CHAP 2

CHAP 2


بارون هنوز تموم نشده بود و هونگ توی پیاده‌روهای خیس شهر قدم میزد ، مشغول پیدا کردن آدرس خونه‌ی جدیدش بود.

چندروز پیش با یکی از همخونه‌هایی که نمیشناخت چت کردو فقط چندتا سوال راجب خونه و هزینه اجاره پرسید.

وقتی وارد کوچه‌ی بزرگ و نسبتا خلوتی شد خونه رو پیدا کرد.

زیادی از خونه قبلیش دور بود.

پیچک ها از دیوارهای میله‌ای بالا رفته بودن و یه آلاچیق چوبی وسط حیاط به چشم میخورد که یه مکان ایده‌آل برای ریلکس کردنه . نتونست بیشتر از این از فضای اطرافش لذت ببره و قدمهاشو سمت در کشید.

جلوی خونه ایستاد و زنگ در رو فشرد ، صدایی دلنشینو شاداب داشت که همون لحظه‌ی اول احساس عجیبی توی دلش به وجود آورد.

چندثانیه بیشتر نگذشته بود که در باز شد و یه پسر ریزه میزه با موهای بهم ریخته روشن و لبخند پتو پهنی به سمتش اومد ، مطمئنا اگه چشمهاش زیبا نبودن با این لبهای کش اومده اصلا خوب بنظر نمیرسید.

در اصلی رو باز کردو گفت"سلام خوش اومدی ، من لگوام"

همونطور که هونگ رو سمت خونه راهنمایی میکرد گفت"امیدوارم اینجا احساس راحتی کنی من با بقیه خیلی زود صمیمی شدم توام زود باهاشون صمیمی میشی"

هونگ فقط سرشو تکون داد ، قطعا نمیتونست با بقیه صمیمی بشه اون فقط یه پسر کم حرف بود که دایره دوستیش با بقیه به صفر رسیده بود.

درحالیکه پشت لگو کشیده میشد سعی کرد روی حرفهاش تمرکز کنه.

"این طرف آشپزخونست ، اتاق تو توی راهروعه کنار اتاق نات..راستی چایی لیمو دوست داری؟"

هونگ صداهای درون ذهنشو نادیده گرفت و به فضای اطراف نگاهی انداخت ولی هنوزم داشت به این فکر میکرد که جینا از رفتنش ناراحت میشه؟اگه قلبش بشکنه چی؟

خودشو جمع جور کردو خواست حرفی بزنه اما فقط گفت"ممنون"

لگو که به وضوح متوجه بی‌حوصلگی و خستگی هونگ شده بود اونو به سمت اتاقش برد و درو به آرومی باز کرد"اینم اتاقت"

اگه میخواست تو یه کلمه توصیفش کنه ، خیلی ساده بود.

یه تخت با ملافه‌های کرم رنگ و میزی که جلوی پنجره بود . گلدون شیشه‌ای با چندشاخه گل روی میز قرار داشت ؛ یه پرده‌ی توری و نازک از کنار پنجره آویزون بودو بوی چوب و رنگ تازه حس آشنا و دنجی رو بهش میداد.

لگو با لبخند ادامه داد"بقیه هنوز برنگشتن خونه ولی هروقت دلت خواست بیا پیشم"

هونگ فقط سرشو به علامت تائید تکون داد و لگو بعد خارج شدن از اتاق درو به آرومی بست.

وقتی بلاخره تنها شد فضایی از سکوت و آرامش رو حس کرد ، ولی احساس خلا و غم رو همچنان کنار خودش داشت.

درحالیکه روی تخت دراز میکشید به این فکر میکرد که الان توی خونه وضعیت چطوره.

نگاهش ناخوداگاه به چمدونش افتاد که جلوی در رها شده ، دلش نمیخواست بازش کنه.

اون چمدون نماد تموم زنجیرهایی بود که اونو به گذشته‌ی نه‌چندان خوبش وصل کرده.

زانوهاشو توی شکمش جمع کرد و چشمهاشو بست انگار تلاش میکرد با اینکار از واقعیت فرار کنه.


خواهرش با چشمهای خیس و نگاهی پر از غم به هونگ خیره شده بود . با دلی شکسته و صدای بچگونه‌اش که از فرط بغض میلرزید گفت"تو..منو توی بدترین موقعیت فراموش کردی"

این جمله مثل پتک روی سرش فرود اومد . احساس میکرد دنیا زیر پاش میلرزه و بار سنگینی از عذاب و گناه روی دوششه.

جینا بهش نزدیکتر شدو گفت"چرا اینکارو کردی؟چرا منو تنها گذاشتی؟من منتظرت بودم"

اشکهاش مثل بارون روی گونه‌هاش فرود میومدن و احساس تنهایی توی دلش بیشتر میشد . میخواست به خواهرش بگه که چقدر دوستش داره اما هیچ کلمه‌ای از دهنش بیرون نمیومد.


با وحشت از خواب پرید.

قلبش به شدت نبض میزدو عرق سرد پشت کمرش نشسته بود ‌. با ترس سرجاش نشستو نفسهای عمیقی کشید . وجود اینکه میدونست فقط خواب دیده بازم نمیتونست خودشو آروم کنه.

دوست داشت به جینا بگه از صمیم قلب متاسفه اما الان خیلی از همدیگه دور بودن ، به احتمال زیاد دور تر از فاصله‌ی زمین و ستاره‌ای که جینا دوستش داشت.

Report Page