CHAP 18

CHAP 18


لگو روی کاناپه لم داده بود و درحالیکه یه بسته چیپس توی بغلش بود با چشمهای درشت شده به صفحه‌ی موبایل نگاه میکرد.

توئی درست کنارش نشسته بود ، موبایل توی دستش بود و ویلیام هم همونطور که سرش روی پای توئی بود هر چند دقیقه یکبار با صدای خواب‌آلودی زمزمه میکرد"این که هیچی نمیگه"

نات اون سمت تصویر با موهای یکم بهم‌ ریخته‌تر از همیشه و لبخند گشادی داشت نگاهشون میکرد.

لگو گفت"خب خب جناب مامور صلح جهانی هوای چیانگ‌مای چطوره؟"

نات خندید"بارونیه"

و بعد یواشکی دوربین رو چرخوند . سی یه کتاب دستش بود و نگاهش روی کلمات بود و کنارش جیمی نشسته بود ، با یه لیوان نوشیدنی و چشمهایی که مستقیم روی سی خشک شده بودن.

نات سریعا دوربین رو برگردوند سمت خودش ، لبخندشو جمع کردو پرسید"خب داشتیم میگفتیم ، ویلیام چرا صدات درنمیاد؟"

ویلیام قبل از اینکه چیزی بگه خمیازه‌ای کشید"دارم نگاه میکنم ، فقط..اگه اون زوج شیرین دوثانیه دیگه هم اینجوری بمونن یکیشون منفجر میشه"

توئی سریعا دستشو روی دهن ویلیام گذاشت"ممکنه بشنون"

لگو با ذوق و تن صدای پایینی گفت"نات دوربینو برگردون سمتشون ، یبار دیگه خواهش میکنم"

نات نگاهشو سمت روبروش سوق داد اما حالا دیگه جیمی اونجا نبود ، فقط سی مونده بود با یه کتاب بسته و چشمهای ناراحت و تا حدی عصبانی.

آروم گفت"احتمالا دوباره میخوان دعوا کنن"

با صدای آروم و کنجکاوی ادامه داد"راستی..هونگ کجاست؟اصلا ندیدمش"

چندثانیه یه سکوت ناجور.

و بعد لگو سریعا گفت"احتمالا رفته قدم بزنه"

توئی نیم نگاهی به ساعت دیواری انداختو کمی نگران گفت"ولی من از صبح ندیدمش"

لگو بلافاصله گفت"احتمالا سرش شلوغه ، نگران نباش نات اینجا همه چیز خوبه"

ولی لبخندش زودتر از همیشه پاک شد.

نات آروم گفت"آره...حتما"

همون لحظه ویلیام سرشو بالا آورد و به چهره‌ی نات نگاه کرد.

یه لحظه.

فقط یه لحظه.

اما نگاهش زیادی خالی و عجیب بود.



ساعت دوازدهو نیم شب هنوزم بارون میبارید و میز شام چیده شده بود اما بخارو گرمیش داشت محو میشد.

لگو روی کاناپه دراز کشیده بود ، یه دستش از مبل آویزون بود و کارتهای بازی توی دست دیگش اما هیچ حرکت جدیدی انجام نمیداد . ویلیام هم ساکت پایین مبل نشسته بود و کارتهای خودشو نگاه میکرد.

توئی هم پشت میز آشپزخونه مدام شماره‌ی هونگ رو میگرفت اما دستگاه مشترک مورد نظر خاموش بود.

ویلیام با صدای گرفته‌ای پرسید"خبری نشد؟"

توئی بدون اینکه چیزی بگه سرشو تکون داد.

لگو زمزمه‌وار گفت"میتونست قبل اینکه اون گوشی کوفتیشو خاموش کنه پیام بده ، یچی بنویسه..یا حداقل یادداشت بذاره واسمون"

ویلیام از جاش بلند شد و بی‌هدف رفت سمت پنجره ، بارون آروم آروم داشت میبارید.

توئی درنهایت از جاش بلند شدو گفت"من دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ، اگه اتفاقی واسش افتاده باشه چی؟"

لگو سرشو توی بالش فرو بردو گفت"مگه بچست؟برمیگرده"

صدای بلند ویلیام توی خونه پیچید"ما چجور دوستایی هستیم آخه؟نزدیک یه ماهه اینجا زندگی میکنه ولی هیچکدوممون نمیدونیم دقیقا چه جاهایی میره ، حتی یه نیمکت..یه پاتوق ، یه کافی‌شاپ هیچی"

لگو با دهن باز نگاهش کرد ، تاحالا ندیده بود ویلیام انقدر از کوره در بره.

