𝖯𝖺𝗋𝗍 𝖮𝗇𝖾
@VAELITHصدای شلیک توی انبار پیچید و برای چند ثانیه، همهچیز رفت روی دور تند.
تهیونگ پشت یکی از ستونهای بتنی پناه گرفته بود و اسلحهاش رو محکم توی دستش نگه داشته بود. چند متر اونطرفتر، جونگکوک پشت یه جعبهی فلزی خم شده بود و هر چند ثانیه یکبار سرش رو بالا میآورد تا موقعیت آدمهای روبهروشون رو چک کنه.
قرار بود این فقط یه معاملهی ساده باشه؛ تحویل محموله، گرفتن پول و برگشتن نه بیشتر؛ اما ظاهراً یکی از اون آدمها تصمیم گرفته بود شبشون رو خراب کنه.
«سه نفر سمت چپ.»
صدای جونگکوک از پشت بیسیم اومد.
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، جواب داد: «دیدمشون.»
«پس چرا هنوز زندهان؟»
«منتظرم تو اول کارت رو بکنی.»
جونگکوک زیر لب خندید.
«رئیسی یا بچه؟»
«دوستپسرت، حواست باشه.»
«دقیقاً واسه همینه دارم بهت میگم از اونجا تکون نخور.»
تهیونگ این بار سرش رو از پشت ستون بیرون آورد.
دو شلیک.
یکی از آدمها افتاد روی زمین و اون یکی خودش رو پشت ماشین انداخت.
همون لحظه جونگکوک از جاش بلند شد و دوید سمت ستون بعدی.
«جونگکوک، صبر کن.»
دیر شده بود. گلولهای از سمت راست رد شد و به فلز کنار صورت جونگکوک خورد.
جونگکوک خودش رو پشت ستون انداخت و نفسش رو حبس کرد.
«خوبم.»
تهیونگ از پشت ستون بیرون اومد.
«نگفتم تکون نخور؟»
«و منم گفتم خوبم.»
«این جواب سؤالم نبود.»
جونگکوک خواست جواب بده که صدای شلیک دیگهای بلند شد. این یکی مستقیم سمت تهیونگ بود.
جونگکوک حتی فکر هم نکرد؛ فقط خودش رو جلوی تهیونگ انداخت.
صدای برخورد گلوله با جلیقهی ضدگلوله بلند شد و جونگکوک چند قدم عقب رفت.
تهیونگ برای یک لحظه خشکش زد.
«جونگکوک؟»
جونگکوک دستش رو روی پهلوش گذاشت.
«لعنتی...»
تهیونگ خودش رو بهش رسوند.
«کجاست؟»
«چیزی نیست.»
«گفتم کجاست؟»
جونگکوک نگاهی به صورت تهیونگ کرد.
«پهلوم.»
تهیونگ دست جونگکوک رو کنار زد و پارگی کوچیکی روی لباسش دید. گلوله به جلیقه برخورده کرده بود؛ اما ضربه به اندازهای بود که پوستش رو خراش بده.
همین کافی بود تا اخمهای تهیونگ به وحشتناکترین شکل ممکن توی هم بره. با صدای ترسناکی رو به افرادش فریاد زد: «همه رو بکشید.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
«تهیونگ، صب...»
«گفتم همه رو.»
لحنش اونقدری وحشتناک بود که حتی جونگکوک هم ساکت شد.
چند دقیقه بعد، صدای شلیکها یکییکی قطع شد.
انبار دوباره ساکت شد.
تهیونگ اسلحهاش رو پایین آورد و به جونگکوک نگاه کرد.
همونطور که به جونگکوک نگاه میکرد، خطاب به یکی از افرادش گفت: «ماشین.»
جونگکوک اخم کرد.
«خودم میتونم راه برم.»
«نگفتم نمیتونی.»
«پس چرا...»
«چون اگه یک بار دیگه امروز تصمیم بگیری جلوی گلوله بپری، خودم میزنمت.»
جونگکوک چند ثانیه نگاهش کرد و بعد با وجود درد، لبخند کوچیکی زد.
«نگرانم شدی؟»
تهیونگ جواب نداد؛ فقط برگشت سمت خروجی.
«بیا.»
جونگکوک پشت سرش راه افتاد؛ ولی این بار، برخلاف همیشه، تهیونگ حتی یک قدم هم ازش فاصله نگرفت.
با توقف ماشین جلوی عمارت، جونگکوک قبل از اینکه راننده پیاده بشه، در رو باز کرد.
