Part 73
Happy moonWhen The World Comes Crashing Down
چه وحشتناكه، اون لحظه اى كه زانوهات شروع به لرزيدن ميكنن و هر چي با خودت كلنجار ميرى نميتوني واكنش درست رو پيدا كني، نميدوني بايد چيكار كني.
وقتي دنيايي كه با درد، عشق، اشك و لبخند و لحظات شيرين ساختي، يه دفعه شروع به فرو ريختن ميكنه، عذاب هايي كه براى تشكيل دادنش كشيدى و رنج هايي كه براى حفظ كردنش تحمل كردى از جلوى چشمهات رد ميشن و ازت مي پرسن؛ ارزشش رو داشت؟
بومگیو نميدونه داره زياده روى ميكنه يا نه، نميدونه داره منفي بافي ميكنه يا نه. تنها چيزى كه ميدونه اينه كه یونجون تنها چيزيه كه توى اين دنيا داره و ميخواد داشته باشه.
تنها دليلي كه باعث ميشه اون به آينده اى دور فكر كنه، آرزوهاى بزرگ داشته باشه، اميدوار باشه و خوشحال باشه.
یونجون فقط دوست پسرش نيست، دلیل زندگیشه، دوست صمیمیشه، خانوادهشه و آينده شه. هيچكسِ ديگهاى توى اين دنيا نيست كه اون بخواد صبح ها به خاطرش از خواب بيدار بشه، با لبخندش شاد بشه و با ديدنِ غم توى چشم هاش اشك بريزه.
چقدر سخته انقدر به يك نفر وابسته بشي كه با دور شدنش همه زندگيت تاريك بشه. چه دردى داره وقتي ميخواى قوى باشي ولي با يه اتفاق كوچيك ميشكني.
اين درد داره، اينكه دنيات باشه و دنياش باشي و بعد با چند تا كلمه تو رو سر خونه اولت برگردونه درد داره. اينكه نفهمه داره باهات چيكار ميكنه حتي بيشتر دردناكه...
شب سختي بود، بعد مدت ها اين اولين بار بود كه بومگیو طلوع خورشيد رو مي ديد. ساعت سه و نيم بود كه با سردرد از خواب بيدار شد و بعد ديگه نتونست چشم هاش رو روى هم بذاره.
با اينكه ميخواست ولي غرورش اجازه نداد به اتاق كنارى بره تا با چشم هاى خودش ببينه اون دو تا چطورى خوابيدن.
رابطه ها حرمت دارن و بومگیو به خودش اجازه نداد كه به اين سادگي رابطه محكمشون رو زير سوال ببره.
اون نميخواست منت بذاره، اصلاً قصدش اين نبود ولي نمي شد انكار كرد كه بومگیو همه چيزش رو فدا كرد تا از چيزى كه داشتن محافظت كنه، تا یونجون رو براى خودش نگه داره و حالا اين حقش نبود.
با همه اين، بومگیو هنوز دوست پسرش رو باور داره و شك نداره كه اون پسر هيچوقت كارى نميكنه كه عشقشون تهديد بشه. اون ميتونه وفادارى رو از كوچيكترين حركات یونجون بخونه.
♤♡◇♧
زمان همينطور مي گذشت و صداى تيك تاك ساعت زيادى روى مخ بود اما خب، كاريش نميشد كرد.
بومگیو لباس هاى جديد پوشيد و تخت رو مرتب كرد، بعد روش نشست و منتظر موند. با توجه به شنيده هاى ديشبش گیونگ امروز يك شيفت داره و بايد بره كتابخونه كه اين خوبه.
خيلي هم خوبه.
چون دوست پسرا نیاز دارن باهم حرف بزنن.
براى يه مدت طولاني، بومگیو فقط منتظر موند يه اتفاقي بيوفته و بالاخره، عقربه ساعت شمار يكمي از ٩ گذشته بود كه يكي در زد و بومگیو رو از ذهنش بيرون كشيد و اونو به دنياى مادى برگردوند.
و وقتي بدون هيچ مكثي براى شنيدن جواب اون در باز شد، بومگیو فهميد كي پشتشه.
" گیو- اوه. تو بيدارى ؟ "
یونجون تعجب كرد وقتي وارد شد و دوست پسرش رو نشسته روى تخت پيدا كرد.
