Part 9
Eliصبح روز بعد، قبل از اینکه زنگ گوشیش به صدا در بیاد، بیدار شد.
چند لحظه با چشمهای نیمهباز به سقف خیره موند و با بیحوصلگی دستش رو به سمت تلفنش دراز کرد. چند پیام از جیسونگ و هیونجین داشت که بیشترشون مربوط به پروندهی روز گذشته بودن.
خستگی دیروز هنوز از تنش بیرون نرفته بود و تنها چیزی که میخواست، این بود که تمام روز رو بخوابه.
ناچار از تخت بیرون اومد و به سمت پنجره رفت.
هوا ابری بود و باد شاخههای درخت روبهروی ساختمان رو تکون میداد. به نظر میرسید قراره بارون بباره.
نفسی بیرون داد و به سمت حموم رفت.
حدود چهل دقیقه بعد، پشت فرمون نشسته بود و مسیر دفتر رو طی میکرد.
وقتی بالاخره رسید، ساعت هفت شده بود. ماشین رو پارک کرد و از پلهها بالا رفت.
صدای جیسونگ و هیونجین طبق معمول کل بخش رو پر کرده بود. در دفتر چان هم باز بود.
_ هنوز صبح نشده شروع کردین؟ صداتون تا ورودی میاد.
جیسونگ که کنار میز ایستاده بود، برگشت.
_ اولاً صبحت بخیر. دوماً، سونگمین کو؟
هیونجین که روی صندلی نشسته بود، ضربهای به سر جیسونگ زد.
_ عاشق سونگمین شدی؟ هر روز سراغشو میگیری!
_ این برای چی بود؟
جیسونگ دستش رو روی سرش مالید، بلکه دردش کمتر بشه.
مینهو یکی از صندلیها رو عقب کشید و نشست.
_از اون خبری ندارم. ولی اون پیرمرد کجاست؟
_ تلفنش زنگ خورد و رفت بیرون.
_ پیرمرد خودتی.
چان وارد شد و به شونه مینهو ضربهای آروم زد
_ صبح تو هم بخیر
هیونجین پوزخندی زد.
— هردوتون سنی ازتون گذشته.
چان پشت میزش نشست و گوشیش رو روی میز گذاشت.
_ سونگمین بهم زنگ زده بود امروز توی شرکتش کار داره. ولی اگه چیز بهدردبخوری پیدا کرد، بهمون خبر میده.
جیسونگ با لحنی کاملاً جدی سرش رو تکون داد.
_ حیف شد.
هیونجین نگاه مشکوکی بهش انداخت.
_ واقعاً نگران پروندهای یا اینکه دلت برای سونگمین تنگ شده؟
_ هیونجین!
مینهو پوشهای رو از روی میز برداشت و باز کرد.
_ اگه قراره تمام روز بحث شما دوتا رو گوش بدیم، ترجیح میدم برم سر کار خودم.
هیونجین بالاخره از کلکل دست کشید و برگهای رو از داخل پوشه بیرون آورد.
_ خیلی خب. قبل از اینکه دوباره بحثمون بشه، بیاید یه مرور کوتاه داشته باشیم.
برگه رو روی میز گذاشت.
_ اینا تمام اطلاعاتیه که فعلاً از قاتل احتمالیمون داریم.
جیسونگ حرفش رو ادامه داد.
_ مشکل اینجاست که ما فقط اسم و چندتا اطلاعات محدود داریم. هنوز نمیدونیم الان کجاست یا قدم بعدیش چیه.
چان نگاهی به برگه انداخت.
_ ملاقات با آقای یونگسو هم نتیجهی خاصی نداشت. سونگ مشخص نیست دوباره کی با پدربزرگش تماس بگیره.
هیونجین صندلیش رو جلو کشید و اخم ریزی کرد.
_ اون واقعاً نمیدونه سونگ کجاست؟ منظورم اینه که حتی احتمال نمیده هنوز توی کره باشه؟
چان جواب داد
_ خودش فکر میکنه از کشور خارج شده. دستکم چیزی که از سونگ شنیده، همین بوده. پس حتی اگه سونگ هنوز داخل کره باشه، فعلاً نمیتونیم از پدربزرگش اطلاعات بیشتری بگیریم.
