CHAP 12
خونه توی آخرین شب سال برای اولین بار کمی ساکتتر از همیشه بود.
فردا عید بود ، ذهنش بیاجازه برگشته بود به سالهای قبل وقتایی که توی خونه دوتایی جشن میگرفتن.
احساس میکرد حفرهی خالی توی قلبش داره تیر میکشه ، دلش برای اون روزها که بدون هیچ دغدغهای با صدای بلند میخندید تنگ شده بود.
صبح روز بعد خونه دوباره شلوغ بود . چمدون و کوله پشتیهای کوچیک دم در بودن و صدای خداحافظی ویلیام که تظاهر میکرد قرار نیست تا سال بعد برگرده توی فضا میپیچید.
لگو درحالیکه کوله پشتیشو روی دوشش مینداخت یه نگاه ریز به نات انداخت و با لحن خنده داری دم گوش هونگ زمزمه کرد"خوش بگذره"
قبل از اینکه هونگ بتونه حرفی بزنه توئی لگورو سمت در هل داد"دقیقهی آخرم دست از شیطنت کردن برنمیداری؟"
با بسته شدن در خونه هم ساکت شد . هونگ هنوز جلوی در ایستاده بود و بیحواس مشغول کندن پوست لبش بود ، انگار برای انجام کاری تردید داشت.
بعد چند دقیقه نات از اتاقش بیرون اومد ، ساک باشگاهش رو از کنار میز برداشت و بندشو روی شونهاش انداخت . نگاهی به ساعت مچیش کردو برگشت سمت هونگ"من یه سر میرم باشگاه چندتا کار مونده که امروز حتما باید انجامشون بدم"
بعد مکث کوتاهی با لحن نرمتری ادامه داد"دوساعت بیشتر طول نمیکشه ، اگه چیزی خواستی پیام بده"
هونگ فقط سرشو تکون داد"اوکی"
نگاه نات برای یه لحظه روی چشمهای هونگ موند ، و بعد لبخندی زد و از خونه خارج شد.
هونگ یه لیوان آب برای خودش ریخت و پشت میز آشپزخونه نشست.
ولی نه ، نشستن هیچ فایدهای نداشت.
بلند شد و کمی توی اتاق نشیمن راه رفت ، روی دستهی مبل نشست و دوباره بلند شد.
ذهنش آروم نمیگرفت . چقدر گذشته؟سه هفته؟
نه ، تقریبا یک ماه.
نزدیک یه ماه تو این خونه بود و تو این مدت حتی یکبارم به جینا سر نزده بود.
دلش خیلی براش تنگ شده بود.
دستش رفت سمت موبایل و روی فولدر عکسای جینا کلیک کرد.
یه عکس از یه روز معمولی ، جینا با لباس رنگی توی تنش درحالیکه لیوان بستنی دستش بود داشت میخندید.
دلش میخواست ببینتش ، نه توی عکس یا خواب..دوست داشت جلوش بشینه و بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهش کنه.
سکوت خونه اذیتش میکرد ، بارها تصمیم گرفته بود بره و بعد منصرف شده بود.
یه قدم جلو و دو قدم عقب.
نیم ساعت بعدِ کلی کلنجار رفتن با خودش قبل اینکه باز پشیمون بشه سریعا کفشاشو پوشیدو از خونه زد بیرون.
هوا خاکستری بود ، نه بارون میومد نه آفتابی بود . بی هدف مشغول راه رفتن شد تا اینکه رسید به یه مغازهی عروسک فروشی نزدیک ایستگاه . عروسکها توی ویترین شیشهای چیده شده بودن ، خندون ، براق ، بیخبر از دنیای بیرون.
وارد مغازه شد و بعد چند دقیقه با یه کیف دستی کوچیک توی دستش بیرون اومد . پلههارو یکی یکی پایین رفت ، قطارها بیوقفه رد میشدن شهر درحال نفس کشیدن بود ولی برای هونگ انگار همه چیز توی سکوت مطلق فرو رفته.
داشت میرفت پیش جینا ، نه برای گریه کردن یا توضیح دادن . فقط برای دیدنش.
بعد مدت کوتاهی که براش مثل صدسال گذشت رسید . اونور خیابون ایستاده بود قدمهاش سست بودن ولی بالاخره حرکت کرد.
قلبش تند میزد و نفسهاش کوتاه شده بودن فقط چند قدم مونده بود ، فقط چندثانیه.
ولی پاش دیگه جلو نرفت ، دستهاشو مشت کرد تا لرزششون کمتر بشه و بعد نفس عمیقی کشید.
همون موقع پدرمادرش رو دید که بدون هیج حرفی داشتن از خیابون رد میشدن . یه دستهگل دست مادرش بود و پدرش پشت سرش راه میرفت.
سرجاش خشکش زد و تمام شجاعتی که به زحمت جمع کرده بود با دیدن اون دونفر از هم پاشید.
آهسته عقب رفت و بعد با قدمهای سریعی از اونجا دور شد . وقتی پیچ یکی از کوچههارو رد کرد همونجا متوقف شد و به دیوار تکیه داد ، کیف دستی هنوز توی دستش بود و هنوزم دلش میخواست جینارو ببینه.
نیم ساعت بعد دیگه خبری از آسمونِ ابری نبود و قطرههای ریزو درشت بارون خیابونهای شهر رو خیس کرده بودن . با قدمهای خسته و بیرمق داشت به خونه برمیگشت ، سرش پایین بود اما هرکسی که از کنارش رد میشد میفهمید قطرههایی که روی گونههاش سر میخوره آب بارون نیستن.
وقتی رسید جلوی خونه دستشو توی جیبش انداخت اما خبری از کلیدش نبود . بدون هیج حرف یا حرکتی روی پلهی جلوی در نشست.
بند کیف دستی رو باز کرد و خرس صورتی رنگی رو توی دستهاش گرفت ، چندثانیه بهش خیره شد نگاهش خالی بود . لبخند دوخته شده روی خرس با غم توی دلش تناقض وحشتناکی داشت . شونههاش خم شد و پیشونیشو چسبوند به خرس عروسکی.
چرا نتونست جلوتر بره؟
جینا حتما از این عروسک خوشش میومد ، همیشه عاشق عروسکهای خرسی بود مخصوصا اگه شال گردن داشتن.
توی این لحظه از خودش متنفر بود ، اون همه راه رفته بود با خودش جنگیده بود اما فقط با دیدن اون دونفر همه چیز از هم پاشید.
بازم ترسیده بود ، مثل همیشه.
"حالم از خودم بهم میخوره"
آروم زیرلب گفت ، جوری که حتی بارونم اون جمله رو نشنید.
توی افکارش غرق بود که متوجه شد دیگه هیچ بارونی روش نمیباره . سرشو بالا آورد و نات رو دید که با یه چتر مشکی بالا سرش ایستاده . سریعا بلند شدو اشکاشو با پشت دستش پاک کرد"هی ، من..فکر کنم کلیدمو جا گذاشتم"
سعی کرد با صدای یکنواختی حرف بزنه اما احساس ضعف و ناامیدی کاملا توی لحنش مشخص بود.
نات فقط چتر رو بالای سرش نگه داشتو گفت"بیا بریم تو"
چشماش سوسو میزد اما بجای سوال پیچ کردن هونگ کلید رو توی قفل در انداخت و بازش کرد ، و بدون اینکه مکالمهای بینشون ایجاد بشه باهم وارد خونه شدن.