ویلیام ادامه داد"اگه..اگه اتفاقی افتاده باشه چی؟ما چی میدونیم؟فقط میدونیم غروبارو دوست نداره شبا یهو از اتاقش میزنه بیرون..ما هیچوقت نپرسیدیم چشه هیچوقت نخواستیم...."

توئی درحالیکه میرفت سمتش حرفشو قطع کرد"نپرسیدیم چون نمیخواست راجبش حرف بزنه"

دستهاشو روی شونه‌های ویلیام گذاشت و آرومتر گفت"نمیخواست کسی بیش از حد بهش نزدیک بشه"

لگو هم گفت"ما نمیخواستیم بهش فشار بیاریم..شاید خودش یه روز باهامون راجبش حرف بزنه"

ویلیام سرشو پایین انداخت و نفس عمیقی کشید ، چی باید میگفت وقتی تک تک کلماتی که به زبون میاوردن درست بود؟

توئی از ویلیام فاصله گرفت و قبل اینکه بره سمت اتاقش گفت"بیاین بریم دنبالش بگردیم"

بعد چند دقیقه وقتی هر سه‌تاشون توی راهرو مشغول پوشیدن کفشهاشون بودن باز شدن در باعث شد همشون خشکشون بزنه.

هونگ برگشته بود.

سرتا پا خیس ، موهاش به پیشونیش چسبیده بودن و از گوشه‌ی سویشرت طوسی رنگش قطره قطره آب میچکید.

چشمهاش سرخ و خسته بودن.

برای چندثانیه همشون ساکت بودن تا اینکه توئی با تردید گفت"هونگ..؟"

هونگ سرشو پایین انداخته بود و هر چندثانیه یکبار بینیشو بالا میکشید ، مثل یه بچه‌ی گم‌شده که به زور راه خونه رو پیدا کرده.

ویلیام یه قدم جلوتر رفت صداش پر از نگرانی بود"کجا بودی؟میخواستیم بریم پیدات کنیم"

هونگ با جمله‌ای که به زبون آورد انگار دوباره و دوباره بین خودشو بقیه دیوار کشید"متاسفم..فقط خستم"

از کنارشون رد شد و مستقیم رفت سمت اتاقش.

توئی همونجا روی صندلی نشست . لگو هم روی پله‌ها نشست و نگاهی به ویلیام و توئی انداخت اما انگار هیچکدوم نمیدونستن چی بگن.



لگو روی تختش دراز کشیده بود و صفحه‌ی موبایل روی صورتش نور مینداخت ، نگاهش روی اسکرین خشک شده بود اما افکارش هرجایی بودن جز اونجا.

چه اتفاقی افتاده بود؟

چرا با اون سرو وضع برگشت؟

صفحه‌ی چت نات رو باز کردو تایپ کرد:

"هونگ برگشت"

نات سریعا آنلاین شد:

"حالش چطوره؟"

از پنجره‌ی نیمه‌باز هنوز هم صدای نم نم بارون میومد.

یه‌لحظه ته دلش خواست تموم نگرانی‌هایی که داشت رو بریزه وسط اما بعد چندثانیه مکث فقط تایپ کرد:

"مثل اینکه خوابش میومد"


هونگ پشت در اتاقش نشسته بود ، پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود و سرش روی زانوهاش بود . هنوز لباسهای خیسشو عوض نکرده بود ولی مثل اینکه سرمایی که حس میکرد مستقیم از قلبش میومد.

تقه‌ای به در خورد.

هونگ بدون اینکه فکر کنه با صدای گرفته‌ای گفت"لگو میخوام تنها باشم"

یه صدای آروم و متفاوت از لحن جیغ جیغوی لگو توی گوشش پیچید"ویلیامم"

نمیدونست باید چی بگه پس فقط دستاشو بیشتر دور پاهاش حلقه کرد.

همون لحظه صدای نرمی از پشت در اومد . ویلیام اونطرف در همونجا نشست.

صدای بارون حالا بینشون تقسیم شده بود.

