CHAP 14

CHAP 14


خورشید هنوز کاملا آسمون رو روشن نکرده بود که در باز شد و لگو به همراه ویلیام و توئی که از چشمهاشون معلوم بود به سختی بیدارن وارد خونه شد . بدو بدو دوید سمت راهرو و گفت"ویلیام برو نات رو بیدار کن"

ویلیام که هنوز چشمهاش کاملا باز نشده بود با صدای گرفته‌ای گفت"چی؟من؟چرا.."

لگو قبل از اینکه وارد اتاق هونگ بشه دستشو توی هوا تکون داد"چون من همزمان نمیتونم تو دو جای مختلف باشم"

توئی در خونه رو پشت سرش بست و با خنده خوابالودی گفت"بخاطر همین هفت صبح مارو کشوندی اینجا؟"

لگو وارد اتاق هونگ شد و رفت سمت تختش"هونگ پاشو ، قبل از هرچیزی باید بگی دلت برام تنگ شده بود"

ویلیام هم در اتاق نات رو زد ، ولی نه خیلی بلند چون هنوز خودش هم خوابش میومد"هی نات ، اگه نمیخوای لگو بیاد بالاسرت جیغ جیغ کنه بهتره زودتر بلند بشی"

دقایقی بعد نات و هونگ با موهای آشفته و چشمهای نیمه‌باز روی کاناپه نشسته بودن ، هونگ هنوز پتوشو دورش پیچیده بود و نات یه لیوان آب دستش گرفته بود مثل اینکه هنوز نمیدونست دقیقا ساعت هفت صبح وسط اتاق نشیمن داره چه غلطی میکنه‌.

لگو جلوی تلوزیون ایستاد و بعد از اینکه دستاشو زد به کمرش با صدای پرانرژی گفت"خب امروز باید یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم ، یه خانواده‌ی درست حسابی این چیزارو پشت گوش نمیندازه درست نمیگم؟"

ویلیام خمیازه‌ای کشیدو گفت"من پایه‌ام"

هونگ ساکت موند ، حرفهای لگو گوشه به گوشه‌ی مغزش پیچید.

"یه خانواده"

لگو همین الان هونگ رو جزو خانواده‌اش خطاب کرد . توی دلش یه گرمای نامحسوس و عجیب پخش شد بعد از مدتها برای اولین بار داشت احساس میکرد به یه جایی تعلق داره . یه جایی که هنوز آدمهاش دوست دارن از زندگی لذت ببرن.

همونطور که توی پتو جمع شده بود لبخند ریزی زد اما مثل اینکه کسی متوجهش نشد.

لگو با قیافه‌ای که انگار مسئول برگزاری تمام جشن‌های کهکشان بود ادامه داد"خب تیم آشپزی توئی و هونگ"

نگاهشو سمت نات سوق داد و دستشو مثل داورای فوتبال بلند کرد"آقای تانات شما به دلیل سابقه‌ی خطرناک درست کردن غذاهای سبز و بی‌مزه از ورود به آشپزخونه محروم میشین"

اخم کمرنگی روی پیشونی نات نشست"سبزو بی‌مزه؟اون کوکو واقعا عالی بود"

لگو سرشو به طرف ویلیام چرخوند و میکروفون خیالی توی دستشو گرفت سمتش"نظر شما چیه؟"

ویلیام با یادآوری اون طعم عجیب غریب گفت"یبار خوردم و از اون روز فهمیدم چرا نود درصد مردم هیچوقت سمت رژیم گرفتن نمیرن"

توئی با خنده گفت"پس تصمیم نهایی اینه ، تیم آشپزی میره توی آشپزخونه و تیم تزئینات که شامل نات و ویلیام و لگو هستش میرن دنبال بادکنک و روبان و کارای بامزه"

بعد چند دقیقه هونگ و توئی رفتن سمت آشپزخونه . هونگ مشغول درست کردن غذا شد و توئی هم تصمیم گرفت مسئولیت دسر رو به عهده بگیره.