"اگه ميدونستم بيدارى زودتر مي اومدم. برات صبحانه آماده كردم"
بومگیو به حرفاش گوش داد و بعد بدون اينكه خودش حرفي بزنه از روى تخت بلند شد و از اتاق خارج شد تا بره توى آشپزخونه.
"یاااا... نميخواى بهم صبح بخير بگي؟ يا مثلاً بوسم كني؟"
یونجون پرسيد جورى كه انگار هيچ اتفاقي نيوفتاده و همه چيز نرماله.
اون عقلم داره؟
بومگیو پوزخند زد و پشت سرش اومد و روى يكي از صندلي هاى بلند پيشخون نشست و به بشقابش نگاه كرد، تازه فهمید چقدر گرسنه بود.
سوپ گالبیتانگ، دوکبوکی، کیمباپ و آبمیوه و چایی.
بومگیو ابروش رو داد بالا.
از كي تا حالا یونجون انقدر غلظت کرهای بودن غذاهاش رو زياد ميكنه؟
" گیونگ كجاست ؟ "
پسر کوچیکتر پرسيد و سوال یونجون رو ناديده گرفت، يه گازِ بزرگ از کیمباپ زد. خيلي گرسنه بود.
"رفت سرِ كار، بيشتر از يك ساعته كه رفته"
یونجون جواب داد و با پايان جمله کیمباپ بومگیو هم تموم شد.
چاپستیکش رو برداشت تا به بقيه مواد غذايي توى بشقابش برسه.
" امروز زود بيدار شدى "
یونجون بعد از گوش دادن به كلماتش رو به روش ايستاد و ساعد دست هاش رو روى پيشخون گذاشت ولي بومگیو سرش رو بلند نكرد تا به اون نگاه كنه.
اون پسر بايد بفهمه نميتونه هر كارى دلش خواست بكنه و بعد جورى رفتار كنه كه انگار هيچي نشده.
ميدونه كه خود یونجون هم خوب ميدونه اينجا چه خبره.
"آلارمِ گیونگ بيدارم كرد و بعدشم... اون خواست براش صبحانه درست كنم"
بومگیو مكث كرد و چاپستیکش رو كنار بشقابش گذاشت، غذايي كهتوى دهنش بود رو به آرومي فرو برد...
اين صبحانه براى گیونگ آماده شده و به خاطر همينه كه با صبحانه هاى هر روزشون متفاوته.
بومگیو بشقابش رو كنار گذاشت وقتي حس كرد ديگه گرسنه نيست. ليوانِ چاييش رو برداشت و يكم ازش خورد، خيلي داغ نبود.
" ديشب خوب خوابيدى ؟ "
بومگیو پرسيد و اين بار سرش رو بلند كرد و یونجون آه كشيد.
پيشخون رو دور زد و بعد از پشت چونهش رو روى شونه راست بومگیو گذاشت و دست هاش دور بدن پسر کوچیکتر حلقه شدن.
"من فقط وقتي با تدی برم باشم ميتونم خوب بخوابم"
یونجون توى گوشش زمزمه كرد و بومگیو چشم هاش رو چرخوند.
دست هاى اون رو از بدنش جدا كرد و از روى صندلي بلند شد.
ليوانش رو كه هنوز تا نيمه پر بود روى پيشخون رها كرد.
" با اينكارا به جايي نميرسي یونجون "
زير لبش گفت و رفت سمت اتاق نشيمن، صداى پاهاى دوست پسرش رو پشت سرش مي شنيد.
" منظورت چيه ؟ "
یونجون با اخم پرسيد و بومگیو وسط راهش متوقف شد و چرخيد تا رو در رو با اون باشه.
"تو اگه ميخواستي، ميتونستي خيلي راحت جلوى جدا شدنمون رو بگيری. ولي چي شد؟ تو فقط سكوت كردى!"
خشمي كه جمع شده بود براى خالي شدن زيادى مشتاق بود و بومگیو قصد نداشت جلوش رو بگيره. یونجون هرچي كه امروز بشنوه حقشه چون خودش سر چشمه ايجاد اين خشم بوده.
"بومگیو... من فقط ازت خواستم يكم بهم وقت بدى تا همه چيز رو براش توضيح بدم"
یونجون گفت و لحنش جورى بود انگار داشت التماس ميكرد كه بومگیو به چيزى گير نده.
