CHAP 19

CHAP 19


نسیم ملایمی توی حیاط میپیچید ، آفتاب کاملا بالا اومده بود.

سی روبروی نات ایستاده بودو همونطور که با دقت مشغول چیدن میز بود داشت تعریف میکرد که جیمی با اینکه خیلی کله شقه ولی بازم خیلی دوستش داره ، اما نات..

نات اصلا اونجا نبود.

سرشو پایین انداخته بود و به اسکرین موبایل نگاه میکرد ، چشمهاش روی پروفایل و پست‌های هونگ خشک شده بود.

همشون براش تازگی داشت ، انگار داشت یه تکه‌ی نامرئی از زندگیش رو میدید..دنیایی که هیچوقت بهش دعوت نشده بود.

باید فالوش میکرد؟

یا نه؟

نباید انقدر براش سخت بنظر میرسید انگار هرکاری که به هونگ مربوط میشد یه وزن خاصی داشت.

سی خیلی خنثی پرسید"نات؟حواست با منه؟"

نات سرشو بالا آورد و بعد یکی دو ثانیه گفت"آه..آره تعریف کن"

دوباره نگاهش روی اسکرین لغزید و انگشتهاش آروم بین پستها حرکت کردن.

تقریبا توی همه‌ی پست‌ها یه دختر کوچولو بود..چشمهایی شبیه چشمهای هونگ ، گاهی با لباس مدرسه ، گاهی موهای شلخته ، و گاهی توی بغل هونگ.

صمیمیت بینشون موج میزد ، و خوشحالی‌های هونگ..زیادی واقعی بودن . احساس میکرد درحال حاضر توی لبخندهای هونگ یه‌چیزی گم شده.

توی یکی از پستها ، اون دختر روی دوش هونگ بود و زیرش نوشته بود:

"اون تنها آدمیه که هنوز منو به عنوان من میبینه"

یه پست دیگه ، دستهای همدیگه رو گرفته بودن و کپشن این بود:

"من قول دادم هیچوقت دستهاشو ول نکنم"

سی که متوجه شده بود نات هیچ توجهی به این موضوع نداره که اون با پارتنرش نزدیک یک هفته قهر بود و خیلی یهویی به این نتیجه رسیده که باید باهاش آشتی کنه آخرین بشقاب رو هم گذاشت و کنارش نشست"هی ، موضوع چیه؟"

نات موبایل رو کمی پایین تر آورد و تصمیم گرفت صادقانه حرف بزنه"حس میکنم از یکی خوشم اومده ، اما نمیدونم چجوری بهش نزدیک بشم‌..اون خیلی شکننده و غمگین بنظر میرسه میترسم با یه اشتباه یا بی‌فکری بهش آسیب بزنم"

سی هم به اسکرین موبایل خیره شد ، یه پسر مو نقره‌ای تقریبا نوزده_بیست ساله.

با صدای آرومی گفت"نات..اگه فکر میکنی حالش بده سعی کن فقط کنارش باشی ، لازم نیست زیاد فکر کنی"

نات خواست چیزی بگه اما صداش درنیومد . دستش هنوز روی دکمه‌ی فالو بود ولی نمیتونست فشارش بده.

یه لحظه فقط صدای نفس کشیدنشون بود و بوی غذا که از داخل خونه میومد.

درست همون لحظه‌ای که نات تصمیم گرفت بیخیال بشه سی خم شد و انگشت نات رو فشار داد.

"فالو"

نات با چشمهای گرد شده برگشت سمتش"چیکار کردی؟"

سی لبخندی زد و با خونسردی گفت"کاری که لازم بود"

نات بهت‌زده به اسکرین خیره شد ، جایی که حالا نوشته شده بود "Following"

لبخند عصبی زدو گفت"اگه بلاکم کنه تو مقصری"

همون موقع جیمی با سینی غذا وارد حیاط شد ، سینی رو روی میز گذاشت و با یه لبخند سرخوش کنار سی نشست . موهاشو کنار زد و به آرومی بوسه‌ای روی شقیقه‌اش گذاشت.

سی با لبخند به بازوی جیمی تکیه داد ، انگار نه انگار که پنج شیش روز باهم قهر بودن.

