Part1

Part1

𝐇𝐮𝐠𝐞𝐫

در ابتدای پیدایش جهان چیزی نیز با او زاییده شد: خردی محض و ناب. شاید کمی عجیب به نظر برسد اما هر چیزی که وجود دارد دارای اثر و کارکردی می‌باشد و فهم جزئی‌ترین جزء جهان، مفهوم دانش محض و خرد خالص را می‌طلبد. او همان بود. او علت هر چیز را می‌دانست. می‌فهمید هر ذره چرا در حرکت است و این آگاهی به او بینشی می‌دهد از آنچه ممکن است و آنچه رخ داده!

او معلق در بین هستی و نیستی و در بُعدی دیگر می‌زیست تا آن زمان که نخستین موجودات هوشمند شکل گرفتند و او به آنجا رفت.

گروهی از مردمان درشت‌اندام با پوست‌هایی بسیار تیره درحال کوچ برای یافتن آب و آبادانی بودند. هنگامی که با پاهای برهنه از میان شن‌های داغ عبور می‌کردند، زن بلند قامتی را دیدند با موهای مشکی فر خورده و پوستی به رنگ تیره‌ترین خاک‌ها که تن‌پوشی از پوست شیر، پوشیده بود. زن بدون ذره‌ای خمیدگی در برابر بادهای داغ و ماسه‌های معلق در هوا به سوی آنان می‌آمد. با آنکه چهره و شمایلی مانند آن‌ها داشت اما تمامی‌شان می‌دانستند چیزی در این زن عادی نیست. همگی در سکوت تماشا می‌کردند که او چطور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. تا آنکه مقابل آن‌ها ایستاد و با صدایی رسا – بلندتر از چیزی که باید می‌بود – صحبت کرد:

«من حَثیرا هستم... آب کمی اونورتره... به دنبال من بیاید».

لحن قاطع زن جایی برای مخالفت نمی‌گذاشت. البته نمی‌توان از این موضوع چشم‌پوشی کرد که تشنگی امانشان را بریده بود و حاضر بودند برای جرعه‌ای آب از هرکسی پیروی کنند و به هرکاری تن بسپارند.

پس از کمی پیاده‌روی بالأخره رودخانه را یافتند و پس از شادی فراوان به درگاه حثیرا سجده کرده و او را ستایش کردند.

مدت‌ها گذشت و آن موجودات فانی در آنجا خانه‌هایی ساختند. بچه‌هایی به دنیا آوردند و اولین شهر جهان را شکل دادند و نام آن را «غَلاح» گذاشتند. حثیرا شاهد رشد و نمو این جمعیت کوچک بود به طوریکه کنجکاوی و خشکسالی، آن‌ها را فراتر از مرزهای غلاح می‌برد به گونه‌ای که با ولعی سیری ناپذیر، وجب به وجب جهان را کاوش می‌کردند. او به عنوان الهه‌ی خرد از این کنجکاوی فانی‌ها استقبال می‌کرد و لذت می‌برد. اما این شلوغی و رشد بی‌وقفه‌ی جمعیت، آشوب و جنگ با خود به همراه داشت. او می‌دانست نباید دخالتی کند اما نمی‌توانست کاری نکند. پس او فرزندی را به دنیا آورد تا به جهان نظم ببخشد. فرزندی قدرتمند که ارزش زندگی را بفهمد و به مرگ احترام بگذارد. فرزندی که مانند نظم جهان بیآفریند و نابود کند؛ او پسری را از هیچ زایمان کرد و نام او را عَثیلامور گذاشت. حثیرا می‌خواست که فرزندش آدمیان را درک کند و آنچه را که آنان احساس می‌کنند، تجربه کند. چرا که یک فرمانروای خوب، مردمانش را به درستی می‌فهمد. بنابراین او عثیلامور را در غلاح و کنار سایر همسن و سالانش بزرگ کرد. عثیلامور از کودکی مهربان و بخشنده بود و با فانی‌ها با خوشرویی و احترام رفتار می‌کرد. مادرش روزها او را تعلیم می‌داد که چطور از توانایی‌هایش استفاده کند و شب‌ها داستان ستارگان را تعریف می‌کرد.

با رشد عثیلامور آوازه‌ی شهرت و قدرتش شهر به شهر پخش می‌شد که خدایی جوان و ورزیده، فرزند حثیرا، الهه‌ی خرد و ملکه‌ی غلاح قرار است فرمانروای هر جنبنده‌ای ‌شود.


