CHAP 10

CHAP 10


پنجره نیمه‌باز بودو بارون تند تند میبارید ، گاهی برق آسمون کل اتاق رو برای لحظه کوتاهی روشن میکرد و بعد صدای رعد از دل آسمون میزد بیرون.

روی تخت دراز کشیده بودو نگاهش روی سقف بود . ذهنش درگیر بود ، قلبش به هیچ عنوان نمیخواست منطق جلوروشو قبول کنه . میخواست برگرده خونه ، پیش جینا.

کلافه ساعدشو روی چشمهاش گذاشت ، دوست داشت از افکارش فرار کنه..از خودش.

در آرومو بی‌عجله باز شد ، لازم نبود نگاه کنه فقط یه‌نفر تو این خونه بود‌ که هیچوقت در نمیزد.

لگو با قدمهای نرم بدون اینکه حرفی بزنه اومد و کنارش دراز کشید . بعد چند دقیقه سکوت ، صدای واضح و بی‌هواش بلند شد"هونگ؟"

هونگ زمزمه کرد"هوم؟"

"نمیخوای بپرسی چرا اومدم توی اتاقت؟"

یه مکث کوتاه.

"نه"

لگو به پهلو چرخید و لبخند کوتاهی زد"ولی من میگم"

نفس عمیقی کشیدو با لحن نمایشی ادامه داد"یک: رعدو برق داره میزنه ، توئی کلی کار سرش ریخته ، ویلیام سردرد داره و نات هم احتمالا شبو با روز اشتباه گرفته و واسه دویدن از خونه زده بیرون منم تنهایی نمیتونم بخوابم میترسم ، همه فیلمهای ترسناکی که دیدم میاد جلو چشمم...دو: تعطیلات سال نو رو چیکار میکنی؟"

توی اون تاریکی سوالش مثل قطره شبنم افتاد وسط دل هونگ.

برای یه لحظه تصویر جینا پرید وسط ذهنش . سال گذشته همین موقع‌ها اون دوتا وسط کوچه‌های خیس با تفنگ آب‌پاش مشغول خوش گذرونی بودن ، و بعد جینا با موهای خیس و لبخندی که دندونهای خرگوشیشو به نمایش میذاشت گفته بود"سال بعدم همین کارو میکنیم ، قول بده"

قلبش فشرده شد.

مکث کرد ، خیلی طولانی.

و بعد انگار که داره از جواب دادن فرار میکنه پرسید"تو چیکار میکنی؟"

لگو نیم خیز نشست و دستشو گذاشت زیر سرش"احتمالا روز اول میرم پیش مامان بابام‌ ، بعد دوباره برمیگردم"

هونگ آروم گفت"من برنمیگردم خونه"

بعد چندثانیه سعی کرد بحث رو عوض کنه"نات کجا رفت؟"

"نمیدونم..خوابش نمیومد تو این بارون زد بیرون"

نگاه هونگ همچنان روی سقف بود و اینبار بجای دیدن چهره‌ی خندون جینا ، نات رو دید که گفته بود"چه حیف"

بعد کلی کلنجار رفتن با خودش دیگه طاقت نیاورد و برگشت سمت لگو"امروز به نات گفتم..."

با دیدن چشمهای بسته‌ی لگو و قفسه سینه‌اش که با ریتم آرومی بالا پایین میشد ادامه حرف توی دهنش ماسید.

به آرومی از جاش بلند شد و بعد از اینکه پتورو تا شونه‌های لگو بالا کشید از اتاق خارج شد.

در اتاق روبروییش نیمه باز بود . نور کم سوی چراغ خواب گوشه قسمت کوچیکی رو روشن کرده بود ، ویلیام گوشه تخت مچاله شده بودو دستهاش زیر صورتش بود مثل اینکه سردردش تموم شده.

وارد سالن که شد توئی رو دید که پشت میز آشپزخونه نشسته بود ، یه لیوان قهوه کنار دستش و ‌کوهی از برگه جلوش بود ، انقدر روی کارش تمرکز کرده بود که متوجه حضور هونگ نشد.

