Part.15 - ³⁶⁰
Ton.سونگکوان با چشم های گرد شده و دست هایی که مشت کرده بود از بیرون پنجره به سونگچول خیره شده بود و نمیتونست جلوی گاز گرفتن لبش از استرس رو بگیره.
چون محض رضای خدا اون سونگچول بود، چوی سونگچول رسما برادر دومش که هزار سال بود ندیده بودش.
واقعا مردونه شده..
با خودش زمزمه کرد و با حس نگاه خیره ی کسی سرش رو برگردوند و با ورنون مواجه شد.
ورنون جوری با اخم و دست به سینه بهش خیره بود که بیشتر از قبل دست و پاش رو گم کرد و کاملا منصرف شد. شاید بهتر بود میرفت این اصلا ایده ی خوبی بنظر نمیومد.
از در شیشه ای فاصله گرفت و ترجیح داد ازونجا دور بشه.
اما ورنون با دیدن عقب رفتن سونگکوان بیشتر از قبل حتی اخم کرد و سمت جونگهان که به سختی تلاش میکرد تمرکز کنه و شیر رو با همزن کف دار کنه ولی تا حالا سه بار شکست خورده بود برگشت.
"الان برمیگردم"
بی حواس گفت و سمت در دوید. با نگاهش دور و اطراف رو دید زد و با دیدن پسر که دور تر میشد سمتش دوید.
سونگکوان با گرفته شدن مچ دستش شوکه چرخید و به ورنون که نفس نفس میزد خیره شد.
"ودفاک؟"
در حالی که تلاش میکرد دستش رو بیرون بکشه گفت و از پسر فاصله گرفت.
"چرا اومدی و رفتی؟"
ورنون بعد از پرسیدن سوالش نفسش رو حبس کرد تا نفس نفس نزنه.
"میخواستم با-"
سونگکوان که تازه یادش افتاده بود کسی که مقابلش ایستاده ورنونه، حرفش رو قطع کرد و اخماش رو داخل هم فرو برد.
"بهت ربطی نداره"
قبل از اینکه بتونه راهش رو بکشه و بره دوباره دستش توسط پسر گرفته شد و کلافه و طلبکار سمتش برگشت.
"بین کلاسام اومدم اینجا و الان باز کلاس دارم، داری کاری میکنی دیرم بشه"
در حالی که تلاش میکرد مچش رو از بین دست ورنون بیرون بکشه ولی موفق نشد زمزمه کرد و کلافه تر از قبل شد.
"فکر کردی احمقم؟ میدونم چه تایمی دانشگاهت تموم میشه کوان"
قبل از اینکه اجازه بده سونگکوان به خاطر کوان خطاب شدنش و حتی جمله ای که گفته بود شوکه بشه ادامه داد.
"اومدی سونگچول رو ببینی مگه نه؟"
سونگکوان آروم سرش رو بالا و پایین کرد و بلاخره موفق شد مچش رو آزاد کنه.
"بهرحال میتونی بیای تو و صبر کنی باهم برگردیم.."
ورنون در حالی که سمت کافه حرکت میکرد گفت.
"قول میدم اگه چیزی سفارش بدی مسمومت نکنم"
قبل از وارد شدن به مغازه رو به سونگکوان گفت و بهش چشمک زد و باعث شد پسر باز هم از حرکاتش متعجب بشه.
ورنون دقیقا شبیه اولین باری رفتار میکرد که وقتی سنشون کمتر بود همدیگه رو دیده بودن،
این باعث میشد سونگکوان احساس عجیبی داشته باشه و مطمئن بود با یادآوری گذشته مثل قبل خشمگین نیست.
ورنون با دیدن سونگکوان که سرش رو پایین انداخته بود و خیلی آروم جوری که هیچ توجهی جلب نکنه وارد کافه میشد، لبخند کجی زد.
سونگکوان همچنان از استرس دستش رو مشت کرده بود و با بلند صدا زده شدن اسمش، چشماش رو محکم بهم فشار داد و فاکی زیر لب گفت.