Part 75

Part 75

Happy moon


Craving Freedom

"یونجون"

بومگیو صداش كرد همونطور كه روى مبل سرشو روى پاهاى پسر بزرگ‌تر گذاشته بود و پاهای خودشو رو توى شكمش جمع كرده بود.

چراغ ها خاموش بودن و فقط صفحه تلويزيون بود كه كمي روشنايي به فضا ميداد. يكي از اون برنامه هاى لوس داشت پخش مي شد و در اصل كسي بهش اهميت نميداد.

دست یونجون لاى موهاى دوست پسرش بود و داشت سعي ميكرد استرسش رو نشون نده وقتي هر پنج دقيقه يك بار به ساعت نگاه ميكرد.

گیونگ امروز فقط يه شيفت صبح داشت، يعني بايد ساعت يك بر مي‌گشت ولي الان ساعت هفت و نيمه و اون هنوز برنگشته.

اينكه اون دختر كجا مونده، كسي نميدونه.

"هممم؟"

نگاهش رو روى تلويزيون برگردوند روى برنامه اى كه کیم تهیونگ مهمونش بود.

خب شايد اگه از اول بهش توجه مي كرد، اون برنامه خيلي هم لوس نمي بود.

"از دانشگاه برات پذيرش اومده"

بومگیو زير لبش گفت و یونجون متعجب به نيم رخش نگاه كرد.

"چي گفتي؟"

بومگیو غلت زد تا به پشتش بخوابه و يه فول پروفايل از یونجون داشته باشه.

"دو روزى هست كه متوجه شدم ولي تو باز يه ديك عوضي شده بودى و من ترجيح دادم بهت چيزى نگم"

بومگیو دستش رو بالا برد و بيني یونجون رو نيشگون گرفت.

"ديك عوضيِ من. جدى تو خيلي عوضي‌اى یونجون شی"

"صبر كن. واقعاً برام پذيرش اومده؟ واقعاً بايد برم دانشگاه؟"

یونجون به ترك تحصيل فكر كرده بود و براش برنامه ريزى هم كرده بود.

كه يه جايي كار پيدا كنه و همزمان با درس خوندن بومگیو، خودش هم كار كنه.

اصلاً از كي تا حالا اون انقدر اهل خونه زندگی شده؟

"آره. تو قراره يه معمارِ معروف بشي"

یونجون ذوق رو توى چشم هاى قشنگش ديد و آروم خنديد.

"اين يه روياى دور از واقعيته"

باهاش مخالفت كرد و دستش رو لاى موهاى بومگیو برد، حس خوبي توى دلش پيچيد وقتي پسر کوچیک‌تر مثل يه بچه گربه چشم هاش رو بست و بيشتر خودش رو به یونجون چسبوند. تنها چيزى كه كم بود يه 'ميو' بود و بس.

"تو با اين طرز نگاه منفي بافت به هيچ جا نميرسي پابو. من از همين الانم ميتونم تو رو در حال كار كردن روى شيت هاى سفيد تصور كنم. آستين‌هات رو تا زدى و موهات رو دوباره مشکی کردی و دارى روى نقشه خونمون كار مي كني و منم همه تصوراتي كه از خونه رويايي‌مون دارم رو برات توضيح ميد-"

"برگرد به زمين بومگیو"

یونجون حرفش رو قطع كرد و دستش رو جلوى چشم هاى پسر کوچیک‌تر تكون داد؛ چشم هايي كه به يه جايي از سقف خيره شده بودن همونطور كه داشت رويا پردازى ميكرد.

"تو ميخواى من به چيزى كه ميخوام برسم يا خودت به چيزى كه ميخواى برسي؟"

یونجون طعنه زد و دست راستش توى يقه تيشرت بومگیو رفت.

سينه تدی برش رو نوازش كرد، اين بار واقعا يه صداى آرومي از بين لب هاى رزى رنگش بيرون اومد كه نشون ميداد اون خيلي داره از توجهي كه بهش ميشه، لذت مي بره.

