CHAP 16

CHAP 16


آفتاب هنوز کاملا طلوع نکرده بود ، صدای پرنده‌هایی که کنار پنجره آواز میخوندن با سکوت خونه ترکیب شده بود.

همه‌ی بچه‌ها هنوز خواب بودن ، بجز نات.

چمدونش رو برداشت و یه نگاه به در نیمه‌باز اتاق هونگ انداخت . قدمهاش کند شدنو برای چند ثانیه ایستاد ، بعد با احتیاط و کمترین سرو صدا درو کمی بیشتر باز کرد و وارد اتاق شد . نور از پشت پرده‌های توری به اتاق پاشیده بود و صدای نفسهای آروم هونگ بود که سکوت رو از بین میبرد.

به پهلو خوابیده بود و موهای لختش روی بالش پخش شده بودن . اما چیزی که توجه نات رو بیشتر جلب کرد اونورتر بود،

یه چمدون نیمه‌باز کنار دیوار پر از لباسهایی که با شلختگی ریختن بیرون ، چندتا وسیله‌ی کوچیک رنگی رنگی..یه عروسک خرسی ، یه برس مو با استیکر‌های کارتونی و بطری شیشه‌ای آب با طرح یونیکورن.

انگار همشون مال یه دختر بچه بودن ، ولی اون اتاق هونگ بود.

یه فشار آروم رو حس کرد ، یه غم که هنوز تبدیل به کلمات نشده.

نگاهش دور تا دور اتاق چرخید ، هیچ چیزی سرجاش نبود ، هیچ چیزی اونطور که باید باشه نبود . یه عالمه فضای خالی و وسط اونهمه بی‌نظمی...هونگ،

مثل یه سایه کمرنگ ، مثل کسی که فقط هست ، نه کسی که زندگی میکنه.

دستشو پشت گردنش کشید و نگاهشو دوباره سمت هونگ سوق داد.

اون حتی هنوز اتاقشم نچیده بود ، مثل اینکه هنوز به خونه‌ی جدید عادت نکرده.

شایدم نمیخواست هیچ جایی خونه‌اش باشه.

یه چیزی توی گلوش گیر کرد ، مثل حرفی که باید زده میشد ولی الان نه . پس فقط یه نگاه دیگه به چهره‌ی آروم کسی که هنوز برای چیدن زندگیش هیچ انگیزه‌ای نداره انداخت و بعد آروم زمزمه کرد"خونه برای تو چجور جاییه هونگ؟"

صداش توی سکوت اتاق غرق شد . چند قدم عقب‌تر رفت و بدون اینکه درو کامل ببنده از اتاقش خارج شد.



چشم‌های هونگ با خستگی باز شدن ، گرمای خورشید تیزتر از دیروز به صورتش میخورد‌.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.

خونه.

وقتی دوباره چشمهاشو بست در یهویی باز شد و صدای قدم‌های مشخصی توی اتاق پیچید ، تخت یکم تکون خورد و لگو بدون اینکه یه کلمه حرف بزنه کنارش دراز کشیدو پتورو تا روی سینه‌اش بالا کشید.

صداش نیمه خواب‌آلود ولی واضح بود"سعی دارم تایم آزادمو بخوابم..ولی نمیتونم"

هونگ نمیدونست باید چی بگه پس سکوت کرد و بدون اینکه چیزی بگه بیشتر توی خودش جمع شد انگار که میخواست نامرئی بشه.

بینشون فاصله بود ، نه زیاد ولی برای هونگ کافی بود تا حس کنه یه مرز محو بین خودشو بقیه هست.

اما برای لگو نه.

راحت بودنش یکم عجیب بود ، مثل آدمای شلوغ رفتار میکرد بلد بود همه جا مثل خونه‌ی خودش رفتار کنه و مطمئنا براش مهم نبود پتوشو با کی شریک میشه.

ولی هونگ؟

هنوز نمیدونست چرا یه بخشی از وجودش امیدوار بود امروز کسی نیاد سراغش.

قبل از اومدن به این خونه هیچ دوستی نداشت ، بجز جینا هیچکس واقعا بهش نزدیک نبود.

همه چیز برای هونگ هنوز جدید بود ، عجیب..گاهی زیادی عجیب.

اما لگو مثل آدمایی که همیشه وسط جمع بودن نیازی به سکوت یا دیوار نداشت.

چندثانیه سکوت.