جیمی نیم نگاهی به نات انداختو با ابروهای بالا رفته گفت"داشتی راجب هونگ حرف میزدی؟"

نات موبایلشو خاموش کرد و اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست"هیچکس راجب هیچی حرف نمیزد ، لازم نیست دخالت کنی"



صدای پرنده‌ها و نسیم ملایم از پنجره نیمه باز به گوش میرسید ، دوباره یه روز جدید.

هنوز کاملا بیدار نشده بود ، زیر پتو مچاله شده بود انگار حوصله‌ی آشتی کردن با دنیا رو نداشت.

دست لرزونش رو از زیر پتو بیرون آورد و روی سطح تخت کشید تا موبایلشو پیدا کنه.

موهای نقره‌ای رنگش به طرز بامزه‌ای بهم ریخته بودن و چشمهاش نیمه باز بود.

با دیدن نوتیف‌ها چشمهاش کمی باز تر شدن . پدرمادرش کلی بهش زنگ زده بودن ، چرا بیخیالش نمیشدن؟

با دیدن یه نوتیف جدید مغزش هنگ کرد ، وقتی چشمش به اسم نات افتاد حس کرد خون توی رگهاش داره برعکس میچرخه . پتورو کنار زد و صاف نشست"نه..نه نه صبر کن..دارم خواب میبینم"

چندبار پلک زد و دوباره به اسکرین موبایل خیره شد . اسمش ، عکس روی پروفایل..خودش بود.

با دست آزاد موهاشو از روی صورتش کنار زد نگاهش هنوز روی نوتیف خشک شده بود.

باید چیکار میکرد؟

فالوش میکرد؟

وانمود میکرد ندیده؟

یا...اصلا باید بلاکش میکرد؟

برای ثانیه‌ای به دیوار روبروش خیره شد و خندش گرفت"نه دیگه انقدر احمق نیستم"

انگشت اشاره‌اش رو روی پروفایل نات فشار داد و وارد پیجش شد.

عکسهایی که پست کرده بود نه خیلی شخصی بودن نه خیلی سرد ، انگار هرکدوم یه سکانس از زندگیش رو نشون میدادن.

چندتا پست آخر عکس از ویلیام و لگو ، توئی ، یا عکس از آسمون بودن.

وقتی پایین‌تر رفت رسید به یه عکس از خودِ نات و برادرش جیمی.

و بعد..پستهای قدیمی‌تر.

با دیدن یکی از عکسها دستش روی اسکرین خشک شد . یه عکس توی باشگاه بود ، نات جلوی آینه ایستاده بودو یه تیشرت طوسی تنش بود ، موهاش خیس بودن و بازوهاش درشتو برجسته‌.

ناخوداگاه روی عضله‌هاش زوم کرد ، بهرحال اون یه ورزشکار بود داشتن همچین بدنی اونقدرام دور از انتظار نبود ولی بازم...

قبل از اینکه بفهمه چیشده قلب قرمز زیر پست روشن شد.

انگار یه سطل آب یخ روی سرش ریختن ، با چشمهای گرد شده به اسکرین زل زد"نه نه نه...لعنتی"

با هول دستشو روی اسکرین کشید ، میخواست لایک رو برداره ولی دستش میلرزید.

امیدوار بود نات درحال حاضر موبایل دستش نباشه‌.

وحشت‌زده انگشتشو روی قلب گذاشت ولی دیر شده بود..خیلی دیر.

خواست موبایل رو پرت کنه اونور که یه نوتیف جدید از نات اومد . چشمهاشو محکم بست و به خودش لعنت فرستاد.

وارد صفحه چت شد و به پیام نات نگاه کرد.

"چرا فالوم نمیکنی؟"

خشکش زد ، نمیتونست پلک بزنه یا حتی نفس بکشه.

چندثانیه بعد یه صدای نرم که بخاطر کوبیدن صورتش به بالش بود توی اتاق پیچید.

بالش رو محکم بغل کرد و فریاد خفه‌ای کشید"نههه لعنتی"

حالا موهاش دوباره روی بالش پخش شده بودن و صورتش جوری قرمز شده بود که اگه کسی میدید فکر میکرد داره از تب میسوزه.