"اول تو به خواسته‌ت برس و بعد منو به خواسته‌م برسون"

بومگیو زمزمه كرد و یونجون ديگه بحث رو ادامه نداد، دوست پسرش رو با نوازش هاى عاشقانه و بوسه هاى كوچيك حمام كرد و با لبخندى كه روى لب هاش ساخت زندگي كرد و رنگ سرخ گونه هاش رو به خاطر سپرد.

اونا خيلي كار دارن، فقط دادگاه و خلاص شدن از شر هیون‌کی نيست، حالا اونا ميخوان برن دانشگاه.

اين يعني جا به جايي.

يعني يه تغيير بزرگ ديگه.

يعني یه شهر دیگه.

بدنش لرزيد و موهاى تنش سيخ شدن، اون باز بايد به فضاى جديدى عادت كنه ولي اين بار فرق ميكنه.

یونجون ديگه خيلي بزرگتر شده و از همه مهم تر اون حالا بومگیو رو داره. اين يه تغييرِ خوبه و فرار كردن از كابوسش نيست.

صداى درى كه باز شد ناگهان اون دو تا پسرو به زمان حال برگردوند. بومگیو نشست روى مبل و به پسر بزرگ‌تر نگاه كرد؛ كسي كه انگار يادش اومد الان كجا و تو چه وضعيتي هستن.

"گیونگ؟"

یونجون صداش كرد و از روى مبل بلند شد، خونه خيلي تاريك بود و اون فقط صداى پاى دوست دختر سابقش رو ميشنيد.

تا اينكه اون دختر وارد اتاق نشيمن شد و مثل سايه سياهي جلو اومد تا اينكه نور هاى متحرك تلويزيون روى بدنش افتادن و باعث شدن چشم هاى پف كرده‌ش برق بزنن.

اون گريه كرده.

حق هم داره.

"سلام پسرا"

صداى نازكش خش دار بود، كنار بومگیو روى مبل نشست و كيف كوچيك چرميش رو روى زمين گذاشت.

"تو خيلي دير برگشتي"

یونجون زمزمه كرد و سمت چپش روى مبل نشست، پاى راستش خم شده از زانو زير بدنش بود ولي پاى چپش پايين بود.

ميخواست رو در رو با نيم رخ اون دختر باشه.

"من بايد... تنها مي بودم... فكر ميكردم"

گیونگ نفسش رو بيرون داد، بدنش سرد بود، نفسشم همینطور.

بومگیو دهنش رو باز كرد تا بپرسه اون حالش خوبه يا نه اما درست لحظه آخر به اين نتيجه رسيد كه سوالش اضافي و احمقانه ست.

پوزيشن نشستن یونجون رو تقلید كرد و پاى چپش رو زير بدنش جمع كرد.

به موهاى گیونگ كه صورتش رو پنهان كرده بود، چشم دوخت.

"بومگیو..."

گیونگ بعد از چند دقيقه سكوت طاقت فرسا، لب زد. سرش رو بلند كرد و چشم هاى خسته‌ش بومگیو رو نشونه گرفتن.

"من واقعا اميدوارم تو آسيب جدى‌اى نديده باشي"

اون لبخند معروف محبت آميزش رو به بومگیو تحويل داد با اينكه چشم هاش خيلي لبخند نميزدن.

بومگیو با لبخندى كوچيك و حركت سرش جواب اون دختر رو داد.

درسته كه اگه هیون‌کی ميتونست كارش رو تموم كنه و یونجون نميرسيد الان اين اتفاق خيلي وحشتناك تر از بلايي مي شد كه سر گیونگ اومده.

ولي هیون‌کی موفق نشد و گیونگ هنوزم همون دختر بيچاره ست و ميشه گفت از نظر آسيب ديدن اونا تقريباً با هم برابرن.

