CHAP 13
باهم وارد خونه شدن و نات قبل رفتن به آشپزخونه کیفشو کنار کاناپه گذاشت ، صدای افتادنش روی زمین خفه و خسته بود . بیصدا از کنار هونگ رد شد و درحالیکه آستیناشو تا میزد در یخچالو باز کرد اما دستهاش قبل رسیدن به مواد غذایی ایستادن . نگاهش برگشت سمت اتاق نشیمن.
هونگ همونجا روی کاناپه نشست و برای کم کردن سرما پتورو توی بغلش گرفت ، شونههاش کمی افتاده بودن و به نقطهی نامعلومی خیره شده بود.
برای مدت کوتاهی فقط نگاهش کرد انگار میتونست اون حس رو از توی هوا بخونه ، اون حس خفهای که قلب آدمو بدون هیچ کلمهای فشار میده.
صدای نرم ولی واضحش گوشه تا گوشهی خونه رو پر کرد"هونگ..چی اذیتت میکنه؟"
صداش نه اتهام داشت نه اصرار ، مثل یه در نیمه باز بود که اگه هونگ خواست ازش رد بشه.
هونگ هیچ حرکتی نکرد فقط دستاشو توی آستینهاش فشرد . چندثانیه گذشت تا لب باز کنه ، صداش اولش انقدر آروم بود که انگار نمیخواست کسی بشنوه اما لرزشش به اندازهای بود که آدمی که باهاش زیر یه سقفه بفهمه بغض توی گلوش گیرد کرده.
"دوست داشتم امروز...خواهرمو ببینم ولی نشد"
نات که منتظر شنیدن یه درامای بدتر بود نفسشو آسوده بیرون داد . سعی کرد با لحن عادی صبحت کنه تا هیچ زخمی رو بیشتر فشار نده"میتونی بهش زنگ بزنی ، شاید همینم خوشحالش کنه"
هونگ لبهاشو روی هم فشار داد تا حرف مسخرهای نزنه ، نگاهش همچنان روی تلوزیون خاموش بود و وقتی جواب داد وُلم صداش خیلی پایین تر از چندثانیه پیش بود مثل یه قطره اشک که یواشکی چکید"نمیشه..نمیتونم"
یچیزی توی صداش بود ، یه تلخی یا حرف نگفته شده . یجور درد که نمیشد با سوال کردن حلش کرد اون سکوت یکم میترسوندش.
به سمتش رفت و با فاصله کنارش نشست ، صداش لطافت عجیبی داشت"فقط میخوام بدونی ، لازم نیست همه چیز رو توی دلت بریزی ، منو بچهها اینجاییم..یا حداقل من"
سکوت برگشت ، مثل یه قهوه داغ زیر برف..البته الان داشت بارون میبارید.
بعد چند دقیقه که هیچکدوم حرفی نزدن نات آهسته از جاش بلند شد . یه نگاه به هونگ انداخت که چشمهای خستهاش هنوزم مات یه تقطهی دور بود و بعد رفت سمت آشپزخونه.
نفس عمیقی کشید و قبل از اینکه شروع به آشپزی کنه موبایلشو برداشت تا یه آهنگ آروم پخش کنه.
صدای ملایم پیانو توی فضای خونه پیچید ، نه اونقدر شاد نه اونقدر غمگین که حسو حالشون بدتر از این بشه.
هونگ سرشو کمی بالا آورد و برای لحظهای حس کرد شاید هوا یکمی گرم تر شده.
پاهاشو از زیر پتو بیرون کشیدو بلند شد ، وقتی از جلوی آشپزخونه رد میشد نات گفت"برو لباساتو عوض کن غذا تا چند دقیقه دیگه آمادست"
سرشو تکون داد و رفت سمت اتاقش و همزمان یه قطره آب از روی موهاش چکید روی زمین ولی احساس میکرد قلبش وسط اونهمه خستگی گرم تر شده .
یه قطرهی کوچیک از موهاش چکید روی زمین. هنوز خیس بود ولی توی دلش یه چیزی گرم شده بود ، درست وسط اون همه خستگی.