نیم نگاهی به موبایل انداخت ، یه حس مزخرف شیرین همراه استرس توی وجودش رخنه کرده بود.

باید چیکار میکرد؟حتما لایک هونگ رو دیده . وای‌‌.

ضربان قلبش بالا رفته بود و شونه‌هاش میلرزید ‌. وقتش بود خودشو از پنجره پرت کنه پایین؟

ولی از این ارتفاع کوچیک هیچیش نمیشد.

"نه نه نه آروم باش هونگ ‌. فقط یه پسره..یه پسر خوش‌هیکل با اون بازوهای لعنتی"

موبایل رو با احتیاط جوریکه انگار یه بمب در معرض انفجاره برداشت و دوباره به پیام نات نگاه کرد.

نفس عمیقی کشیدو با خودش گفت"فقط یه فالو..چیزی نیست"

سریع فالوش کرد و براش تایپ کرد:

"هونگ|فالوت کردم"

دوثانیه بیشتر نگذشته بود که نات آنلاین شد انگار منتظرش بود.

اما عجیب‌ترین چیز این بود که خیلی عادی داشت صحبت میکرد.

"نات|هوای اونجا چطوره؟"

هونگ به اسکرین زل زد و بعد با یه لبخند کنترل شده مشغول تایپ کردن شد:

"هونگ|آفتابی"

حس کرد پروانه‌های شکمش دارن دوباره پرواز میکنن . این احساس جدید خیلی گرم و شیرین بود.

تقویم بیصدا مشغول ورق خوردن شد . چند روز گذشت و توی این مدت هر صبح یه پیام از نات و هرشب یه ایموجی خمیازه از هونگ ، بعدشم چندتا پیام کش‌دار خواب‌آلود.

انگار اون روزهای سرد کم کم داشتن گرم میشدن.


هوای خنک نیمه‌ابری ، یه کافه‌ی دنج با پنجره‌های بزرگ که نور خاکستری رو به میزهای چوبی میپاشید.

هونگ کنار پنجره نشسته بود ، ویلیام و لگو سرشون گرم انتخاب کردن بود داشتن راجب اینکه اسپرسو سفارش بدن یا میلک شیک بحث میکردن.

توئی هم بی سرو صدا با شیرکاکائوش مشغول بود و هر چند ثانیه یکبار با نی کف‌هارو فوت میکرد.

هونگ موبایلشو بالا آورد و سریعا یه عکس گرفت . ویلیام اخم کرده بود ، لگو یه لبخند هلالی روی لبهاش داشت و توئی روی صندلیش لم داده بود.

عکس رو برای نات فرستاد و تایپ کرد:

"هونگ|اومدیم به کافه‌ی جدید سر بزنیم"

"نات|بدون من..؟"

هونگ لبخندی زد و انگشتهاش سمت کیبورد رفتن:

"هونگ|خب وقتی برگشتی بانکوک بازم میایم"

"نات|دوتایی؟"

لبخندش گشاد تر شد و نوشت"آره"

یچیزی توی دلش گرم شده بود انگار یکی داشت روحشو بغل میکرد.

توی همون لحظه که منتظر پیام جدید نات بود لگو از اون سمت میز دستشو دراز کردو با یه حرکت نینجایی موبایلو ازش گرفت . صدای بلندش باعث شد توئی و ویلیام توجهشون جلب بشه"داری با کی چت میکنی هونگ؟"

هونگ با چشمهای گرد شده خم شد سمت لگو"پسش بده ، هیچکس نیست"

لگو با خنده موبایل رو بالاتر گرفت و به صفحه چت نگاه کرد"نات؟خداای من"

هونگ بالاخره موبایل رو ازش گرفت و با صورت سرخ شده گفت"چرا داری شلوغش میکنی؟فرد خاصی نیست"

لگو ابرو بالا انداخت و خبیثانه خندید"من هیچوقت با نیش باز با نات حرف نمیزنم"

ویلیام درحالیکه چنگالشو توی کیک توئی فرو میکرد گفت"تو همیشه نیشت بازه لگو"

Report Page