CHAP 1

CHAP 1


بارون به آرومی میبارید و بوی خاک مرطوب از پنجره نیمه باز وارد اتاق میشد . هوا سردو دلگیر بود مثل اینکه اشکهای آسمون حالا حالا ها قرار نبود بند بیاد.

هونگ توی اتاقش نشسته بود ، با یه دل شکسته و چشمهایی پر از اشک و غم . تصمیم گرفته بود خونه رو ترک کنه ، تصمیمی که بعد از چندروز هم عذاب‌آور و سخت بود.

بعد از اون اتفاق وحشتناک دعواهای پدرمادرش بیشتر شده بود . صدای بلند فریادو داد و بیدادشون مثل خوره مغزشو میجوید و از درون نابودش میکرد.

چرا نمیتونن آروم بگیرن؟

چرا سعی نمیکنن مثل بقیه خانواده‌ها باشن؟

این سوالای بدون جواب توی ذهنش شناور بودو فقط میخواست از این فضا دور بشه.

چشماش بخاطر گریه‌های تموم نشدنی سرخ شده بودن و افتادگی پلکهاش نشون از بیحالیش میداد . سرشو به دیوار تکیه داد وسعی کرد برای چند لحظه‌هم که شده به چیزی فکر نکنه اما هربار که یاد وضعیتش میوفتاد دلش از ناامیدی پر میشد.

"چطور میتونم ادامه بدم؟"

سوال جدیدی نبود اما تو این لحظه با شدت بیشتری به ذهنش رسوخ میکرد.

تصمیم گرفت قبل ترک خونه اتاقشو جوری تمیز کنه که انگار هیچکس هرگز اینجا زندگی نکرده . با حالت سست از جاش بلند شد و وسیله‌هاشو یکی یکی از روی زمین برداشت ، هر گوشه و کناری که به ذهنش میرسید رو تمیز کردو کف اتاقشم جارو کشید . مثل یه نقاش وسواس هر لکه‌ای که جلوی چشمش بود رو پاک کرد اینکارها براش فقط به معنای تمیزکاری نبود بلکه یه نماد از جدایی و خداحافظی با زندگی گذشته‌اش بود.

تموم یادگاریهایی رو که داشت توی چمدون جا داد..با دیدن گردنبند چرمی که خواهر کوچیکترش ، جینا براش درست کرده بود برای لحظه‌ای متوقف شد.

بعد رفتنش اگه پدرمادرش دوباره دعوا کنن اون اینجا نیست که هدفونشو روی گوشهای جینا بزاره و با بالا بردن صدای آهنگ حواسشو پرت کنه.

گردنبند رو دور گردنش انداخت و عکسهای دونفری و دفتر رازهای مشترکشونو با احتیاط کنار لباسهاش توی چمدون گذاشت چون از این به بعد بجای جینا فقط اینارو داشت.

بعد از اینکه اتاقشو به طور کامل مرتب کرد سویشرت طوسی رنگ و اورسایزی که جینا روز تولدش بهش هدیه داده بود رو پوشید . این سویشرت مثل یه آغوش گرمو دلنشین بود و باعث میشد احساس کنه جینا کنارشه حتی تو این روز تاریک و بارونی.

با نگاهی خالی و بی روح به دورو برش خیره شد . حالا اتاق به اندازه‌ای خالی و ساکت بود که انگار هر گوشه‌اش ذره‌ای از غم رو به تصویر میکشید . هونگ با دلی پر از درد قبل اینکه خونه رو ترک کنه تموم روزهای گذشته رو توی ذهنش مرور کرد انگار میخواست تموم حس‌های خوب و بدی رو که اینجا تجربه کرده به خاطر بسپره.

با هر قدمی که به سمت در برمیداشت حس میکرد داره بخشی از وجودش رو هم ترک میکنه.

بارون بشدت روی شونه‌ها و سرو صورتش میبارید مثل اینکه طبیعت هم غمی که به دوش میکشید رو احساس کرده . همونطور که از خونه دور میشد با خودش امیدوار بود که روزی بتونه از این دردو رنجی که میکشه خلاص بشه.

"امیدوارم یه روز دوباره جینارو ببینم"

Report Page