CHAP 17
بارون نم نم میبارید ، حیاط مدرسه خالی بود اما صدای بچهها از داخل ساختمون میومد . بوی خاک خیس و برگای بارون خورده ، بویی که توی هوا خاطره میپاشید.
پاهاش میخواستن وایسن اما انگار قلبش دستشو گرفته بودو میکشوند جلو.
اصلا میتونست پیداش کنه؟
اگه نباشه چی؟
اگه نخواد ببینتش چی؟
اگه ببینتش و نادیدش بگیره چی؟
با وجود همهی این فکرها باز یه قدم دیگه برداشت ، از زیر سقف شیروانی قدیمی رد شدو به انتهای راهرو رسید.
کفشهای خیسش روی سرامیک صدای خفیفی میدادن . از کنار بخش بازی رد شد ، چندتا بچهی کوچیک کنار پنجره نشسته بودن و مشغول چیدن پازل بودن . چشم یکی از بچهها بهش افتاد و با هیجان صداش زد"پی هونگ"
بقیه هم برگشتن سمتش ، و یکی از بچهها پرسید"اینجا چیکار میکنی؟"
هونگ یه لبخند نصفه نیمه بهشون زد و براشون دست تکون داد.
اما قلبش تند میزدو نفس کشیدن براش سخت شده بود.
چشمهاش با اظطراب توی راهرو میچرخید ، هرلحظه منتظر بود از پشت یکی از درهای سفید یه صدای آشنا یا یه تصویر ظاهر بشه.
تا فقط بفهمه هنوز هست ، هنوز داره نفس میکشه ، هنوز شاید...هنوز شاید منتظر هونگ مونده.
اما درواقع کسی نبود.
هیچکس.
وقتی به در چوبی کلاس سوم رسید صدای بچهها توی مغزش محو شدن . اینجا همون کلاسی بود که جینا پشت یکی از میزهاش مینشست ، نقاشی میکشید ، شعر میخوند و گاهی وقتها زیر چشمی به در نگاه میکرد که شاید کسی بیاد دنبالش.
قلبش میخواست قفسهی سینهاش رو بشکافه و بیاد بیرون ، فکر اینکه جینا با اون چشمهای درشت و موهای مشکی پشت این در منتظرشه دلش رو میلرزوند.
اما انگار تو یه لحظه همه احساساتش به یه ابهام تاریک تبدیل شدن.
لبهاش خشک شدن و دستش روی دستگیرهی در موند ، چرا باید اینجا باشه؟
این سوال مثل پتک توی سرش خورد ، بارها همچین چیزایی توی مغزش چرخیده بود اما حالا که فقط چند قدم فاصله داشت این سوال سنگینتر از همیشه قلبشو آزار میداد.
چرا؟
برای چی برگشته بود؟
اون جینارو ول کرده بود ، توی بدترین زمان ممکن.
بجای اینکه دستشو بگیره ، بغلش کنه ، کنارش باشه ، بجای همهی اینکارا فقط رفته بود.
شاید..هیچکس اینجا منتظرش نبود.
یهچیزی توی دلش فرو ریخت ، یه سکوت که روز رفتنش بین خودشو جینا افتاده بود.
شاید همهی اون فکرهایی که توی سرش میپیچیدن فقط توهم بودن ، شاید فقط خودش دلتنگ بود شاید..شاید زیادی دیر شده بود.
نفسش برید و شونههاش افتادن.
اون جینارو از دست داده بود.
این فکر نه با فریاد نه با جیغ ، بلکه خیلی آرومو بیرحم قلبش رو گرفت.
قدمهاش آروم آروم عقب رفتن ، اما توی سرش یه طوفان وحشتناک بود.
هر فکر یه سیلی.
هر خاطره یه زخم.
یاد اون شب نحس افتاد ، اون لحظهای که دستش رو ول کرد.
با صدای بلند گفته بود"دیگه نمیتونم تحمل کنم"
اما الان؟
دقیقا داشت تحملش میکرد ، داشت اون حس عذابآور رو تحمل میکرد.
مشتهاش سفت شده بودن و مفصلهاش از شدت فشار به سفیدی میزدن.
الان خیلی دیر بود.
از خودش بیزار بود ، از تصمیمی که گرفته بود ، از ضعفی که بهش غلبه کرده بود از ترسی که باعث شد همه چیز خراب بشه.
نفس کشیدن براش سخت شده بود.
واقعا دلش میخواست دوباره فرار کنه ، برای بار چندم؟نمیدونست.