Part2

Part2

「JEON SAMA」

نیمه‌های شب با صدای نوتیف گوشیش از خواب بیدار شد.

کدوم آدم بیماری بود که ساعت ۳ نصفه‌شب مزاحم تهیونگ شده بود؟

نفسش رو بیرون داد و بالش رو درست کرد تا دوباره بخوابه، اما صدای گوشیش دوباره بلند شد.

خواب به‌طور کامل از چشم‌هاش پرید و وحشت زده سرجاش نشست.


سریع شماره‌ی کارآگاه پارک رو گرفت، اما تلفنش اشغال بود. هرچند بار تلاش کرد باهاش تماس بگیره، در دسترس نبود و از یه جایی به بعد، موبایلش خاموش شده بود.


مضطرب، گوشه‌ی ناخنش رو به دندون گرفت و توی اتاق شروع به راه رفتن کرد که یهو چشمش به پتوی قرمز‌رنگ روی تختش افتاد.


توی آخرین ملاقاتی که داشتن، جونگکوک به رنگ قرمز پتوی تهیونگ اشاره کرده بود و موقعی که می‌خواست از سلول بیرون بیاد، کوک دستبندش رو باز کرده بود.


درسته... جونگکوک عملاً بهش فهمونده بود که قبلاً هم به خصوصی‌ترین مکانش رفت‌وآمد داشته و فرار کردن از اونجا براش مثل آب خوردنه.


فکر کردن به این موضوع باعث شد حالت تهوع شدیدی بگیره و سریع به سمت توالت بره.

آب سردی به صورتش زد و چشم‌هاش رو بست.


نه، جونگکوک کاری به تهیونگ نداشت؛ حتماً رفته بود تا بلایی سر قربانی بعدیش بیاره.

با چشم‌های بسته دستش رو اطراف کشید تا حوله رو پیدا کنه. به‌محض خشک کردن صورتش، یادش اومد که اون هیچ حوله‌ای توی حموم نداشت.


پس سریع چشم‌هاش رو باز کرد و با صورت خندان مرد مواجه شد.


+باید جواب پیامم رو می‌دادی، دکی.


تهیونگ ترسیده چند قدم عقب برداشت و دسته‌ی تیغ کنار سینک رو برای دفاع مقابل خودش گرفت.


_ج... جلو نیا... به مسیح قسم یه قدم دیگه برداری...


جونگکوک بدون توجه به تن لرزون تهیونگ، وارد حریم شخصیش شد و سینه‌به‌سینه‌ش ایستاد.


+مثلاً می‌خوای چی‌کار کنی، کوچولو؟ گازم بگیری؟


کوله‌ی مشکی‌رنگش رو کف حموم گذاشت.


+بذار بهت یاد بدم با وسایل تیز چجوری کار کنی.


تهیونگ به دیوار وان چسبید و بند آبی‌رنگی که از شلوار جونگکوک بیرون زده بود، توجهش رو جلب کرد.

دقیقاً مثل همون بندی بود که کارت اسم کارآگاه پارک داشت...


_باهاش... باهاش چی‌کار کردی؟


+اوه؟ آقای پارک؟


بند رو درآورد و سرخوش دور انگشتش چرخوند.


+به چیزی که مال من بود دست‌درازی کرد، منم دستش رو کوتاه کردم.


آقای پارک هفته‌ی پیش تهیونگ رو به شام دعوت کرده بود، ولی اون قبول نکرده بود.


جونگکوک از همه‌چیز زندگی‌اش خبر داشت.


_من مال تو نیستم.


+الان نه، ولی بعداً قطعاً.


سرگیجه داشت. نگاهی به حوله‌ی توی دستش انداخت؛ روش مواد بیهوشی ریخته بود.


+شب بخیر، دکی. فردا قراره روز جدیدی باشه؛ هم برای ما، هم برای کل دنیا.



لایک‌هاش رو بالای۳۰۰ می‌کنید واسه پارت بعدی؟🍭


Report Page