لگو؟مثل همیشه توی خونه میچرخید ، غذاهارو میچشید و نظر میداد . قاشقی که روی میز بود رو برداشت و بعد از اینکه از کرم شکلاتی پرش کرد درحالیکه مزه مزه‌اش میکرد گفت"معذرت میخوام مامان ولی من خانواده‌ی دوم پیدا کردم"

توئی قاشق رو قبل از اینکه لگو محتوای کاسه رو تموم کنه گرفت"فقط میخوام بدونم کی قراره ظرفارو بشوره چون اون موقع دیگه خانواده نیستیم ، دشمنیم"

توی اتاق نشیمن نات و ویلیام با چسب و کلاف روبان درگیر بودن . ویلیام داشت با یه قیچی کُند به روبانهای رنگی اعلام جنگ میکرد و نات به زور یه چراغ ریسه‌ای رو به دیوار میچسبوند . لگو کاسه‌ی شکلات رو ول کردو دوید سمتش"نه نات ، اون چراغ باید روی سقف باشه و خیلی داری کج میزنی"

نات با اخم گفت"میخوای بیا خودت بچسبون"

لگو خندش گرفت"ممنون پی ، ولی من مسئول روحیه دادن و بالا نگه داشتن انرژی جمعم"

نات با یه دست ریسه رو نگه داشته بود و با دست دیگه‌اش مشغول باز کردن چسب بود که چسب از دستش افتاد و دور پاش پیچ خورد . با حرص گفت"یکی اینو بده"

لگو چسب نواری رو برداشت و خیلی جدی گفت"باید از زاویه‌ی چهل و پنج درجه با تکنیک خاص چسب زنی به دیوار بچسبونیش"

همون موقع ویلیام که خواب کم کم داشت از سرش میپرید به سمتشون رفت"وایسا کمکت کنم"

نات با لحن خسته‌ای گفت"همین که بهم نزدیک نشی یه کمک بزرگه"

اما دیگه دیر شده بود ویلیام مثل فشنگ خودشو به گوشه‌ی اتاق رسوند و پرید روی کاناپه . سعی کرد ریسه رو بالا نگه داره ولی بیشتر داشت باهاش کُشتی میگرفت.

لگو با صدای جیغ مانندی گفت"ویلیام داری خرابش میکنی"

نات سرشو با دو دستش گرفت"کمک..یکی نجاتم بده"

و درست همون لحظه هونگ بیخیال کارش شد و اومد سمتش . ریسه‌هارو از ویلیام گرفت و گفت"من نگهش میدارم تو بچسبون"

نات سرشو خم کرد و برای چند ثانیه نگاهشون توی هم قفل شد.

نگاه نات گرم بود و نگاه هونگ آروم.

لگو با یه نگاه خبیثانه بهشون خیره شد ، گوشه لبش یه لبخند نصفه نیمه بود از همونایی که موقع فهمیدن یسری چیزا روی لبش میومد.

نات چسب رو به دیوار فشار داد ، انگشتهاش فقط چند سانت با انگشتهای لاغر هونگ فاصله داشتن . بعد با صدای آرومی گفت"ممنون"

هونگ بدون اینکه نگاهشو سمت دیگه‌ای سوق بده لب زد"خواهش میکنم"

و دوباره اون حس عجیب ، اون لحظه‌ی کش‌دار درست بینشون ایستاد .

سرظهر هوای خونه پر از بوی خوش غذا و صدای خنده بود . ناهاری که هونگ درست کرده بود وسط میز و کنارش دسرهای رنگارنگ چشمک میزدن . لگو با حالتی ذوق زده مثل بچه‌ای که تازه وارد شیرینی فروشی شده به دسر ها نگاه کرد.