خب از این قضیه شانس نیاورد چون بومگیو امروز اصلاً توى مود مهربون بودن نيست.
"اوه؟ خب پس بگو، ديشب كه باهاش حرف زدى براش توضيح دادى من كيام؟"
بومگیو پرسيد و دستش رو زد به كمرش و یونجون با شرم سرش رو پايين انداخت.
" نه "
البته.
"درمورد پدرت چي؟ بهش گفتي ازش ميخوايم چه كارى انجام بده؟ بهش گفتي چه اتفاقي افتاده؟"
بومگیو خودش جواب سوالش رو ميدونست.
" نه "
یونجون تكرار كرد و بعد آروم سرش رو بلند كرد.
"ميشه بدونم شما ديشب اصلاً درمورد چي حرف زدين؟"
لحنش تمسخرآميز بود و یونجون ابروهاش رو درهم كشيد.
"ببين بومگیو، خيلي چيزا براى گفتن هست و من منتظر يه فرصت مناسبم. ديشب وقتش نبود. ما تازه رسيده بوديم واسه همينم-"
"واسه همينم چي؟ چيكار كردين؟ درمورد روز هايي كه با هم گذروندين حرف زدين؟ درمورد رابطه اى كه داشتين؟ درمورد سکسهاتون؟"
" تو چي دارى ميگي! "
یونجون ناباورانه پرسيد و بومگیو فقط با حرص نفسش رو بيرون داد.
"من نميدونم با ديدن اون دختره چه اتفاقي برات افتاد ولي ميدونم كه اومدن به اينجا يه اشتباه بود!"
یونجون با شنيدن اين حرفش ابروش رو داد بالا.
"فراموش نكن خودت كسي بودى كه منو راضي كردى به اينجا بيام و اينكارو انجام بدم"
اون حالا داره طعنه ميزنه؟
" آره! تقصيرِ خودمه! من اشتباه كردم. نميدونستم تا چشمت بهش بيوفته، دلت واسه به فاك دادنش تنگ ميشه و همه چي يادت ميره!"
بومگیو بهش پريد و با قرار دادن دست هاش روى سينه اون به عقب هولش داد.
خب، شايد يكم زياده روى كرد ولي نميشد سرزنشش كرد .
" وات د فاك بومگیو! خفه شو! "
یونجون صداش رو بلند كرد و بومگیو حس كرد داره بغض ميكنه.
"تو بايد خفه شي! تو كسي بودى كه رابطه مون رو كم ارزش كردى و شب رفتي پيشِ اون دختره خوابيدى. انقدر راحت به عشقمون بي احترامي كردى و منو تنها گذاشتي... تو توى تاريخِ خودت محو شدى!"
بومگیو بغضش رو قورت داد و سعي كرد محكم باشه، الان وقت گريه كردن نيست.
" تو دارى حسودى ميكني "
اون داره شوخي ميكنه؟
"البته كه دارم حسودى ميكنم! حسودى ميكنم چون تو حاضر نشدى براى راضي نگه داشتنِ من اونو ناراحت كني. انگار... يه دفعه همه چيزو يادت رفت. من! چيزى كه به خاطرش به اينجا اومديم!"
بغضش به وضوح توى صداش شنيده مي شد و اين یونجون رو نرم تر كرد.
شونه هاش شل شدن و به چشم هاى معصوم دوست پسرش خيره شد و آه كشيد.
" بومگیو- "
"من ديروز غذا نخوردم یونجون. اصلاً تو متوجه شدى؟"
بومگیو دست هاش رو كنار بدنش مشت كرد.
" ديشب حالم بد شد ولي تو كنارم نبودى! اين... اين افتضاح بود یونجون!"
بومگیو ديگه نتونست خودش رو كنترل كنه، بغضش تركيد. اول هق هق كرد و بعد اشك توى چشم هاش جمع شد. یونجون نتونست جلوى خودش رو بگيره و بي اختيار جلو رفت تا خرس کوچولوش رو بغل كنه.
دست هاش بومگیو رو به سينهش فشار دادن و چونهاش رو روى سر اون گذاشت و بغض خودش رو قورت داد.