"از اون شب... من سعي كردم همه چيزو فراموش كنم. دهنم رو بستم و حرفي نزدم، ساكت موندم چون قدرتي نداشتم... بعدش هم كه... تو از اینچئون رفتي و من تنها موندم-"

یونجون نتونست حرفش رو قطع نكنه، چند كلمه آخر اون دختر روى سينه‌ش سنگيني كردن.

"من توى بيمارستان بودم، يك هفته بعدش وقتي چشم هام رو باز كردم لحظات آخرى بود كه توى اینچئون ميگذروندم. به خواست مامانم بعد اينكه اون مرد رفت زندان، من به بيمارستاني توى سئول منتقل شدم تا اينكه مامانم همونجا رو براى زندگي انتخاب كرد. شغل جديد و بعد هم خونه جديدى گرفت. همين پروسه ماه ها طول كشيد و بعد من ديگه جرئت نداشتم پيشت برگردم. تقريباً مطمئن بودم كه ازم متنفر شدى"

یونجون دليل برنگشتنش رو توضيح داد. از قبل از اومدن به اينجا خودش رو براى چنين لحظه‌اى كه براى برنگشتن و غيب شدن توبيخ مي شد، آماده كرده بود. گیونگ به قدرى مهربون بود كه بعد از دو روز و نيم گله كنه.

"اون ديگه مالِ قبله و من نميخوام درمورد سال ها پيش بحث كنيم. فقط حرفم اينه كه... من ميخوام انتقام بگيرم. هميشه ميخواستم انتقام بگيرم و پشيمونم از اينكه همون موقع شكايت نكردم"

گیونگ از یونجون به بومگیو و بعد دوباره به یونجون نگاه كرد.

"اين يعني..."

بومگیو جمله اش رو باز گذشت تا گیونگ تكميلش كنه؛ كسي كه سرش رو تكون داد.

"دادگاه چه روزى تشكيل ميشه؟"

"دوشنبه"

بومگیو با شنيدن جواب یونجون تعجب كرد، اون نميدونست.

"من با رئيسم صحبت ميكنم. فكر نميكنم با چند روز نبودنم مشكلي داشته باشه. به مامانم هم زنگ ميزنم و بعد ما ميتونيم بريم سئول"

گیونگ تصميمش رو بيان كرد و یونجون آهي از آسودگي كشيد.

بالاخره لبخند كوچيكي روى لب هاش نقش بست.

اونا ميرن تا مشكل ديگه اى رو براى هميشه از سر راهشون بردارن. تا دوباره از اشباح تاريكي كه به زندگيشون چشم دوختن فاصله بگيرن. تا دوباره از خودشون محافظت كنن.

یونجون به اون چشم هاى آشناى شکلاتی چشم دوخت و همه حس هاى خوبش رو بهشون القا كرد تا باعث بشه لبخند بزنن.

اونا از همين الان هم خودشون رو رها شده ميدونن و دارن توى آينده اى كه هنوز نيومده غرق ميشن.

اما نميشه ناديده گرفت، عصر ميدونه چيز هايي رو كه صبح حتي تصورشم نميكنه.

♡♤◇♧

دوشنبه خيلي زودتر از اون چيزى كه انتظار مي رفت فرا رسيد و اين سرآغازِ پاياني براى همه دلهره ها بود.

كت مشكي رنگش رو پوشيد و تك دكمه جلوش رو بست، حس كرد چقدر از دفعه قبلي كه اين كت رو پوشيده بود، لاغر تر شده.

به چشم هاى خودش توى آينه چشم دوخت و آه بلندى كشيد.

هم دلش ميخواست از اين واقعه فرار كنه و هم دلش ميخواست زودتر تمومش كنه.

"گیو؟"

یونجون وارد اتاق شد و بومگیو چرخيد سمتش.

"آماده اى براى رفتن؟ راه طولانيه و من نميخوام دير برسيم"

برعكس خودش، دوست پسرش خيلي براى اين رويداد مشتاق بود. اون ميدونست یونجون تحمل نداشت تا بالاخره در جايگاه برنده قرار بگيره و غولي كه از اون مرد توى ذهنش ساخته بود رو شكست بده.