تهیونگ همون لحظه مچ دستش رو گرفت.
«کجا بهسلامتی؟»
جونگکوک ابرویی بالا انداخت.
«داخل؟»
«تو همینجوریش هم درد داری، بعد میخوای خودت بری بالا؟»
«تهیونگ، من فقط یه خراش کوچیک برداشتم.»
«درسته.»
جونگکوک رو براید استایل بغل کرد و به سمت پلههای بلند عمارت راه افتاد.
جونگکوک نفسش رو با کلافگی بیرون داد.
«خیلی زورگویی.»
«میدونم.»
وارد عمارت شدند. همونطور که بهسمت اتاق کار خودش که طبقه اول عمارت بود، میرفت با صدای بلندی گفت: «دکتر رو خبر کنید.»
«نه.»
تهیونگ نیمنگاهی بهش انداخت و در اتاق رو باز کرد.
«چی؟»
«دکتر نمیخوام.»
«جونگکوک.»
«گفتم نمیخوام.»
تهیونگ چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
بعد خیلی خونسرد گفت: «باشه.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«باشه؟»
«آره.»
تهیونگ چند قدم کوتاه برداشت و وارد اتاق شد. در رو بست.
«پس خودم زخمت رو میبندم.»
جونگکوک خواست چیزی بگه؛ ولی با گذاشته شدنش روی مبل چرمی بزرگ اتاقکار تهیونگ سکوت کرد.
«مثل بچه آدم دراز بکش تا بیام.»
بهسمت کمد گوشهی اتاق رفت و جعبهی کمکهای اولیه رو از داخلش خارج کرد. برگشت پیش جونگکوک.
روی میز چوبی وسط اتاقش نشست. جعبهی کمکهای اولیه رو، روی میز گذاشت و سمت جونگکوک برگشت.
«لباست رو بزن کنار.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«خودم انجام میدم.»
«میدونم.»
«پس؟»
«لباست جونگکوک!»
جونگکوک برای چند لحظه چیزی نگفت، بعد دستش رو، روی لبهی لباسش گذاشت و کمی کنار زد.
تهیونگ خم شد و زخم رو بررسی کرد.
«درد داری؟»
«نه.»
«از کی تا حالا یاد گرفتی بهم دروغ بگی، شیرین عسلم؟»
تهیونگ مستقیم به چشمهای خرگوشش خیره شد و لبخند کجی زد.
جونگکوک سرش رو پایین انداخت.
«خیلی زورگو شدی تازگیها، یکم درد دارم.»
تهیونگ پنبه رو روی زخم کشید.
جونگکوک ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد.
تهیونگ مکث کرد.
«یکم؟»
جونگکوک با لبخند کمرنگی گفت: «باشه، زیاد.»
تهیونگ دوباره مشغول شد؛ اما این بار حرکاتش آرومتر بود.
همونطور که مشغول تمیز کردن اطراف زخم بود، خطاب به جونگکوک گفت: «چرا این کارو کردی؟»
جونگکوک فهمید منظور تهیونگ چیه.
«کدوم کار؟»
«قهرمانبازیت!»
«اگه نمیپریدم، گلوله میخورد بهت.»
«میدونم.»
«پس جواب سؤالت همینه.»
تهیونگ دست از کار کشید.
«نه. نیست.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چی میخوای بشنوی؟»
تهیونگ مستقیم توی چشمهاش نگاه کرد.
«اینکه چرا حتی یه لحظه هم به این فکر نکردی که ممکنه خودت آسیب ببینی.»
جونگکوک لبخندش محو شد.
«چون تو بودی.»
همین دو کلمه کافی بود که سکوت دوباره برگرده.
تهیونگ نگاهش رو پایین انداخت و باند رو دور پهلوی جونگکوک بست؛ اما انگشتهاش برای چند لحظه همونجا موند.
«دیگه این کار رو تکرار نکن، وگرنه توی مأموریتهای بعدی نمیبرمت.»
جونگکوک آهسته گفت: «اگه دوباره اتفاق بیفته؟»
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
«دوبارهای وجود نداره.»
«نمیتونم قول بدم.»
تهیونگ با اخم نگاهش کرد.
«جونگکوک!»
جونگکوک این بار جدی شد.
«تو هم اگه جای من بودی، همین کار رو میکردی.»
تهیونگ جوابش رو نداد؛ چون میدونست حق با اونه و همین بیشتر عصبانیش میکرد.