مینهو که تا اون لحظه ساکت مونده بود، سرش رو بالا آورد.
_ فعلاً نمیتونیم اینقدر زود نتیجه بگیریم. اینکه یونگسو از محلش خبر نداره، لزوماً به این معنی نیست که با سونگ ارتباطی نداره. ممکنه چیزی رو ازمون پنهان کرده باشه.
چند لحظه سکوت شد.
چان سرش رو تکون داد.
_ درسته. فعلاً بهتره روی چیزهایی تمرکز کنیم که میتونیم بررسیشون کنیم.
--
حدود نیم ساعت بیشتر نگذشته بود که مینهو از دفتر بیرون اومد. میخواست کمی تنها فکر کنه.
البته، تنهای تنها هم نه.
موطلایی بههرحال پیشش بود.
موطلایی؟
وسط راهرو ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت.
فلیکس معمولاً این ساعتها پیشش بود و باید تا الان رسیده میبود.
دستش رو داخل جیبش برد و گوشیش رو بیرون آورد.
باید بهش زنگ میزد؟
قبل از اینکه تصمیم بگیره، صدایی از پشت سرش بلند شد.
_ آقای لی!
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشد.
مینهو برگشت و با دیدن فلیکس توی اون وضعیت، برای لحظهای جا خورد.
فلیکس با یه چتر و کیف زیر بغلش، درحالیکه یه لیوان قهوه دستش بود و شالش هم نامرتب دور گردنش افتاده بود، به سمتش میدوید.
_ هی... هی، الان زمین میخوری.
فلیکس سرعتش رو کم کرد و درست مقابلش ایستاد. چند لحظه طول کشید تا بتونه نفسش رو تنظیم کنه.
مینهو با چشمهای گرد شده بهش خیره شد.
_ این... خدای من، خوبی؟ سگ دنبالت افتاده بود؟
فلیکس با نفسهای بریدهبریده لبخندی زد.
_ از اتوبوس جا موندم و مجبور شدم تا اینجا بدوئم. بعدشم تا قهوه بگیرم، دیر شد. یکم بههم ریختم.
قهوهای رو که توی دستش بود، به سمت مینهو گرفت.
_ این برای شماست.
_ اوه... ممنونم.
مینهو قهوه رو گرفت و برای چند لحظه بهش خیره موند.
نه اینکه خود قهوه عجیب باشه. فلیکس همیشه براش قهوه میگرفت؛ اونقدر که دیگه به بخشی از برنامهی هر روزش تبدیل شده بود.
اما این بار فلیکس برای رسیدن به موقع دویده بود و بااینحال، قهوهی اون رو فراموش نکرده بود.
لبخند فلیکس هنوز روی لبش بود که مینهو نتونست جلوی خندهش رو بگیره. اول خندهی کوتاهی بود، اما چند لحظه بعد ریزریز میخندید.
ابروهای فلیکس در هم رفت.
— چیه؟ چی شد؟
— هیچی...
— هی!
مینهو سعی کرد خودش رو جمعوجور کنه و قهوه رو محکمتر توی دستش گرفت.
_ یکم کج شدی... یعنی عینکت کج شده.
فلیکس دستش رو بالا آورد تا عینکش رو مرتب کنه.
- اوه، خب...
_ صبر کن.
قبل از اینکه فلیکس فرصت کنه کاری بکنه، مینهو دست آزادش رو به سمت صورتش برد و عینکش رو صاف کرد.
بعد نگاهش به موهای نامرتب فلیکس افتاد.
— موهاتم...
چند تار مو جلوی پیشونی فلیکس ریخته بود. مینهو با حرکت کوتاهی اونها رو کنار زد و دستش رو پایین آورد.
— خب... خوبه.
فلیکس برای لحظهای ساکت موند. انگشتهاش ناخودآگاه به دستهی عینکش رسیدن و بعد، انگار تازه فهمیده چه اتفاقی افتاده نگاهش رو از مینهو گرفت.
