یکی از همسایه‌هاست اما درست جلوی در خونه متوقف شد.

سرشو پایین آورد چشمهاش هنوز از خستگی گیح بودن اما با دیدن نات که از ماشین پیاده شد قلبش برای لحظه‌ای تپیدن رو فراموش کرد.

نات قبل از اینکه در ماشینو ببنده چند کلمه با جیمی صحبت کرد و بعد چمدون کوچیکشو از عقب ماشین برداشت . همونطور که میچرخید تا درو ببنده چشمش به آلاچیق افتاد و نگاهشون برای ثانیه کوتاهی بهم گره خورد.

نات برای یه لحظه مکث کرد اما سریع لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشست.

هونگ هنوز همونجا نشسته بود.

نات بعد خداحافظی با جیمی در ورودی رو باز کرد ولی بجای اینکه بره داخل مسیرشو سمت آلاچیق کج کرد . وقتی بهش رسید با لحن آرومو نرمی گفت"زود بیدار شدی"

هونگ نفس آرومی کشیدو بالاخره لبهاش از هم باز شدن"فکر نمیکردم امروز برگردی"

نات به دیوار چوبی آلاچیق تکیه داد و خیلی ساده و بی‌تکلف گفت"دلم برای خونه تنگ شده بود"

خونه..شنیدن این کلمه از زبون نات یجورایی براش آرامش‌بخش بود.

نات چمدون رو توی دستش جابه‌جا کردو خم شد سمتش"هوا سرده هونگ ، بیا بریم تو"

هونگ بدون اینکه چشم ازش برداره با قلبی که تندتر از حد معمول میزد سرشو تکون داد و شونه به شونه ، خیلی بیصدا رفتن سمت خونه.

تا رسیدن به اتاق نشیمن هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد ، نات نگاهشو سمت هونگ چرخوند حالت نگاهش یچیزی بین خستگی و شوق بود . یجور احساس قشنگ که نمیتونست پنهانش کنه.

"همه خوابن..بریم یچیزی بخوریم؟"

بخاطر اینکه بچه‌ها بیدار نشن با صدای آرومی حرف میزد اما اون چیزی که توی قلب هونگ بیدار شده بود دیگه نمیتونست آروم بگیره.

با عجله گفت"من یچیزی درست میکنم..تو برو لباس عوض کن"

نات برای چندثانیه فقط نگاهش کرد ، مثل اینکه نگاهش پر از دلتنگی بود..شایدم هونگ توهم زده بود . لبخند کوچیکی زد و بدون گفتن حرفی رفت سمت راهرو.

هونگ تا لحظه‌ای که در اتاق نات بسته بشه چشم ازش برنداشت . و بعد بدون اینکه خودش بخواد با یه لبخند پررنگ رفت سمت آشپزخونه.

حضور نات بعد اون کابوس دردناک مثل یه نفس تازه بود..مثل یه تابستون گرم بعد زمستون سردو طولانی.

وقتی نات به آشپزخونه برگشت هونگ مشغول درست کردن نودل بود . بیصدا به کانتر تکیه داد ، نگاهش مثل آهنربا روی هونگ زوم شده بود‌.

موهای نقره‌ای رنگش کمی بهم ریخته بودن ، انگار خواب هنوز توی چشمهاش بود . نات توی ذهنش صدها بار داشت مرور میکرد هونگ چقدر توی همین حالت ساده هم دوست داشتنی و..ناز بود.

نوک انگشتهاش برای کنار زدن موهاش از روی پیشونیش ذوق ذوق میکردن اما به سختی دستهاشو توی جیب شلوارش انداخت.