با لحن آرومی گفت"هونگ میخوام بدونی که ما اینجاییم تا هروقت دلت خواست باهامون حرف بزنی..راجب هرچیزی که اذیتت میکنه.

لازم نیست قوی باشی..ما هممون حداقل یه‌بار یجایی بودیم که حس میکردیم دیگه ته خطه ولی همون موقع یه آدم ، یا یه جمله و بغل همه چیزو عوض میکنه"

سکوت.

از اون سکوتهایی که انگار همه زمان متوقف شده.

"من...ما اصراری نداریم..فقط نگرانیم ، ما یه خانواده‌ایم هونگ همیشه پیشتیم"

انتظار نداشت هونگ حرفی بزنه ، انگار فقط یه در رو باز گذاشته بود تا اگه شاید یه موقعی هونگ دلش خواست ازش رد بشه.

اون‌طرف در هونگ به نقطه‌ی نامعلومی خیره شده بود.

کلمه‌ی "خانواده" مثل یه نت غمگین توی ذهنش پیچید . ویلیام فکر میکرد چیزی گفته که باید خوشحال کننده باشه ولی برای هونگ فقط یه سیلی بود ، یه یادآوری.

پدرو مادرش هیچوقت چیزی بیشتر از یه حضور فیزیکی نبودن ، مثل سایه‌هایی که توی تاریکی گم میشدن.

یاد جینا افتاد ، به لحظاتی که بغلش میکرد ، واسش قصه میگفت ، براش شعر میخوند ، سعی میکرد تمام غذاهای موردعلاقه‌ی جینارو یاد بگیره تا براش بپزه.

همه‌ی اون تکه‌هایی که خودش به سختی کنارهم چیده بود تا برای خواهر کوچیکترش یه خانواده باشه حالا توی ذهنش ترک خورده بودن.

و الان اینجا بود.

با لباس خیس ، دستهای زخم شده ، پشت دری که اونورش آدمایی بودن که بهش اهمیت میدادن.

نفسش لرزیدو بغضش مثل یه توده از غبار غلیظ توی سینه‌اش چرخیدو بالا اومد.

همیشه فکر میکرد برای دوست داشته شدن باید اول بی‌نقص باشه.

اما حالا چی؟اونا بدون اینکه بدونن دقیقا چخبره داشتن بهش یه جای امن میدادن.


سکوت توی کل خونه پیچیده بود.

همه‌جا تاریک بود فقط یه نور ضعیف از آشپزخونه روی کابینت‌ها یه خط کمرنگ انداخته بود.

هونگ با پاهای برهنه و دستهایی که توی آستین‌های سویشرتش جمع کرده بود خیلی آروم از اتاقش خارج شد.

صدای نرم قدمهاش روی کف چوبی زمین میپیچید.

نه دلش میخواست کسی ببینتش نه حوصله‌ی حرف زدن داشت.

فقط..واقعا داشت از تشنگی میمرد.

از پنجره بیرونو نگاه کرد ، بارون بند اومده بود اما همه‌جا خیس بود.

وقتی در یخچالو باز کرد نور سفید یخچال باعث شد چشمهاشو روی هم فشار بده‌.

دستشو برد تا بطری آب رو برداره اما نگاهش روی یه ظرف غذا قفل شد.

یه ظرف ساده با یه کاغذ چسب‌دار.

روی کاغذ با یه خط خوش نوشته شده بود"لطفا غذاتو بخور هونگ"

برای چندثانیه فقط به نوشته زل زد.

دستخط ویلیام و لگورو میشناخت شبیه بچه‌های هفت ساله مینوشتن‌.

کار توئی بود.

ظرف غذارو برداشت و یکی از صندلی‌هارو از پشت میز بیرون کشید تا بشینه.

قاشق اول رو با بی‌میلی خورد ، مزه‌اش حس نمیشد‌

اما بعدی یکوچولو بهتر بود.

و بعدی..یچیزی توی دلش گرم شدو یه قطره اشک روی گونه‌اش سر خورد.‌.و بعد تبدیل به گریه‌ی بیصدا شد.

یاد قیافه‌ی نگران بچه‌ها وقتی جلوی در خشکشون زده بود افتاد ، اونا خیلی دستو پا شکسته و درعین حال بی‌نقص داشتن بهش نشون میدادن که آدم بی‌اهمیتی نیست و هونگ دقیقا نمیدونست با این وضعیت چجوری باید ازشون ممنون باشه.

Report Page