"توئی هرچقدر که غذاهات بدمزس این دسرها جبرانش میکنه"

بدون معطلی قاشقش رو توی یکی از ظرف‌ها فرو کرد و با لبخند گله گشادی ادامه داد"محشره..مزه بهشت میده"

و بی سرو صدا دسر ویلیام رو هم ‌کشید سمت خودش ‌. ویلیام که هنوز یه قاشق هم ازش نچشیده بود با ناباوری نگاهش کرد"هی..اون مال من بود"

لگو فقط شونه بالا انداخت"باید زودتر میخوردی"

توئی با لبخندی که کمتر میشد دیدش گفت"بنظرتون بعد غذا یه سونگکران کوچولو توی حیاط نگیریم؟فقط یکم آب بازی کنیم"

ویلیام با دهن پر گفت"انتقاممو از لگو میگیرم"

همون لحظه ذهن هونگ هزار ‌کیلومتر دورتر رفت.

چهاردهم آوریل پارسال.

آفتاب داغ ، خیابونهای شلوغ بانکوک ، صدای جیغ و خنده‌ی مردم...

و جینا.

صورت خندون و صدای بلندش که میگفت"سال بعد هم همینکارو میکنیم..قول بده"

یه لحظه انگار همه صداها قطع شدن و قاشق توی دستش موند . یه نقطعه خالی وسط اینهمه گرما و خنده توی قلبش داشت تیر میکشید.

لبخندشو به زور حفظ کرد سعی داشت از جمع دور نشه ، دستشو آروم زیر میز مشت کرد و نفس عمیقی کشید.

بعد از ناهار لگو با انرژی که فقط مختص خودش بود گفت"خب خب وقتشه بریم"

نات بی حرف از جاش بلند شدو رفت تا چندتا تفنگ آب‌پاش و سطل بیاره.

کم کم صدای خنده و آب‌بازی حیاط رو پر کرد . لباس‌هاشون خیس شده بود و موهاشون بهم ریخته بود . وسط اون شلوغی و خنده ویلیام به سمت دیوار رفت و شیلنگ باغچه رو برداشت.

چند ثانیه همه چیز آروم بود.

و بعد...

"بزن بریممم"

شیلنگ رو باز کرد و گرفتش سمت بچه‌ها . لگو جیغ زد ، نات با خنده عقب رفت و توئی سعی کرد پشت هونگ و لگو قایم بشه اما بی‌فایده بود ویلیام با کمترین زحمت همه رو خیس کرد‌.

هونگ با لبخندی که مدتها مهمون صورتش نشده بود فقط نگاهشون میکرد.

صدای خنده‌هاشون ، قطره‌های آب که به پوستش میخورد ، بوی خارک مرطوب همه و همه باهم قاطی شدن و اون لحظه یه جمله‌ی کوچیک توی ذهنش پررنگ شد.

"شاید دنیا هنوزم میتونه قشنگ باشه"

تا شب همه از نفس افتاده بودن . موهاشون هنوز از جنگ آبی کمی نم داشت ولی خنده‌ها هنوز توی چشمهاشون موج میزد . همشون دورهم نشسته بودن و راجب اینکه ویلیام چقدر توی بازی ناجوانمردانه عمل کرده بود صحبت میکردن که لگو دستاشو بهم کوبیدو گفت"امشب باید یه بازی خوب بکنیم ، این روز قشنگ نباید الکی تموم بشه"

ویلیام با هیجان گفت"جرئت حقیقت؟"

توئی زد روی پیشونی‌اش"وای نه ، دوباره شروع شد"

لگو سریعا از جاش بلند شد و بعد چندثانیه با یه بطری شیشه‌ای برگشت.

نات کنار هونگ نشسته بود ، نزدیک ولی نه زیاد ، همون فاصله‌ی امنی که مدت کوتاهی بود باهاش راحت بودن.

وسط دیوونه بازی‌های ویلیام و لگو ، وسط اعتراض‌های توئی برای سوال خجالت آور لگو وقتی از ویلیام پرسید که"اگه یه روز تبدیل به قورباغه بشی کی باید بوست کنه تا آدم شی؟"

نات و هونگ خندیدن ، و دقیقا همون لحظه نگاهشون توی هم گره خورد.

یه لحظه‌ی کوتاه.

یه نبض پنهانی توی اتاق وسط قهقهه‌ها.

ولی هیچکدوم چیزی نگفتن.

