CHAP 15
با تابش روزنههای خورشید چشمهاش به آرومی باز شد ، نور ملایم و طلایی درست از شیشههای بخار گرفته پنجره توی اتاق نشیمن میتابید . هنوز گیج خواب بود و لحاف نرمی که دورش پیچیده بود گرمترش میکرد.
صورت نات درست روبروش بود.
لبهاش کمی باز بودن و آرومو منظم نفس میکشید ، یه تکه مو روی پیشونیش افتاده بود و خط فکش توی نور صبحگاهی برجستهتر دیده میشد.
بدون اینکه تکونی بخوره بهش خیره شد ، قلبش یجوری میزد که انگار برای دیدن این صحنه بیدار شده.
صدای نفسهای آروم بقیه بچهها توی فضا پخش میشد آخرای شب تصمیم گرفتن توی اتاق نشیمن بخوابن اما درحال حاضر دنیای اطرافش محو شده بود و فقط نات رو میدید.
نگاهش از روی صورتش روی لبهای نات سر خورد . اونا همیشه با احتیاط رفتار میکردن اما دیشب..
لبهاشو روی هم فشار داد چندتا تصویر محو از شب قبل توی ذهنش پخش شد . دستهای نات کنار زانوهاش روی زمین بود و نفسهاش روی صورتش پخش میشد..
"میتونم ببوسمت؟"
و اون چی گفت؟نه؟
پس چرا مثل احمقا به لبهاش خیره شده بود؟
کسی لازم نبود راجبش فکر کنه همه مطمئنا تا الان فهمیده بودن یه خبرایی هست . نات جلوی همه اونو بوسیده بود و حالا درست صورت غرق در خوابش روبروش بود.
لبخند خجالت زدهای روی لبهاش نشست و بیشتر توی خودش جمع شد.
همه چیز آروم بود تا اینکه صدای زنگ در توی خونه پیچید . نات تکون ریزی خورد و هونگ سریعا چشمهاشو بست.
از پشت پلکهای بسته تونست بفهمه که نات نیم خیز نشست و نفس عمیقی کشید.
نات با چشمهای نیمهباز و موهای بهم ریخته به آرومی از زیر پتوش بیرون اومد و آهی کشید . اولین چیزی که توجهشو جلب کرد هونگ بود که به آرومی کنارش خوابیده بود . نفسهاش آروم بودن ، یکم زیادی آروم.
نگاهش برای چندثانیه روش موند ، لبخند کمرنگی زد و بعد با احتیاط از کنار بچهها رد شد . قبل از اینکه از خونه خارج بشه پتوی توئی رو روش کشید و دستشو روی دستگیره در گذاشت.
وقتی درو باز کرد نور خورشید از لای شاخههای پیچک توی حیاط میتابید اما سایهای که پشت در ایستاده بود همه چیز رو کمی خاکستری کرد.
جیمی با یه نگاه خسته و سرو وضع آشفته پشت در ایستاده بود از چهرهاش به وضوح میتونست بفهمه شب قبل کمِ کمش دوبار فروپاشی روانی داشته.
نات دستشو توی هوا تکون داد و بعد بستن در خونه به سمتش رفت"اتفاقی افتاده؟"
جیمی بدون اینکه منتظر رسیدن نات باشه همونجا به در تکیه دادو نگاه نصفه نیمهای بهش انداخت"با سی دعوام شد ، کل شبو رانندگی کردم"
حالت چهرهاش نه ناراحت بود نه خشمگین ، فقط زیادی خسته بود.
توی همون حالو هوا توی اتاق نشیمن هونگ همین که خواست نیم خیز بشینه لگو سرجاش چرخید و توی بغلش فرو رفت . نگاه متعجب هونگ پایین رفت ، حالا یه کلهی بلوند بهم ریخته توی گردنش فرو رفته بود و دستهای لاغرش دور هونگ پیچیده شده بود.
هونگ حتی فرصت نکرد چیزی بگه چون لگو چندثانیه بعد چشمهاشو باز کردو با صدای خوابآلودی گفت"هونگ؟چرا بغلم کردی؟"
هونگ با صدای نسبتا بلندی گفت"من؟تو بغلم کردی!"