هونگ با دقت یکی از کاسه‌هارو گرفت سمت نات و بیصدا به اتاق نشیمن برگشتن . نات یه قاشق از غذارو مزه‌مزه کردو با لبخند گفت"وای ، واقعا خوشمزست"

هونگ خنده‌اش گرفت"فقط یه نودله"

بعد چند دقیقه نات کمی روی کاناپه جابه‌جا شدو سرشو سمت هونگ چرخوند ، نگاهش نرم و آروم بود اما تهش چیزی شبیه دلتنگی میدرخشید . با لحن شوخی گفت"کی میخوای اون قهوه‌ای که قولشو دادی مهمونم کنی؟"

هونگ برای لحظه‌ای متوقف شد ، سرشو بالا گرفتو یه لبخند ملایم بخاطر عجول بودنش گوشه‌ی لبش نشست"نیم ساعتم نشده که رسیدی"

نات همونطور که بهش نگاه میکرد شونه‌ای بالا انداخت"آره..ولی خیلی کم پیش میاد که بتونم اینطوری باهات وقت بگذرونم"

یه لحظه سکوت.

از اون سکوتهایی که لابه‌لای نفس ها حبس میشن ، نه سنگین نه ناراحت کننده..بلکه پر از حس‌.

نات هنوز به هونگ خیره شده بود اما نگاهش مثل دفعه‌های قبل بازیگوش نبود ، اون حرفی که به زبون آورده بود خیلی ساده بود ولی تهش یچیزی مثل اعتراف داشت.

و بعد..

قبل از اینکه هونگ بتونه واکنشی نشون بده صدای قدمهای فردی از ته راهرو اومد . لگو با موهای بهم ریخته و چشمهای نیمه باز درحالیکه شلوار طرح‌دار پاتریکش روی زمین کشیده میشد با یه خمیازه بزرگ به سمت سرویس بهداشتی رفت ولی با دیدن نات و هونگ همونجا متوقف شد.

کنارهم نشسته بودن و کاسه‌ی نودل دستشون بود ، لبخندهای نصفه و نگاههای خجالتی.

چشمهاش گرد شدن ، چندثانیه فقط بهشون نگاه کرد بعد شمرده شمرده با صدایی که بیشتر به یه فریاد پچ پچ طور شبیه بود گفت"نات؟کی رسیدی؟"

نات با همون لبخند نیم نگاهی به ساعت انداختو گفت"حدود بیست دقیقه"

یه تای ابروی لگو بالا رفت و خیلی خبیثانه همونطور که جلوی در سرویس بهداشتی ایستاده بود گفت"بیست دقیقه؟نرسیده باهم دارین نودل میخورین؟"

هونگ درجا اخم کرد و خواست حرفی بزنه ولی لگو سریعا مثل یه خرگوش پرید داخل سرویس بهداشتی و قبل از اینکه درو ببنده با صدای بلندی گفت"امیدوارم واسم هدیه آورده باشی"

در بسته شد.

نات نفسش رو با خنده بیرون دادو گفت"سر صبحی هم بیخیال نمیشه"

هونگ لبخند کوچیکی زد اما قلبش هنوزم از لحن شیرین نات و نگاه‌های آرومش تند تند میزد.


یکی دوساعت از بیدار شدن همه گذشته بود . نور آفتاب از پنجره‌ها به داخل خونه میتابید و حس یه روز آروم ولی پر انرژی توی فضا پخش شده بود.

ویلیام با یه عینک گرد روی کانتر نشسته بود و پاهاش از بلندی نسبتا کمی آویزون بودن ، با اخمهای تو هم رفته درگیر نوشتن تکالیفش بودو هر چند دقیقه یکبار از کسایی که توی آشپزخونه بودن چندتا سوال انگلیسی میپرسید که هیچکس بجز هونگ جوابشو نمیداد.

لگو توی اتاقش با یه دقت مرگبار مشغول کشیدن یه تابلو برای پروژه‌ی دانشگاهش بود ، بوی رنگ کل خونه رو برداشته بود و گهگاهی صدای غرغر یا عطسه از اتاقش شنیده میشد.

توی آشپزخونه ، نات ، توئی و هونگ دور میز نشسته بودن و مشغول کارت بازی بودن . توئی همش قوانین رو برای هونگ توضیح میداد و نات هم با شوخی و خنده همش تقلب میکرد ، گاهی هم بهونه میاورد که باعث میشد لبخند کوچیکی گوشه‌ی لب هونگ بشینه.

بین اونهمه همهمه و سروصدا ، وسط خنده‌ها ، صدای مداد ، بوی رنگ پلاستیکی و قهوه تازه دم شده هونگ لحظه‌ای ساکت شد.