یه تیشرت گشادو شلوار راحتی پوشید ، بعد از اینکه یکوچولو گرمش شد و حس کرد بدنش دیگه مثل قبل نمیلرزه همونطور که از اتاق خارج میشد موهای نم دارشو مرتب کرد . نات جلوی اجاق ایستاده بود و مشغول هم زدن غذا بود . با فاصله کنارش ایستادو گفت"کمک کنم؟"
نات از گوشه چشم نگاهش کرد و لبخندی زد"سرآشپز لطفا غذای امشبو به عهده من واگذار کنید"
هونگ بیشتر از این اصرار نکرد و لبهی کانتر نشست . صدای سرخ شدن محتوای ماهیتابه و موزیک حس عجیبی بهش میداد ، انگار یه گرمای جدید داشت توی دلش ریشه میزد . امروز میتونست غمگین ترین روز زندگیش باشه ولی نات با چندتا جمله کوتاه و این کارهای کوچیک انگار تموم دردی که کشیده بود رو براش بی معنی میکرد..حداقل برای یه مدت کوتاه.
و فعلا همین کافی بود.
بعد شام نات لیوانش رو سر کشید ، دستهاشو پشت گردنش قلاب کرد و خیلی کوتاه به سقف خیره شد ، انگار که یچیزی توی ذهنش جرقه زده صاف نشست و گفت"پایهای بریم بیرون؟"
هونگ قاشقشو توی بشقاب گذاشت و پرسید"کجا؟"
"جشن آتیش بازی..شاید یه تغییر حال و هوا بد نباشه"
یه مکث کوتاه.
اونقدر روزش تاریک بود که فکر نمیکرد امشب بتونه بجز سیاهی رنگ دیگهای رو ببینه ولی وقتی به چشمهای نات نگاه کرد یه نور کوچیک مثل ستارههای محو دید ، لبخند نصفه نیمهای زدو گفت"باشه بریم"
نات درحالیکه از جاش بلند میشد گفت"فقط کفشای راحتی بپوش چون راهمون یکم دوره"
بعد جمعو جور کردن آشپزخونه باهم از خونه زدن بیرون . خیابون خلوت بود و صدای آتیش بازی که هنوز کاملا شروع نشده بود به گوش میرسید و دوتا آدم با قدمهای آروم کنار هم بدون هیچ حرفی مشغول قدم زدن بودن . وسط راه نات ایستاد و ضربه خیلی آرومی به بازوی هونگ زد"نگاه کن"
یه درخت بزرگ با ریسههای رنگی وسط پارک به چشم میخورد ، شاخههاش که پر از کاغذای رنگی بود توی باد تکون میخوردن و پایینش یه میز چوبی و یه تابلوی کوچیک قرار گرفته بود با جملهی"درخت آرزوها_یه آرزو بنویس شاید شنیده شد"
نات با لبخند جلو رفت و دوتا کاغذ خودکار برداشت ، به سمت هونگ برگشت و گفت"بیا آرزوهامونو بنویسیم"
هونگ با تردید کاغذو گرفت و برای چندثانیه بهش نگاه کرد ، درحال حاضر فقط یه جمله توی مغزش میچرخید . نوک خودکار روی کاغذ لرزید و نوشت"کاش دوباره بتونم جینارو ببینم"
کاغذ رو به آرومی تا کرد و با نفس سنگینی به شاخهی درخت بستش.
نات هم نامهی آرزوش رو کنار نامهی هونگ آویزون کرد . هونگ پرسید"چی آرزو کردی؟"
نات لحظهای مکث کرد ، بعد شونه بالا انداختو با لبخند همیشگیش که شوخ و رازآلود بود گفت"این یه رازه..بیا بریم"
اخم کمرنگی روی پیشونی هونگ نشست ولی بعد نات گوشه آستینش رو کشید و دوباره شروع به راه رفتن کردن . دوتایی از کنار درخت آرزوها رد شدن ، صدای خنده و موسیقی آروم آروم بیشتر میشد . چراغهای رنگی بالا سرشون کشیده شده بودن و بوی کیکهای خیابانی و صدای بچههایی که برای آتیش بازی ذوق داشتن بهشون چشمک میزد.
روی یه پل نزدیکی جشن نشستن و پاهاشونو از بین میلهها آویزون کردن.
آتیشبازی آسمون رو رنگی کرده بود و باعث لبخند کوچیکی روی هونگ شده بود.
نات از گوشه چشم نگاهش کردو پرسید"حالت بهتره؟"
هونگ صادقانه گفت"آره...ازت ممنونم نات"
دیگه هیچ حرفی بینشون ردو بدل نشد ، فقط صدای ترقه و آتیشبازی بود و حسی که کم کم داشت جون میگرفت