_ بیا بریم سراغ کارمون.
مینهو لبخند کمرنگی زد.
_ باشه.
..
سه ساعت تمام بود که سرشون رو از روی پروندهها بلند نکرده بودن.
فلیکس کاملا مطمئن بود که روده بزرگش رودهی کوچیکش رو بلعیده.
سرش رو بالا آورد.
رئیسش با جدیت تمام داشت برگههای مقابلش رو بررسی میکرد.
لپتاپ رو بست و به طرف میز مینهو حرکت کرد.
_ آقای لی؟
- هوم؟
بدون اینکه سرش رو بالا بیاره برگه دیگهای رو از داخل پرونده بیرون کشید.
_ استراحت کنیم؟
- برو استراحت کن.
شونههای فلیکس وا رفتن.
_ سه ساعت تمامه که داریم کار میکنیم.
من گشنمه.
_ برو کافهتریا.
_ واقعا که!
با بیحالی روی صندلی مقابل نشست و دستاش رو مقابل سینهاش جمع کرد.
_ معتاد کاری!
مینهو سرش رو بالا آورد.
_ دو نفر اینجا مردن و قاتل هنوز اون
بیرونه، بعد من باید چیکار کنم؟
_ همه دارن تلاش میکنن ولی کسی خودشو شکنجه نمیکنه. مگه خودتون نگفتید باید خودمو به زور قوی نشون ندم و همهکارا رو روی دوش خودم نذارم؟ باید به حرف خودتون عمل کنید
شاید اگه این حرف رو وقتی بچه بود یکی بهش میزد قطعا تاثیر خودش رو میذاشت ولی الان نه.
لبخند ساختگیای زد.
_ سعی میکنم موطلایی.
_ خب؟
نفسی بیرون داد.
_ بریم یه چیزی بخوریم.
---
دیگه داشت شب میشد و هنوز هیچ ردی از سونگ پیدا نشده بود.
همه مشغول بودن تا شاید سرنخی به دست بیارن، اما انگار سونگ آب شده و رفته بود زمین.
مینهو و فلیکس آخرین گزارش روز رو به دفتر چان بردن.
_ اینم از گزارش نهایی.
هیونجین آهی کشید.
_ امروز واقعاً خستهکننده بود.
- موافقم.
جیسونگ سرش رو روی شونهی فلیکس گذاشته بود و با ناامیدی به روبهرو خیره شده بود.
حق با هیونجین بود. همهچیز خیلی کند پیش میرفت.
مینهو نگاهی به چان انداخت.
_ با ما دیگه کاری نداری؟
چان سرش رو تکون داد.
_ نه. ممنون از همگی. فردا دوباره ادامه میدیم.
بعد از یه خداحافظی کوتاه، مینهو و فلیکس از دفتر بیرون اومدن.
صدای بارون به شیشهها میخورد. بیرون تقریباً تاریک شده بود و به غیر از کسایی که شیفت شب داشتن، بیشتر کارمندها رفته بودن.
مینهو نگاهی به پنجرهی انتهای راهرو انداخت و بعد رو به فلیکس کرد.
_ هی، موطلایی. بیا برسونمت. بارون داره میباره.
فلیکس سرش رو تکون داد.
_ خودم میرم. نیاز نیست.
_ توی این بارون میخوای منتظر اتوبوس بمونی؟
_ خب...
_ فلیکسی!
صدای نازکی حرفشون رو قطع کرد.
دختری با عجله به سمتشون میاومد. همین که به فلیکس رسید، لبخند بزرگی روی صورتش نشست.
_ یونا؟ تو نرفتی خونه؟
— منتظر تو بودم! هی، قرار بود با هم شام بخوریمها.
فلیکس لحظهای مکث کرد و بعد دستش رو به پشت گردنش برد.
— وای، یادم رفته بود. ببخشید، امروز واقعاً درگیر کار بودم.
— اشکالی نداره. میدونستم سرت شلوغه.
یونا این رو گفت و نگاهی به مینهو انداخت؛ انگار تازه متوجه حضورش شده باشه.
