#Part179

#Part179



با بدجنسی تمام قیافم رو چپ و چول کردم و کلافه وار گفتم:


- اه اه خیلی بدمزس


قیافه ی کاظم یهو رنگ باخت و بعد مات و مبهوت بهم نگاه کرد.


ناراحت شده بود انگاری لب زد:


- واقعا؟ اینقدر بده؟


دلم نیومد بیشتر از این ازیتش کنم به خاطر همین قهقهه ای زدم و گفتم:


- نه بابا خوبه شوخی کردم.


نیشش تا بناگوش باز شد.


- مرسییی دست پخت..... مرسی داش کاظم...بنازم به این دستپخت.


با خنده و شوخی صبحانمون رو خوردیم.


یه حس بدی هنوز توی دل و رودم بود.


کاظم لباس پوشیده سمتم اومد و گفت:


- من برم دیگه عشقم کاری نداری؟


سرم رو به نشونه ی نه بالا انداختم و کاظم پیشونیم رو بوسید.


- مراقب خودت باش


کاظم از خونه بیرون رفت و من موندم و من.


بی حال گوگل رو باز کردم و شروع کردم به گشتن داخلشون.


از داخلش یه شماره ی مشاوره پیدا کردم و شمارش رو گرفتم.


- مطب دکتر پیروزوند بفرمایید.


نفس توی سینم حبس شده بود..گوشی رو بین دست هام فشردم و لب زدم:


- وقت مشاوره میخواستم..


- عزیزم تا دو هفته ی دیگه مشاوره ندارن...جلسات پر هستن.


دهن کجی ای کردم و بدون اینکه جوابی بهش بدم تماس رو قطع کردم.


- مسخره مثلا انگار چه گوهی هست... به خدا که فقط برای کلاس کارشون اینجوری میگن.


پوفی کشیدم... شقیقه هام درد گرفته بود بس که فکر کرده بودم.

Report Page