سرش رو تكون داد، اسپرى اى كه ازش متنفر بود رو توى جيب داخلي كتش جا داد و صبر كرد تا یونجون پيشونيش رو ببوسه قبل اينكه از اتاق خارج بشن.

اين نوع بوسه هميشه خيلي متفاوت بوده و تاثير زيادى روى آروم كردن اعصابش داشته.

بوسه روى پيشوني باعث ميشه حس كني كسي هست كه محافظته، چه حالت خوب باشه چه بد باهاته. مثل اين ميمونه كه به جاى بدنت، روحت داره بوسيده ميشده.

♡♤◇♧

بومگیو هيچوقت حتي تصورش رو هم نميكرد كه يه روزى مجبور بشه توى يه دادگاه حضور پيدا كنه.

اين ترسناكه، دادگاه ترسناكه. حتي از دور.

تو حتي اگه مجرم نباشي هم احساس بدى توى اون فضا پيدا ميكني و اين احساس بد تاثير خوبي روى بومگیو نداشت.

اونجا شلوغ بود، همهمه بود، سالنِ بزرگي نبود و اين سر و صدا رو دو چندان مي كرد. بومگیو بين یونجون و گیونگ روى رديف اولِ نيمكت هاى سمت چپِ سالن نشسته بود و با ريتم خاصي پاش رو به زمين ميزد.

هنوز هيچي شروع نشده بود و اون براى تموم شدنش لحظه شمارى ميكرد.

" سكوت "

صداى بلندى توى سالن پيچيد و در كمتر از چند ثانيه همه حضار رو ساكت كرد. بومگیو قسم ميخورد كه سكوتش در حد خلا بود تا اينكه اون مرد دوباره شروع به حرف زدن كرد.

" همه مي ايستيم "

اون دستور داد و همه افرادى كه توى سالن بودن، ايستادن. بومگیو ميدونست بعضي از اونا شاكي هاى ديگه‌ی هیون‌کی بودن. بعضي عكاس هاى قانوني بودن كه براى ثبت در پرونده عكس ميگرفتن و بقيه دانشجو هاى رشته حقوق و وكالت بودن. كنجكاو هايي كه تند تند يادداشت بردارى مي كردن و خودشون رو به عنوان يكي از مقامات آينده اين دادگاه تصور ميكردن.

بومگیو حاضر بود هر كارى بكنه تا فقط اين دقايق رو جاى يكي از اونا باشه و مجبور نباشه اين شرايط رو از زاويه ديد خودش تحمل كنه.

دست گرم و بزرگي انگشت هاش رو گرفت و آروم فشارشون داد.

اون سرش رو به سمت یونجون چرخوند ولي ديد اون پسر داره به ورودى‌اى نگاه ميكنه كه مردى ازش وارد شد.

اون لباسِ مشكيِ عبا مانندى به تن داشت و حدس زدن اينكه قاضي پرونده بود، خيلي كارِ دشوارى نبود.

بومگیو نفس شكننده اى به داخل كشيد و بعد چند لحظه نگه داشتنش توى سينه‌ش، رهاش كرد. بعد از نشستن قاضي همه نشستن و بومگیو همينكارو كرد.

"پرونده ششصد و پنجاه و يك. چوی بومگیو، چوی یونجون و هان گیونگ در برابر چوی هیون‌کی"

اون صدا اعلام كرد و دل پيچه‌‌‌ی بومگیو دوباره شروع شد وقتي صداى باز شدن در نداى وارد شدن اون انسان رواني رو بهش داد.

دو تا از سرباز ها هیون‌کی رو جلو بردن تا در جايگاه متهم بايسته و منتظر بمونه. بومگیو فهميد كه دست هاش رو دستبند زدن و سرش رو پايين انداخته ولي به اون مرد نگاه نكرد. ميتونست صداى نفس هاى سريع گیونگ رو كنار خودش بشنوه.