لگو با صدای خفهای خندید و بیشتر توی بغلش فرو رفت"خب اگه انکار میکنی پس ول نمیکنم"
هونگ خندش گرفت"ولم کن"
همون لحظه صدای خمیازهی ویلیام بلند شد"چیشده"
لگو بدون اینکه تکونی بخوره گفت"هونگ منو با نات اشتباه گرفته"
خوشبختانه چون ویلیام هنوزم خوابش میومد چیز زیادی از حرفهاشون نفهمید.
میز صبحونه حسابی شلوغ بود ، بون نون تست و قهوه همه جا میپیچید.
توئی داشت با موهای لگو که بخاطر خواب شلخته شده بودن ور میرفت و ویلیام تلاش میکرد با خوردن قهوه ویندوزشو ببره بالا.
هونگ ساکت نشسته بود و به حرفهاشون گوش میداد ، چشمهاش هر چند دقیقه یکبار بیهوا سمت نات میرفتن.
روبروش نشسته بود و خیلی ریلکس با آرامش خاص خودش روی نون تستش مربا میریخت ، یهو بدون هیچ مقدمهای گفت"راستی ، دارم واسه یه هفته میرم چیانگمای . باید برادرمو پارتنرشو آشتی بدم"
توئی با دهن باز گفت"مگه همین چند وقت پیش آشتی نکردن؟"
لگو انگار که داشت راجب نرمال ترین چیز دنیا صحبت میکرد شونه بالا انداخت"تبدیل به وکیل روابط عاشقیشون شدی"
نات گفت"فقط نمیخوام جیمی صبح تا شب غر بزنه و لبو لوچهاش آویزون باشه"
هونگ سعی کرد لبخند بزنه اما لبهاش حتی یکم هم کج نشدن . یه هفته ، هفت روز..یکم زیاد نبود؟
نات برای لحظهای نگاهش کرد ، خیلی کوتاه.
لگو با ذوق توی صندلیش جابهجا شد و با صدای بلندی گفت"خب حالا که داری میری باید برام هدیه بیاری ، یه کادوی نایس میخوام"
ویلیام با لپهای پر از کرهی بادوم زمینی گفت"منم میخوام ، یه کلاه خفن..نه ، یه لاکپشت"
توئی با خنده گفت"اگه با همین فرمون بریم جلو نات باید با یه کامیون سوغاتی برگرده"
جمعشون داشت شلوغ تر میشد ، میخندیدن و اسم هدیههایی رو میاوردن که حتی نصفشون هم توی چیانگمای گیر نمیومد . اما بین اونهمه صدا یه سکوت نامرئی بود ، یه خط نازک و پنهون که بین نگاههای نات و هونگ رد میشد.
هونگ دستاشو دور ماگش حلقه کرده بود و به ظاهر داشت به ویلیام گوش میداد . دیشب مثل یه خواب شیرین بود که حالا داشت تلخیشو مزه میکرد.
در طول روز خونه پر از خنده و صدا بود . بچهها فیلم تماشا کردن ، اتاقهاشون رو تمیز کردن ، حتی توئی یه آهنگ پخش کردو با ویلیام برای چندثانیه وسط نشیمن رقصیدن.
بچهها میخندیدن ، زندگی جریان داشت.
اما هونگ احساس میکرد دوباره قراره به چهاردیواری تنهاییاش برگرده.
عصر اون روز نات توی اتاقش روی زمین نشسته بود ، یه تیشرت توی دستش و چمدون نیمهپر جلوی پاش.
مشغول جمع کردن لباسهاش بود که هونگ موقع رفتن به اتاقش جلوی چارچوب مکثی کرد و همونجا ایستاد"الان..داری وسایلتو جمع میکنی؟"
نات سرشو بلند کرد و بهش خیره شد . نگاهش نرم بود ولی اون غمی که حتی موقع خندیدن هم از بین نمیرفت توی چشمهاش میدرخشید ، شونههاش کمی افتاده بود و داشت با آستینهای تیشرتش ور میرفت.