و بعد لگو با لحن بامزه‌‌ای که هیچوقت مرز بین شوخی و جدی بودنش معلوم نبود پرسید"هونگ..چیشده؟"

هونگ نه پلک زد نه نگاهشو از دیوار روبروش گرفت فقط یه‌ذره بیشتر توی پتو جمع شد . لگو نیم خیز نشست ، آرنجشو روی تخت گذاشتو یکم خم شد سمتش"آهاا از الان دلت واسه نات تنگ شده نه؟"

هونگ به وضوخ جا خورد ، با چشمهای گرد شده گفت"نه قضیه این نیست"

صداش یه‌ذره تندتر از حد نرمال بود ، خودشم فهمید چون بلافاصله چشمهاشو روی هم فشار دادو زمزمه‌وار تکرار کرد"قضیه این نیست"

ولی لگو تونست اون سرخی کوچیکی که گوش‌هاشو میگرفت و لرزش جزئی صداشو حس کنه . لبخندی زدو دوباره روی تخت دراز کشید ، دستهاشو پشت سرش قفل کردو گفت"باشه باشه..قضیه این نیست ولی من آیدیشو بهت میدم تا اگه دلت براش تنگ شد بری عکساشو ببینی"

هونگ تنها بالش در دسترس رو برداشت و کوبید روی شکمش"لگوو بسه"

لگو بالشو از دست هونگ کشید و دوباره روی تخت نشست ، بالشو بغل کردو با یه قیافه جدی که یه‌ذره هم شیطنت توش موج میزد گفت"خب خب هونگ وقتشه یه جلسه‌ی رسمی برگزار کنیم..بگو از کی فهمیدی از نات خوشت میاد؟"

هونگ چشمهاش گرد شد ، یه نفس تند کشید و گفت"چی؟من ازش خوشم نمیاد!"

ولی لگو حتی پلک هم نزد ، با همون لبخند هلالی گفت"قشنگ از نگاهات و اونجوری که وقتی نات حرف میزنه بهش خیره میشی معلومه . بعدشم اون بوسه؟جدی فکر کردی دقت نکردم بعدش چجوری یخ کردی؟"

هونگ پتورو تا نوک دماغش بالا کشیدو با صدای خفه‌ای گفت"اون فقط واسه بازی بود...اصلا..نات خودش.."

لگو چشمهاشو ریز کرد و پرید وسط حرفش"نات خودش چی؟"

هونگ دستشو روی پیشونیش گذاشت ، یه چیزی بین خنده و سردرگمی"من نمیدونم..اصلا انتظار نداشتم اینجوری بشه"

لگو با لبخند نرم تری خودشو جلوتر کشید"خب حالا بگو اولین برخوردتون چجوری بود؟یعنی..عشق توی نگاه اول؟"

هونگ اینبار با یه لحن صاف گفت"نه وقتی داشتم شلوارمو عوض میکردم یهو درو باز کرد اومد تو"

لگو چندثانیه پوکر نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده ، بالشو پرت کرد روی هونگ و بریده بریده گفت"نهه ، یعنی اولین بار جلوش لخت بودی ، واای"

هونگ آهی کشیدو گفت"بعد از اون اتفاق امیدوار بودم نات هیچوقت جلو چشمم آفتابی نشه"

لگو همچنان داشت میخندید"یعنی نات ازت خوشش اومد چون داشتی با حرکات اسلوموشن شلوارتو درمیاوردی؟"

هونگ هم بالاخره خندش گرفت ، ضربه آرومی به شونه‌اش زدو گفت"بسه دیگه حرف نزن"

و صدای خندشون کل اتاق رو پر کرد‌.



سرشب بچه‌ها دور میز نشسته بودن ، بوی برنج و کاری تند توی خونه پیچیده بود و صدای ویلیام و لگو کل خونه رو برداشته بود . هونگ هم اونجا بود کنار بقیه ، هر از چندگاهی لبخند میزدو یا به شوخی‌های بی‌نمک لگو میخندید سعی داشت همراهشون باشه و چند دقیقه یکبار نگاهش به صندلی خالی نات میوفتاد.

ویلیام درحالیکه با قاشقش مشغول له کردن چند دونه برنج باقی مونده توی بشقابش بود یهو گفت"امروز سر کلاس یه افتضاح کوچیک به بار آوردم"

توئی ابروشو بالا دادو گفت"کوچیک؟تو و افتضاح کوچیک؟شرح بده ببینم چقدر کوچیکه"

ویلیام آه عمیقی کشیدو با جدیت ادامه داد"سر کلاس انگلیسی استاد یه سوال سخت پرسید ، منم خواستم زرنگ بازی دربیارمو جواب بدم ولی درست همون کلمه عجیب غریبو اشتباه تلفظ کردم ، بعد به‌جای اینکه درستش کنم هی بدتر شد تا جایی که استاد گفت بهتره دیگه ادامه ندم"

یه لحظه سکوت.