"چوی بومگیو. لطفاً در جايگاه شاكي بايستيد"

بومگیو نفس بريد وقتي ديد اولين نفر صدا زده شده، آروم بلند شد و با زانوهايي كه مي لرزيدن به جايگاهش رفت. رو به روى هیون‌کی كه دو متر ازش فاصله داشت ايستاد.

"بومگیو شی، قراره سوالاتي از شما پرسيده بشه كه بايد در نهايت صداقت و طبق واقعيت بهشون پاسخ بديد"

صداى قاضي براى اولين بار شنيده شد و بومگیو سرش رو تكون داد چون نميدونست چي بايد بگه.

" شروع مي كنيم "

اون مرد سرش رو چرخوند و به هیون‌کی پير نگاه كرد كه رنگ پريده تر از هميشه به نظر مي اومد.

"چوی هیون‌کی، شما اعتراف مي كنيد كه به قصد قتل اين پسر به خونه‌ش رفتيد؟"

هیون‌کی بالاخره سرش رو بلند كرد و اولين چيزى كه بهشون نگاه كرد، چشم هاى بومگیو بودن. پسر کوجیک‌تر لپش رو از داخل گاز گرفت وقتي حالت تهوع بهش دست داد.

"نه. من كاملاً هوشيار نبودم، نميخواستم بهش صدمه اى بزنم"

اون عوضي با صداى بلندى گفت و بومگیو دست هاش رو مشت كرد. حس كرد هر لحظه ممكنه بالا بياره با اينكه صبحانه كاملي نخورده بود.

"بومگیو شی، شما خودتون به اين مرد اجازه ورود به خونه رو دادين؟"

بومگیو مجبور شد دستش رو به ديوارِ جايگاه بگيره تا نيوفته. اين احمقانه بود. اون قبلا همه چيز رو براى پليسا توضيح داده بود و اونا اظهاراتش رو ضبط كرده بودن.

"نه. من اجازه ندادم. اون به زور وارد شد"

بومگیو گفت و تصاويرِ اون شب جلوى چشم هاش فلش زدن.

"ميشه بگيد چه نسبتي با اين مرد داريد؟"

چشم هاى هیون‌کی هنوز روى چشم هاش قفل بودن و بومگیو جرئت نداشت اين ارتباط چشمي رو بشكنه.

" اون پدر یونجونه "

كلمات از دهنش خارج شدن بدون اينكه كنترل زيادى روشون داشته باشه.

چشم هاى ‌هیون‌کی جادوى سياهي بودن كه داشتن در زمان عقب مي‌بردنش.

انگار دوباره توى حمام بودن، سرش توى آب بود و داشت براى ثانيه‌اى نفس كشيدن التماس ميكرد. اون داشت چيز هايي رو مرور ميكرد كه اصلاً فكر نميكرد بتونه به خاطر بياره. حتي فشارى كه انگشت هاى كثيف اون مرو به پشت گردنش مي آوردن رو هم ميتونست به ياد بياره و حس كنه.

اين يه كابوسه كه بومگیو نميتونه براى بيدار شدن ازش صبر كنه.

"و شما با چوی یونجون چه نسبتي داريد؟"

قاضي پرسيد و بومگیو دست از گزيدن زبونش برداشت اما دردش هنوز حس مي شد.

" اون... "

بومگیو بالاخره موفق شد نگاهش رو از هیون‌کی بدزده، ميدونست اون مرد هنوز با چشم غره بهش خيره شده ولي با خودش عهد بست كه ديگه بهش نگاه نكنه.

" دوست پسرمه "

كلمات بومگیو همهمه جديدى رو توى سالن ايجاد كرد و اين سرگيجه‌ش رو بيشتر كرد. هنوز داشت به قاضي نگاه ميكرد و با چشم هاش بهش التماس ميكرد كه هموفوبيك نباشه.

"بومگیو شی، انگار شرايط خوبي نداريد"

بومگیو نفسش رو بيرون داد وقتي قاضي متوجه وضعيتش شد و با تكون دادن سرش حرف اون مرد رو تاييد كرد.