عثیلامور به درخواست مادرش پیش از تاجگذاری عازم سفری طولانی به مقصد تمامی شهرهای جهان شد. او باید می‌دید، می‌چشید و می‌فهمید. او سفرش را با شهری به نام «شیپارا» آغاز کرد که ورای مرزهای غلاح و پشت کوهستان قرار داشت. مردمان آنجا بسیار خونگرم و خوش ذوق بودند. مانند گل‌های آفتابگردان شیفته‌ی خورشید و مانند جنگل‌ها سرشار از طروات. با ورود عثیلامور به شیپارا مردم بر سر و رویش گل ریختند. او را روی شانه‌هایشان گذاشتند و در شهر چرخاندند و او را به دامنه‌ی کوه خورشید بردند؛ جایی که از قبل معبدی را برای پرستش خدای جوان ساخته بودند و همان جا شروع به پیشکش نذوراتشان به عثیلامور کردند. داخل معبد فرمانروای شیپارا به همراه خانواده‌اش خیلی زودتر با هدایایی گران قیمت منتظر او بودند تا در برابرش زانو زده و طلب مغفرت کنند. خدای جوان که از استقبال اهالی آن شهر شوکه شده و به وجد آمده بود در مقابل ورودی معبد دستانش را بالا گرفت به طوریکه مابین انگشتانش گویی بلورین، گرم، زنده و نورانی شکل پدید آمد که مانند خورشید می‌درخشید.

«این گوی هدیه‌ی من به شماست! این نور سرزمین شما رو از شر و بلا دور نگه می‌داره!»

با وجود اصرار مردم شیپارا، عثیلامور هیچکدام ار نذورات آن‌ها را نپذیرفت و به سفر خود از شهری به شهری دیگر ادامه داد. بعضی شهرها او را نمی‌شناختند و با او همچون یک جوان فانی برخورد می‌کردند، برخی دیگر هم در برابر او به تعظیم و سجده می‌افتادند.

در بخشی از این سفر عثیلامور ایستاده بر سطح آب از دریاها گذر می‌کرد. او متوجه کشتی طوفان‌زده‌ای شد که درحال غرق شدن بود. قلب مهربانش از دیدن تقلای مسافران به درد آمد. می‌دانست هیچکدام از آنان را نمی‌شد به سطح خشکی رساند چرا که سرزمینی وجود نداشت. البته که می‌توانست جزیره‌ای بزرگ با درخت‌ها و گیاهانی پربار بسازد و مردم را به آنجا انتقال دهد، اما تصمیم متفاوتی گرفت. به داخل آب رفت. دستانش را از هم باز کرد و سپس محکم بهم کوبید. ناگهان تمام مسافران کشتی، دارای آبشش و باله‌ شدند و چشمانشان تغییر کرد تا به راحتی جهان زیر آب را ببینند. اکنون آن‌ها متعلق به دریا بودند. عثیلامور با رضایت از انجام کار خود به سطح آب بازگشت و درحالی که روی آب قدم می‌زد به آن‌سوی دریا به راه افتاد.

در خشکی از مکان‌های مختلفی دیدن کرد تا آنکه به جنگلی باستانی با درختانی غول‌آسا به نام «شافِنی» رسید. مردمان آنجا در بالای درختان زندگی می‌کردند و حفاظت از جنگل، مهم‌ترین دغدغه‌ی آنان بود. به‌دلیل جثه‌های بزرگی که داشتند زندگی برای آنها کمی دشوار بود به همین‌خاطر عثیلامور جثه‌‌ی آنان را مقداری کوچک کرد و در عوض به آن‌ها گوش‌هایی بلند برای بهتر شنیدن، توانایی درمانگری و قدرت رویانیدن گیاهان را بخشید تا به راحتی زندگی کنند.

پس از سه سال او به غلاح بازگشت اما با صحنه‌ی ناخوشایندی روبرو شد. شهر کودکی‌اش خالی از سکنه گشته و به جز مادرش، هیچکس دیگری درآنجا نبود. او بیهوده خانه‌ها را جستجو می‌کرد. در نهایت با دلی سرشار از اندوه به سوی حثیرا بازگشت درحالی‌که ذهنش نمی‌توانست آنچه را که رخ داده باور کند.

«مادر، چه اتفاقی افتاده؟؟»

حثیرا به آرامی دستش را روی شانه‌ی فرزندش گذاشت:

«خشکسالی به اوج خودش رسید و مردم مجبور شدن اینجا رو ترک کنن... عثیلامور وقتش رسیده که تاج پادشاهی‌ت رو سرت بذاری و مراقبت از موجودات زنده رو به عهده بگیری...»

عثیلامور نفس عمیقی کشید. دستانش را از هم باز کرد و خانه‌ها از زمین جدا شدند. میان آسمان و زمین ایستاد و با هرآنچه که از شهر باقی مانده بود، قلعه‌ای معلق ساخت و به یاد آنچه که از دست رفته بود، نام غلاح را بر آن گذاشت.


ادامه در پارت دوم....

Report Page