به نات نگاه کرد ، به حالت چهره‌ی مهربونش..و همونجا دلش لرزید.

خیلی وقت بود که همچین حسی نداشت ، این که جای درستی ایستاده ، این که تنها نیست ، این که خونه فقط شامل چندتا دیوارو سقف نمیشه و یه نفر میتونه باعث بشه قلبش لبخند بزنه‌.

و اون یه نفر..نات بود.

چرا؟

نمیدونست.

چرا وقتی نات اینجا بود خواب‌های بد خیلی کمتر اذیتش میکردن؟

چرا وقتی صدای خندیدن نات به گوشش میرسید دلش یجور خاصی گرم میشد؟

چرا اینجوری نگاهش میکرد؟

جوریکه انگار همیشه منتظرشه؟

هونگ اونقدرام آدم خاصی نبود ولی چرا نات اینجوری باهاش رفتار میکرد؟

چند دست گذشت و نات بعد کلی تلاش و تقلب برای اولین بار برنده شد . نگاهش از ذوق برق میزد انگار تونسته توی مسابقات کشوری مدال کسب کنه.

توئی که شکست رو با خنده پذیرفته بود کشو قوسی به بدنش دادو گفت"خب دیگه کم کم وقت ناهاره"

و آروم از جاش بلند شدو رفت سمت یخچال.

هونگ هم خواست بلند بشه که صندلیش یهو با یه حرکت نرم کشیده شد عقب . نات با همون لبخند ریلکس گفت"صبر کن ، کجا میری؟

هونگ یه لحظه خشکش زد ، فاصلشون زیادی کم بود . نفسشو نصفه نیمه بیرون داد و با صدای ته نشین شده‌ای پرسید"چـ...چی شده؟"

نات یه تای ابروشو با شیطنت بالا انداخت"من بردم ، باید بهم جایزه بدی"

هونگ عملا توی ذهنش داشت جیغ میزد ، غلت میزد و از پنجره‌ی طبقه‌ی اول خودشو مینداخت پایین.

راستش جواب خیلی درست درمونی برای این حرف نات نداشتو ذهنش جاهای عجیب غریبی میرفت.

چی میخواست؟

بغل؟

بوس؟

مغزش پر از علامت سوال شده بود ولی هیچکدوم رو نمیتونست بپرسه . چشمش ناخوداگاه برای ثانیه کوتاهی روی لبهای نات افتاد و قبل از اینکه نگاهش بیشتر سُر بخوره نات سرشو کمی کج کردو گفت"همین امروز باید منو به کافه‌ی جدید ببری"

قلب هونگ تا گلوش بالا اومده بود.

خنده ریزی از بین لبهاش بیرون پریدو سرشو آروم تکون داد"باشه"

سعی کرد بی‌هوا از نات فاصله بگیره تا تپش‌های قلبش تابلو نباشه . از جاش بلند شدو رفت سمت توئی تا کمکش کنه.

نات هم همونطور که هنوز گرمای اون لبخند روی صورتش مونده بود با قدمهای بلند سمت اتاق لگو رفت تا ببینه دلیل اینهمه ساکت بودنش چیه.

ویلیام هم درست وسط اون سکوت نسبی خیلی راحت و بی‌تعارف از روی کانتر پرید پایین و چندتا قارچ بزرگ از داخل آبکشی که توئی روی کابینت گذاشته بود برداشت.

توئی با چشمهای گرد شده برگشت سمتش"ویلیام ، الان تمومشون میکنی"

ویلیام با لپهای پر شده خندیدو فقط شونه بالا انداخت.

یه حس عجیبو گرم توی فضا پیچیده بود.

مدت زیادی بود اینجا زندگی میکرد اما همیشه یه فاصله یا دیوار رو بین خودش و بقیه حس میکرد.

اما الان قلبش چیزی بین شک و امید رو زمزمه میکرد ، شاید..شاید اینجا کم کم داشت شبیه خونه میشد.

همون لحظه بی‌هوا لبخند کوچیکی روی لبش نشست.

یه لبخند برای حس گرمی که بعد از مدتها توی دلش جرقه زده بود.

Report Page