نفس كشيدن كم كم داشت سخت مي شد و بومگیو فقط ميخواست از اينجا بره، استرسش زيادى بود، آدما زيادى بودن.

همه چيز زيادى بود. به غير از یونجون.

یونجون. اون چهره‌ی بومگیو رو درست نمي ديد و كلمات قاضي باعث شدن بي اختيار از جاش بلند بشه.

اما قبل از اينكه بتونه حركت اضافي اى بكنه، مردى كه كمي پايين تر از قاضي پرونده نشسته بود بهش اشاره كرد كه بايد بشينه. یونجون هم اطاعت كرد وقتي ديد چاره‌اى نداره.

"شما ميتونيد تا پايانِ جلسه دادگاه بيرون منتظر بمونيد"

و اين مثل حكم آزادى اى بود كه بومگیو رو از حبس آزاد كرد.

مكث نكرد و عقب رفت قبل از اينكه بچرخه و از سالن خارج بشه. براش مهم نبود مردم چطور نگاهش ميكردن و به ضعيف بودنش فكر ميكردن.

'هر كسي از ديد خودش نگاه ميكنه. هيچكس اون چيزايي كه تو ميدونی رو نميدونه. هيچكس از وضعيتي كه تو توش بودى خبر نداره. پس قضاوتشون رو توى سطل زباله بنداز و اول به خودت اهميت بده'

اون به خودش يادآورى كرد و بالاخره پا به فضاى باز بيرون گذاشت. كتش رو درآورد و روى يكي از صندلي ها قرارش داد قبل از اينكه اون اسپرى كوچيك رو از توى جيبش دربياره.

اون چيزِ كوچولوى نفرت انگيز رو آماده توى دستش نگه داشت همونطور كه از اين ديوار به اون ديوار قدم ميزد و منتظر پايان اين خوابِ عذاب آور بود.

دستش رو روى سينه‌ش گذاشت و نفس عميقي كشيد، به ساعت دور مچش نگاه كرد، چيز زيادى به پايان دادگاه نمونده بود.

اسپرى رو از بين لب هاش برداشت و پرتش كرد سمت ديوار رو به رويي. برخوردش صداى بلندى رو توى راهروى خالي اكو كرد و بومگیو به ديوار تكيه داد. سر خورد تا چهار زانو روى زمين بشينه، دستش رو روى صورتش كشيد و بعد چتری‌هاشو كنار زد. شايد يه مو كوتاهي بد نباشه.

بي اختيار سرش به سمت چپ چرخيد وقتي در ها باز شدن. به خاطر ناگهاني بودن حركتش رگ گردنش درد گرفت ولي بهش توجه نكرد و از روى زمين بلند شد. افرادى كه داشتن خارج ميشدن رو از نظر گذروند. كمي طول كشيد تا بالاخره دوست پسرش و گیونگي كه چند قطره اشك روى گونه‌ش ريخته بود، بيرون اومدن.

" چي شد؟ "

گلوش خشك بود و صداش خش دار بيرون اومد، منتظر به چشم هاى روباهی یونجون خيره موند.

"به بيمارستانِ اعصاب و روان منتقل ميشه"

یونجون خسته بود، بومگیو اينو توى چشم هاش مي ديد. انگار يه جنگ طولاني رو به پايان رسونده و حالا ديگه قدرتي براى جشن گرفتن نداره.

نفسش رو بيرون داد و انگار سطل آب سردى روى سرش ريخته بود. جلو پريد و دست هاش رو دور گردن دوست پسرش انداخت، سرش رو روى شونه‌ی یونجون گذاشت و پنهاني به گردنش بوسه زد.

یونجون در جواب بغلش كرد و خيلي طول نكشيد كه سينه‌ش شروع به لرزيدن كرد. بومگیو چيزى نگفت، از جاش تكون نخورد و آغوشش رو سپرى قرار داد تا یونجونش بتونه دور از چشم بقيه، اشك هاى آسودگيش رو بيرون بريزه. چشم هاى یونجون روى شونه‌اش بودن و خيس شدن لباسش رو احساس ميكرد. بوسه هاى بيشترى تحويلش داد و بهش مهلت داد تا آروم بشه.

