CHAP 11

CHAP 11


بارون میبارید . نه آروم ، نه نم نم ، یه بارون شدیدو سنگین . توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود و دونه‌های بارون از لای ترک‌های سقف ایستگاه روش میچکیدن ولی هیچ تکونی نمیخورد.

جینا اون طرف خیابون ایستاده بود . لباس سفید تنش بود ، همون لباسی که وقتی آخرین بار پیشش بود تنش کرده بودن . خیلی ساکتو آروم بدون هیچ لبخندی بهش خیره شده بود.

نگاهش به قدری خالی و بی روح بود که قلب هونگ فشرده میشد ، خواست از خیابون رد بشه و بره پیشش اما صدای آشنای پدرمادرش جلوشو گرفت.

مثل همیشه داشتن دعوا میکردن ، یه ماشین از کنار جینا رد شد و آب بارونی که کف خیابون جمع شده بود روی لباسش پاشید ولی جینا حتی پلک هم نزد.

سعی کرد حرفی بزنه ، معذرت خواهی کنه ، بگه دلش براش تنگ شده اما صداش درنیومد.

همینکه جینا یه قدم عقب‌تر رفت بارون شدیدتر شد . دستهای هونگ میلرزید خواست بره سمتش اما جینا بدون اینکه منتظرش باشه ازش رو برگردوند و رفت و بعد چندثانیه محو شد.

هونگ با قلب خالی از نبض ایستاده بود ، هنوزم تنها بود.

"هونگ"

با تلنگری از دنیای بیرون چشمهاشو باز کرد ، راه نفسش به سختی باز شده بود و حسابی بیحال بود.

نور کمرنگ صبح از لای پرده میتابید ، ویلیام از بیرون اتاق گفت"هونگ بیا صبحونه بخور"

هونگ دوباره چشمهاشو بست و بیشتر توی آغوش پتوش فرو رفت.

ویلیام خواست دوباره صداش کنه اما توئی که داشت از کنارش رد میشد بدون اینکه مکث کنه گفت"بیدارش نکن یکم بدخوابه"

ویلیام سرشو تکون داد و پشت سرش رفت سمت آشپزخونه . چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که در خونه به آرومی باز شد و نات وارد شد . حولشو از دور گردنش برداشت و درحالیکه میرفت توی آشپزخونه موهاشو عقب زد.

"هونگ نمیاد صبحونه بخوره؟"

لگو که روی صندلی نشسته بودو با موز روی پنکیکش ور میرفت ابرو بالا انداخت و با لحن خبیثانه‌ای که فقط مختص خودش بود گفت"نات تو داری از دست میری"

نات که تصمیم گرفته بود بهش بی‌توجهی کنه جلوی یخچال ایستاد یه بطری آب برداشتو توی سکوت شروع به نوشیدنش کرد.

توئی با لبخند کمرنگی گفت"احساس میکنم درگیر یه‌سری چیزاس ، از اون مدلایی‌که نمیخواد با کسی درمیونش بذاره"

نیم ساعت بعد همه یکی یکی آماده رفتن شدن . لگو با یه هودی زرد رنگ که براش خیلی بزرگ بود جلوی آینه موهاشو مرتب میکرد و ویلیام درحالیکه کلی جزوه توی بغلش بود سعی داشت آخرین تکه پنکیکو توی دهنش جا بده.

توئی نگاهی به نات انداخت که بدون هیچ حرفی به راهرو خیره شده ، برای لحظه‌ای کنارش ایستاد و با صدای آرومی پرسید"چیشده نات؟"

نات بدون اینکه برگرده سمتش گفت"هونگ ، زیادی همه چی رو میریزه توی خودش"

یه آه بیصدا کشیدو ادامه داد"هیچ حرفی نمیزنه ولی خیلی واضحه که حالش خوب نیست"

توئی مکثی کرد ؛ و بعد ضربه سبکی به شونه‌ی نات زد"اگه میخوای نگرانیتو نشون بدی براش صبحونه درست کن ، من همیشه برای شما سه‌تا اینکارو میکنم..بعضی چیزارو با حرف لازم نیست بگی ، همین کار کوچیک کافیه"

بعد از اینکه بچه‌ها خونه رو ترک کردن دوباره سکوت توی فضا پیچیده بود . نات درحالیکه گرمکن ورزشیش تنش بود برای لحظه‌ای به کانتر تکیه داد و بعد بدون اینکه زیاد فکر کنه شروع به آشپزی کرد ، یکی از اون صبحونه‌هایی که گاهی وقتا واسه خودش درست میکرد‌ . بعد تموم شدن کارش همه چیز رو توی ظرف کوچیکی چید و درش رو گذاشت . از توی قلمدون روی کانتر که معلوم بود واسه ویلیامه یه خودکارو کاغذ چسب‌دار برداشت و با خط ساده‌ای نوشت"برای هونگ. نات درستش نکرده"

یه شکلک کوچیک هم کنارش کشید ، انگار میخواست شدت جدی بودن جمله رو کم کنه.

برچسب رو با دقت به در ظرف چسبوند و با قدمهای یواش به سمت اتاق هونگ رفت ، ظرفو درست کنار در گذاشت تا اگه هونگ بخواد از اتاق بیرون بیاد قبلش چشمش به این ظرف ییوفته.

نگاهشو سمت هونگ سوق داد ، حتی توی خواب هم چهره‌اش خسته بود . لبهاشو بهم فشرد و بعد یه نفس عمیق بیصدا از اتاق خارج شد.




نور ملایمی از پنجره‌ توی اتاق میتابید و هر چند ثانیه یکبار صدای نوتیف موبایل سکوت رو میشکست . هونگ با پلکهای سنگین بیدار شد ، اولش نمیخواست از جاش تکون بخوره اما بعد با بی‌حوصلگی تمام پتورو کنار زد و با موهای شلخته پاهاشو از تخت آویزون کرد . اول میخواست بره دستو صورتشو بشوره ولی یچیزی کنار دیوار روی زمین چشمشو گرفت.

یه ظرف کوچیک با در محکم ، و یه برچسب سبز رنگ روش.

"برای هونگ. نات درستش نکرده"

چندثانیه فقط نگاهش کرد ، مغزش داشت سعی میکرد جمله رو پردازش کنه ولی قلبش سریع‌تر از اون فهمید.

با لبخندی که گوشه‌ی لبش بود روی زمین نشست و ظرف رو توی دستش گرفت . درشو باز کرد ، همه چیز ساده بود ولی خیلی مرتب انگار کسی با دقت همه اینارو چیده بود.

یه تکه میوه از گوشه ظرف برداشت ، نفسش هنوز سنگین بود ولی قلبش داشت گرم میشد . چندتا پروانه کوچیک بیصدا توی دلش شروع به بال زدن کردن.

به برچسب نگاه کرد ، دوباره و دوباره.

لبخندش عمیق‌تر شدو با صدای دورگه ناشی از خواب گفت"نات درستش نکرده..آره حتما"

طعم اون صبحونه یجوری بود ، انگار بعد از یه خواب بد یکی دستشو گرفته باشه.

بدون هیچ حرفی‌.


Report Page