— سلام.
مینهو با تکون دادن سر جوابش رو داد.
— سلام.
یونا دوباره رو به فلیکس کرد.
— راستی، اگه خستهای، میتونیم یه بعدا بریم. نمیخوام به خاطر من اذیت بشی.
— نه، مشکلی نیست. بریم.
فلیکس لبخندی زد و کیفش رو روی شونهاش جابهجا کرد.
مینهو میتونست همینجا خداحافظی کنه و بره. ماشینش توی پارکینگ بود و هیچ دلیلی نداشت بیشتر از این بمونه.
بااینحال، همونجا ایستاده بود.
نگاهش بین اون دو نفر جابهجا شد. یونا با صمیمیت با فلیکس حرف میزد و فلیکس هم به حرفهاش گوش میداد. چیزی در رفتار اونها نبود که عجیب به نظر برسه؛ دو همکار بودن که برای شام قرار گذاشته بودن.
پس چرا مینهو هنوز داشت به مکالمهشون گوش میداد؟
یونا چترش رو باز کرد و رو به فلیکس گرفت.
_ بیا. چتر آوردم
فلیکس نگاهی به بیرون انداخت.
_ منم آوردم نگرانش نباش.
_ یدونه کافیه دیگه.
فلیکس خندید و سرش رو تکون داد.
— باشه، هرطور راحتی.
مینهو نگاهش رو از اونها گرفت.
پس باهاش صمیمیه.
چند لحظه بعد، دوباره نگاهشون کرد.
خب که چی؟
خودش هم نمیفهمید چرا هنوز اونجا ایستاده بود.
درست وقتی خواست قدمی برداره، جملهای توی ذهنش زنده شد.
«زمان رو از دست نده. تا دیر نشده اول احساساتت رو کشف کن... بعدشم قلبت رو بیشتر از این منتظرش نذار.»
سونگمین موقع گفتن این حرفها مستقیم بهش خیره شده بود.
مینهو اخم محوی کرد.
منظور سونگمین چی بود؟
نگاهش دوباره به فلیکس افتاد. فلیکس چیزی به یونا گفته بود که باعث شده بود دختر با خنده آروم به بازوش ضربه بزنه.
_ ام... من دیگه فکر کنم برم. مطمئنی نمیخوای بیای؟
فلیکس سرش رو بلند کرد.
برای لحظهای، وسوسه شد نظرش رو عوض کنه.
اما آخر سر فقط سرش رو تکون داد.
— نه، ممنون. خودم میرم.
— حله. پس فردا میبینمت.
فلیکس لبخندی زد و همراه یونا به سمت خروجی رفت.
مینهو همونجا موند و رفتن اون دو نفر رو تماشا کرد تا وقتی که از پشت شیشههای ورودی ناپدید شدن.
بعد آهی کشید و دستش رو توی جیبش فرو برد.
مسخرهست.
تمام راه تا پارکینگ، سعی کرد ذهنش رو از اون مکالمه خالی کنه. وقتی به ماشین رسید، در رو باز کرد و نشست؛ اما قبل از روشن کردن موتور، توی سکوت نشست و فکر کرد
ناخواسته یاد فلیکس افتاد که با موهای بههمریخته و نفسبریده، قهوه رو به سمتش گرفته بود.
لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
چند ثانیه بعد، لبخندش محو شد.
از کی اینقدر به چیزای کوچیک توجه میکنم؟
گوشیش رو از جیبش درآورد. پیامی از جیسونگ دربارهی پرونده روی صفحه بود، اما مینهو حتی بازش هم نکرد.
فقط برای چند لحظه به صفحهی خاموش گوشی خیره موند.
بعد حرف سونگمین دوباره توی ذهنش پیچید.
" تا دیر نشده..."
مینهو سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد و چشمهاش رو بست.
_...دیوونه شدی رفت.
موتور رو روشن کرد و از پارکینگ بیرون رفت.
بااینحال، تمام مسیر تا خونه، تصویر لبخند فلیکس از ذهنش کنار نرفت.