چند لحظه اى گذشت و یونجون سريع اشك هاش رو پاك كرد قبل اينكه از بغل دوست پسرش بيرون بياد. هر چند چشم هاى قرمزش همه چيز رو لو ميدادن.

" اينم تموم شد "

بومگیو زمزمه كرد و یونجون سرش رو تكون داد. لبخند بي رمقي زد، حالا حس ميكرد ميتونه آزادانه براى آينده دو نفره شون برنامه ريزى كنه.

♤♡◇♧

" كاش بيشتر مي موندى "

یونجون گفت و گیونگ با شنيدن حرفش لبخند زد و سرش رو به دو طرف تكون داد.

"ما كارى كه بايد انجام ميداديم رو به اتمام رسونديم و حالا من بايد به زندگيم برگردم. اين هفته اى كه با هم گذرونديم رو فكر نكنم هيچوقت بتونم فراموش كنم"

گیونگ گفت جورى كه انگار داشت براى هميشه خداحافظي ميكرد.

واقعاً براى هميشه بود؟

" خدافظ بومگیو، موفق باشی "

گیونگ جلو اومد و بومگیو انتظار نداشت اون دختر بخواد بغلش كنه.

با ترديد دست هاش رو دور كمر گیونگ گذاشت و بغلش كرد.

" تو هم همينطور نونا "

دخترک سرش رو تكون داد و رو به یونجون كرد. بومگیو نميدونست چرا ولي حس ميكرد بايد كمي ازشون فاصله بگيره، حس ميكرد به يكم خصوصي شدن فضا احتياج دارن.

چند قدم عقب رفت و سرش رو پايين انداخت. بهشون نگاه نكرد و گیونگ با لبخندى كه انگار به لب هاش دوخته شده، دست هاش رو باز كرد و یونجون رو هم در آغوش گرفت. روى انگشت هاى پاهاش ايستاد تا قدش بلند تر بشه و لب هاش به گوش یونجون نزديك تر بشن؛ كسي كه مكث نكرده محكم اون دختر رو در آغوش گرفت.

"كاش ميتونستم بگم با من در تماس باش ولي اينطورى نميشه"

گیونگ توى گوشش زمزمه كرد و یونجون ابروهاش رو در هم كشيد.

خواست ازش فاصله بگيره و به صورتش نگاه كنه ولي گیونگ محكمتر بغلش كرد و اين اجازه رو بهش نداد.

" دوستت دارم یونجون "

یونجون نفسش بريد و سعي كرد كلمات رو هضم كنه.

با اينكه براش قابل درك نبودن.

"نميدونم اتفاقي كه افتاد بود كه باعث شد تو توى قلبم ماندگار بشي يا نه. ولي من تو رو براى خودم حفظ كردم، باهات زندگي كردم. نميدونم اين برام يه توهم بوده يا نه. شايدم بوده، شايد من فقط ترسيدم تو رو رها كنم"

گیونگ كم كم داشت بغض ميكرد و یونجون ديگه تلاش نكرد ازش فاصله بگيره، فقط گذاشت اون حرفاش رو بزنه و خالي بشه.

"من نميتونم با تو در تماس بمونم. تو خوشحالي یونجون و من با خوشحاليت خوشحالم. نميخوام بمونم و با خودخواهي از كسي كه حقش نيست متنفر بشم. نميخوام كارى كنم كه اون ازم متنفر بشه و بيزارم از اينكه به يه تهديد براى خوشحاليِ تو تبديل بشم. پس بيا همينجا براى هميشه خداحافظي كنيم و از اين به بعد هر وقت ياد هم افتاديم، به خاطرات خوبمون فكر كنيم و لبخند بزنيم"

گیونگ بالاخره یونجون رو رها كرد و با چشم هايي كه برق زدن، بوسه كوچيكي روى گونه اون گذاشت.