یه لبخند نصفه نیمه بهش زد"آره ، گفتم زودتر کارامو تموم کنم"
هونگ چند ثانیه فقط نگاهش کرد . دستهاشو توی آستین لباسش جمع کرده بود میخواست بگه نرو ولی حتی بلد نبود از کجا شروع کنه.
اشارهای به لباسهای پخشو پلا شده روی زمین کردو پرسید"همهی اینا برای یه هفتهاس؟"
نات لبخند محوی زدو شونه بالا انداخت"خب نمیدونم اونجا موندم چقدر طول بکشه . شاید یه هفته ، شایدم یکی دو روز بیشتر"
وقتی هیچ جوابی از هونگ نگرفت دوباره مشغول جا کردن اونهمه لباس توی چمدون شد ولی بعد چند ثانیه برگشت و دوباره بهش نگاه کرد . لبهاش باز شد تا حرفی بزنه اما انگار منصرف شد.
هونگ با صدای خیلی آرومتری گفت"یه هفته خیلی زیاده"
یه سکوت چند ثانیهای بینشون افتاد ، همونطور که نگاهش توی چشمهای هونگ دنبال معنای جملهاش میگشت از جاش بلند شد و جلوتر اومد . حالا فقط یکی دو قدم فاصله داشتن ، نه خیلی نزدیک نه خیلی دور.
با صدای آرومو جدی پرسید"مشکل چیه هونگ؟"
هونگ نفسشو بیرون داد سعی میکرد خودشو جمعو جور کنه اما متاسفانه هیچوقت توی نقش بازی کردن خوب نبود . درنتیجه نگاهشو از نات گرفت و به کف زمین خیره شد.
نات یه قدم دیگه برداشت و با مکث ، انگار که میترسید این نزدیکی باعث بشه هونگ عقب بکشه دستشو بالا آورد و روی شونهی هونگ گذاشت.
ولی هونگ همونجا ایستاد . ساکت ، سنگین.
گرمای دست نات مثل یه موج نرم از زیرِ لباس به پوستش رسید . سردی بدنش با گرمای دست نات یه تضاد عمیق ساخت..جوری که هم آدمو دلگرم میکنه و همزمان باعث ترکیدن بغض میشه.
"هونگ..اگه چیزی هست..هرچی که هست ، میتونی بهم بگی"
نگاه هونگ هنوز روی زمین بود . تموم فکرهای توی ذهنش مثل موج داشتن دور سرش میچرخیدن اما هیچ کدومشون از گلوش بیرون نیومد . نه بخاطر اینکه نمیخواست ، بخاطر اینکه نمیتونست.
انگشتهاش رو بیشتر به پوستش فشار داد و گفت"هیچی نیست ، فقط یکم دلم گرفته"
یکم عقب تر رفت ، اونقدری که دست نات از روی شونهاش بیوفته . سرشو پایین انداخت و بدون هیچ حرف یا توضیح دیگهای رفت توی اتاقش.
نات هنوز همونجا ایستاده بود ، نگاهش تا لحظهی بسته شدن در روی هونگ بود ولی چیزی نگفت.
هونگ با پلکهای سنگین روی تختش دراز کشید و نگاهش مستقیما روی عکس کاغذی کنار چراغ خواب قفل شد.
یه لبخند آشنا از جینا.
نفس عمیقی کشید اما اون نفس به ته ریهاش نرسید ، دقیقهای بعد بغضش آروم آروم گلوشو فشار داد.
الان داشت فکر میکرد حسی که به نات داره واقعیه یا فقط یه واکنش برای فراموش کردن زخم روی قلبشه؟
چرا باید خوشحال باشه وقتی دنیا همیشه یجوری شادی رو ازش میگیره؟
اصلا چرا باید به نات وابسته بشه وقتی ممکنه همه چیز دوباره خراب بشه؟
بیشتر توی خودش جمع شد،
مثل کسی که از سرمای بیرون فرار کرده ولی نمیتونه گرما رو توی قلبش پیدا کنه.