وقتی رفت توی حیاط بارون همچنان میبارید . قطره‌های آب با صدای تند روی سنگ‌فرش حیاط و سقف آلاچیق فرود میومدن.

هوا خنک بود و بوی خاک خیس خورده زیر بینیش میپیچید.

دستهاشو توی جیب شلوارش انداخت و به سمت آلاچیق چوبی رفت . روی نیمکت چوبی نشست و زانوهاشو توی شکمش جمع کرد.

سقف بارونو ازش دور میکرد ولی صداشو نه.

بارون هنوز همه‌جا بود.

توی هوا..توی دلش.

ذهنش درگیر بود ، درگیر خودش ، درگیر گذشته ، درگیر دختر بچه‌ای که تنها دوستش بود.

توی ذهنش تصویر جینا براش تداعی میشد که با موهای خیس و صورت خندون بین شلوغی دستشو گرفته بود و با جیغ جیغ به اینور اونور میدوید.

و حالا...

فقط تنها توی بارون نشسته بود.

نه جینا بود ، نه زندگی قبلیش.

فقط یه خونه‌ی جدید ، با آدمهایی که خانواده‌اش نبودن.

دستهاشو محکمتر دور زانوهاش حلقه کرد و درست وقتیکه میخواست سرشو روی زانوهاش بذاره گوشه چشمش یه سایه دید . دیوارای حیاط اونقدری کوتاه بودن که بتونه کوچه رو ببینه . نات با قدمهای آروم و نگاهی که روی زمین بود داشت به سمت خونه میومد ، قدمهاش خونسرد بودن ولی توی اون تاریکی یه حس عجیبی توی چشمهاش بود.

با دیدن هونگ برای چند ثانیه جلوی در ایستاد ، بارون هنوز داشت روی شونه‌هاش میریخت.

چند قدم جلوتر اومد و درو باز کرد.

هونگ نفسشو برای ثانیه‌ای حبس کرد ، مطمئن بود که نات فقط رد میشه و میره توی خونه ، مثل همیشه..مثل همه آدمایی که بی‌تفاوت از کنارش رد میشن.

ولی صدای قدمها قطع نشد ، نات کنار آلاچیق ایستاد و بعد مکث کوتاهی با فاصله کنارش نشست.

"چرا تنها نشستی؟"

هونگ کمی مکث کرد و بعد سعی کرد لبخند بزنه"فقط حوصلم سر رفته بود"

صدای خسته‌اش بین ریزش قطره‌های بارون به سختی قابل تشخیص بود . نات برگشت و نگاهی به چشمهای سرخش انداحت ، انگار همین چند دقیقه پیش گریه کرده یا..شایدم فقط یاد گذشته افتاده.

هونگ نفسشو به آرومی بیرون داد و نگاهشو سمت آسمون سوق داد.

"تعطیلات سال نو برمیگردی خونه؟"

برنگشت سمتش ، فقط از گوشه‌ی چشم دید که لبخند کمرنگی روی لبهاش نشست.

"نه فکر کنم پدرو مادرم امسال برن مسافرت ، برادرمم میخواد با پارتنرش وقت بگذرونه"

مکث کوتاهی کرد و با لحنی که کمی کنجکاوی و درعین حال بیخیالی توش داشت پرسید"چرا یهو اینو میپرسی؟هنوز نزدیک یه ماه مونده"

هونگ شونه‌هاشو با بی‌حوصلگی بالا انداخت"لگو یادم انداختش"

نات گفت"اون همیشه عجله داره"

حرفی از بحث عجیب غریبی که ظهر بینشون افتاده بود نشد ، با فاصله‌ی نه‌چندان زیادی کنارهم نشسته بودن فقط یه حضور بیصدا از دوتا آدم بود که هنوز قصه‌های همدیگه رو نمیدونستن.


Report Page