"مراقب خودت و بومگیو باش"

اون دختر با صداى آرومي گفت و یونجون كه هنوز شوكه بود، سرش رو تكون داد. تماشا كرد وقتي اون دختر كوله كهنه‌ش رو برداشت و با قدم هايي سريع ازشون دور شد تا براى هميشه از زندگيشون خارج بشه.

سرش رو تكون داد و سعی کرد اطلاعات جديدش رو نخونده بايگاني كنه.

گیونگ داره ميره و یونجون هم ديگه نميخواد كوچكترين لرزشي تو رابطه‌ش ببينه، پس تصميم گرفت شنيده هاش رو ناديده بگيره.

بومگیو به سر جاى قبليش برگشت و دست چپش رو دور كمر یونجون گذاشت؛ كسي كه نفسش رو بيرون داد و بالاخره لبخند زد.

دست راستش رو دور گردن دوست پسرش انداخت. اونا هر دو از دور براى گیونگ دست تكون دادن وقتي اون دختر قبل از رفتن برگشت و براشون دست تكون داد.

و بعد هم اونا ايستادن و تماشا كردن وقتي قطار از ايستگاه خارج شد و با كلي سر و صدا از اونجا رفت.

" یونجون؟"

"هوم؟"

یونجون سرش رو چرخوند تا به چشم هايي كه امروز روشن تر به نظر مي اومدن، خیره بشه.

"الان ساعت يازده صبحه. امروز هم روزِ يازدهمِ اين ماهه... بيايه قولي به هم بديم"

بومگیو با حالت كيوتي سرش رو كج كرد و روبه‌روی یونجون قرار گرفت و بعد گردنش رو به پشت خم كرد تا صورت اون برجِ بلند رو ببينه.

"چه قولي؟"

همه چيز رو فراموش كرد و باز دنياش شد بچه گربه‌ای كه توى بغلش داشت و دست هاى كوچيكش رو روى سينه‌ش گذاشته بود.

"اينكه... يازده سالِ ديگه، ما هنوزم با هم باشيم. مهم نيست كجاى اين دنيا يا توى چه حالتي. فقط با هم باشيم"

بومگیو گفت و یونجون لبخند زد و انگشت كوچيكه دستش رو جلو آورد.

"پس چوی بومگیو، حاضرى تا يازده سالِِ ديگه... و يازده سالِ بعدش... و يازده سالِ بعد ترش... و يازده سالِ بعدِ بعد ترش كنارم بموني، وقتي عصباني‌ام، وقتي احمقانه رفتار ميكنم و وقتي زيادى گير ميدم تحملم كني و بذارى همينطورى عاشقت بمونم؟"

بومگیو لبخند بزرگي زد و كنار چشم هاش چين خوردن، انگشت كوچيكه‌ش رو به انگشت یونجون گره زد.

"چوی یونجون، همه اين سال ها عاشقت مي مونم و عاشقم بمون. ديوونه بازى هات رو با عشق تحمل ميكنم و تو هم منو تحمل كن. شك ندارم ما ميتونيم در كنار هم چيزى باشيم كه همه بهمون حسادت كنن"

بومگیو با صداى آرومي گفت و یونجون نتونست جلوى خودش رو بگيره، سرش رو خم كرد و لب هاشون رو روى هم قرار داد. هر دو چشم هاشون رو بستن و توى بوسه به هم لبخند زدن همونطور كه كمي سرشون رو كج كردن تا لب هاشون زيبا تر روى هم قفل بشن.

اونا وسط ايستگاه قطار همديگه رو بوسيدن و جورى ميدرخشيدن كه مردم نتونستن بهشون نگاه كنن و حسادت نكنن.

اونا بومگیو و یونجونن. قراره براى هميشه همينطور بمونن و هميشه هم اسم هاشون در كنار هم به ياد آورده بشن. اونا قول دادن و هيچوقت از هم جدا نميشن.

Report Page