و بعد صدای خنده‌ی بلند لگو و توئی بلند شد ، حتی هونگ هم که تا اون لحظه فقط لبخند میزد اینبار خندش گرفت.

ویلیام که انگار یادآوری اون اتفاق براش خجالت‌آور ترین کار دنیا بود چشمهاشو محکم روی هم فشار داد.

بعد چند ثانیه توئی گفت"امروز یکی از شاگردای کلاس اولیم دندونش افتاد ، و قبل از اینکه من خبردار بشم با دوستاش سعی داشت با چسب ماتیکی درستش کنه"

لگو که از شدت نرمی وا دفته بود گفت"بچه‌ها خیلی بامزه‌ان"

توئی تائید کرد"تو و ویلیام شبیهشونین"

ویلیام اخم کرد"چی؟چرا من؟این لگوعه که همیشه مثل نینی‌کوچولوها جیغو داد میکنه"

لگو سرشو با تاسف تکون داد"تو از منم بدتری"

"حس میکنم مورد ظلم واقع شدم"

ویلیام اینو گفت و یه لیوان آب برای خودش ریخت.

لبخند هونگ روی صورتش خشک شد و اون حس خالی بودن دوباره برگشت.

جینا اولین باری که دندونش افتاد اونو زیر بالشت گذاشت تا فرشته‌ها براش هدیه بیارن.

حس کرد دیگه صدای اطرافو نمیشنوه فقط یه صدا توی سرش بود . باید حواسشو پرت میکرد نباید بهش فکر میکرد جینا الان حالش خوب بود.

اما مگه میشد؟

مگه میشد یه تیکه از قلبشو جا بذاره و بعد راحت بخنده؟

ناخوداگاه دست آزادشو روی میز مشت کرده بود ، اونقدر محکم که بند انگشتهاش سفید شده بودن اما هیچ دردی حس نمیکرد.

نه درد ، نه فشار ، نه حتی اینکه ناخن‌هاش پوستش رو میشکافتن..هیچکدوم رو نمیفهمید.

وقتی به خودش اومد که صدای نرم لگو رو شنید ، با لحن نگران و چشمهای درشت شده گفت"هونگ‌..دستت"

همون لحظه انگار از یه خواب عمیق بیدار شد ، سریع مشتشو باز کرد و به رد انگشتهاش که شبیه ماه هلالی سرخ شده بودن و حتی یه جاهاییشون خونی بود نگاه کرد.

چند ثانیه طول کشید تا مغزش بتونه درد رو حس کنه و بعد بی‌حرف از پشت میز بلند شد.

نه کسی چیزی گفت نه خودش نگاهی به اطراف انداخت . صدای صندلی‌اش که به عقب کشیده شد تنها صدایی بود که توی آشپزخونه بلند شد . وقتی به سمت سرویس بهداشتی رفت انگار یچیزی از هوا آکنده شد.

خونه که تا چند لحظه پیش از خنده و شوخی پر بود یهو تو سکوت مسخره‌ای فرو رفت.

نگاه‌های هرسه پر از سوال بود ، هیچکدوم حرفی نزدن بجز لگو که زمزمه‌وار گفت"انگار حالش خوب نیست"


نور سفید مستقیما به چشمهاش میزد ، به دیوار کاشی شده‌ی کناریش تکیه داده بود و دستشو گرفته بود زیر آب . زخم کف دستش میسوخت ولی نمیلرزید ، یجور بی‌حسی عجیب دورش پیچیده بود.

بعد چندثانیه شیر آب رو بست و سرشو بالا آورد . تصویر توی آینه زیادی براش غریبه بود ، موها‌ی نقره‌ایش که شلخته روی پیشونیش ریخته بودن حالا ریشه‌های مشکیشون واضح تر از قبل پیدا بود و زیر چشمهاش گود افتاده بودن.

یه لحظه فقط خیره موند ، بعد بی‌هوا عقب رفت و روی لبه‌ی سنگ توالت نشست . آرنجهاشو به زانوش تکیه داد و دستاشو روی پیشونیش گذاشت.

"این چه وضعیت فاکداپیه آخه؟"

و سکوت دیوارها تنها جوابش بود.

Report Page