لگو دوباره با صدای بلندی گفت"نات نوبت توعه میدونم که مثل بقیه حقیقت رو انتخاب میکنی"

گوشه‌ی لب نات کمی بالا رفتو گفت"من جرئت انتخاب میکنم"

ویلیام گفت"شجاع شدی"

توئی با لحن نمایشی گفت"نمیدونستم انقدر دلو جرئت داری نات"

لگو چشمهاش یه لحظه برق زدن . همون نگاه شیطون و زرنگی که همیشه از یه فرصت ناب یه سناریوی دراماتیک بیرون میکشید.

"خب ، پس..نات"

مکث کرد ، همه منتظر داشتن نگاهش میکردن.

"باید کسی رو توی این جمع ببوسی که فکر میکنی ممکنه تایپت باشه"

برای چندثانیه فقط خنده‌ی خفه‌ی ویلیام و چهره‌ی توئی که سعی داشت جلوی خندشو بگیره به چشم میخورد.

هونگ سریعا نگاهشو از نات دزدید ، دستش آستینشو محکم میفشرد ولی سعی کرد آروم بمونه . نات نگاهش رو بین جمع چرخوند ، نه عجله‌ای داشت نه خجالت میکشید.

به سمت ویلیام که کنارش نشسته بود خم شد و چشمهای ویلیام از تعجب گشاد شدن . یه تار مو از روی تیشرتش برداشت و گفت"خب..تو که تایپم نیستی"

همه زدن زیر خنده.

توئی گفت"نات جدی باش"

لگو صاف تر سرجاش نشست و منتظرش نگاهش کرد

نات سرشو کمی چرخوند و اینبار به هونگ نگاه کرد . لبخند روی لبهاش که میخواست با جمع هماهنگ باشه و حالت نیمه خوابالود چشمهاش باعث میشد دیگه نتونه بیشتر از این کشش بده . نفس عمیقی کشید توی دلش غوغا بود ولی سعی کرد صداش آروم و مطمئن باشه مثل کسی که میترسه حتی با نفس کشیدن چیز قشنگی رو خراب کنه"هونگ.‌.میتونم ببوسمت؟"

صدای خنده‌ی بچه‌ها قطع شد.

لبهای هونگ از تعجب باز موند ولی هیچ حرفی نزد . صورتش کم کم قرمز شد و نگاهش افتاد پایین.

روی لبهای نات.

دقیقا همون لحظه‌ای که نمیخواست چیزی بگه ولی چشمهاش همه چیز رو لو میدادن با صدایی که خودشم باورش نمیشد گفت"معلومه که نه!"

نات مکث کرد ، قلبش داشت از سینه‌اش میزد بیرون . هونگ گفت نه ولی چرا داشت به لبهاش نگاه میکرد؟

بدون فکر کردن به هیچ چیز دیگه‌ای آروم خم شد . نه خیلی سریع نه خیلی مطمئن . فقط با ترید..با این حس که هر لحظه ممکنه پس زده بشه.

و بعد لبهاشون روی هم قرار گرفت‌.

یه بوسه‌ی کوتاه‌.

هونگ لبهاشو روی هم فشار داد انگار دنیا ایستاده بود . قلبش داشت از جا کنده میشد انتظار نداشت اولین بوسه‌اش انقدر راحت و سریع اتفاق بیوفته‌.

وقتی نات فاصله گرفت لبخند کمرنگی روی لبهاش بود ولی از نگاهش میشد خوند که هنوز میترسید کاری کرده باشه که نباید.

هونگ بدون هیج حرفی سرشو پایین انداخت ، الان حتما صورتو گردنش قرمز شده بود.

توئی آروم گفت"خدای من"

و بعد صدای بلند لگو که ترکیبی از خنده و هیجان رو داشت توی اتاق نشیمن پیچید"واای باورم نمیشه"

ویلیام خندش گرفت"نات تو واقعا شجاعی"

نات خندشو قورت داد و با صدای آرومی گفت"فقط چیزی که لگو گفت رو انجام دادم"

و دوباره نگاهی به هونگ انداخت ‌که جوری وانمود میکرد انگار توی این جمع نیست ولی لبخند کوچیکی گوشه‌ی لبش بود.


Report Page