اينكه باعث اون اشك ها شده عذابش ميداد، هيچوقت نميخواست به احساسات دوست پسرش صدمه بزنه، هيچوقت نميخواست اذيتش كنه.
"تو نبايد اينطورى فكر كني بومگیو. هيچوقت نبايد حسودى كني. تو ارزشمند ترين چيزى هستي كه من دارم. حتي يك ثانيه هم فكر نكن كه اجازه بدم از دستم برى. من تو رو از هر چيزى توى اين دنيا بيشتر دوست دارم"
یونجون زيرلبش گفت و سر اون رو بوسيد و بومگیو فقط سر جاش ايستاد و گذاشت دوست پسرش بغلش كنه. نميخواست اعتراف كنه ولي واقعاً به اين احتياج داشت، به اينكه سرش روى سينهی اون پسر باشه و ضربان قلبش رو بشنوه. نفس عميق بكشه و بوى بدنش رو احساس كنه.
"فقط شعار نده یونجون. كارى كن باور كنم"
بومگیو زمزمه كرد و چشم هاش رو بست، هنوز از اون پسر عصباني بود ولي نميخواست از بغلش بيرون بره.
" مگه باور ندارى ؟ "
"باور داشتم ولي تو كارى كردى كه به باورم شك كنم"
یونجون اخم كرد و دوست پسرش رو توى بغلش فشار داد.
" گیو... چطور ميتوني اينو بگي ؟ "
از صداش مشخص بود كه حرف بومگیو اذيتش كرده بود، به غرورش لطمه زده بود ولي بومگیو كه از گفتنش پشيمون نبود.
"بهش بگو یونجون. من بيشتر از اين تحمل ندارم"
دست هاى بومگیو بالاخره حركت كردن و بالا رفتن تا دور كمر پسر بزرگتر قرار بگيرن. نفس عميقي كشيد و حس كرد خستگي حالا داره بهش هجوم مياره.
" بهش ميگم "
یونجون زمزمه كرد و دوباره سر اون پسر رو بوسيد و بعد ادامه داد.
"حس ميكنم ديشب درست نخوابيدى. ميخواى يه چرت بزني؟"
با شنيدن اين سوال، بومگیو سرش رو عقب برد تا به صورت دوست پسرش نگاه كنه.
" بغلم ميكني ؟ "
با صداى آرومي پرسيد و یونجون نتونست لبخند نزنه، سرش رو تكون داد.
" البته "
اشك هايي كه ديگه داشتن خشك مي شدن رو از روى گونه هاى پسر کوچیکتر پاك كرد و بعد بردش به اتاقي كه ديشب توش خوابيده بود.
روى تخت كنارش دراز كشيد و محكم بغلش كرد و تا وقتي كه بيدار شد هم رهاش نكرد.
♤♡◇♧
يكم بعد از بيدار شدن بومگیو بود كه گیونگ برگشت و باز بومگیو به بهونهی سردرد خودش رو توى اتاق زنداني كرد.
ميدونست اون دختر تقصيرى نداره، هر كارى هم كه ميكنه به خاطر اينه كه نميدونه.
ولي با اين حال بازم نميتونست تحملش كنه، بايد از وقت گذروندن باهاش اجتناب ميكرد وگرنه نميتونست جلوى خودش رو بگيره و يه دفعه همه چيزو بهش مي گفت.
براى پر كردن وقتش اول رفت سراغ كَندى كراش تا اينكه حس كرد اين بازى زيادى قديمي شده و كلاً از روى گوشيش پاكش كرد.
نميدونست با استرسش چيكار بايد بكنه.
یونجون و گیونگ هنوزم دارن تلويزيون تماشا ميكنن؟ دارن حرف ميزنن؟ يعني یونجون بهش ميگه؟ اگه امروزم بهش چيزى نگه چي؟ اگه شب باز هم بره و پيشش بخوابه چي؟ همه اين سوالات باعث ميشدن دل پيچه بگيره.
لب پايينش رو بين دندوناش گرفت و با اون مربع كوچيك خاكسترى رنگ روى صفحه گوشي كه اسمش اَسَيستيو-تاچه ولي خودش بينگولك صداش ميكنه بازى كرد.
زيگزاگي از اينطرف صفحه به اون طرف بردش و توى ذهنش به خاطر بدبختياى كه توش گير كرده خودش رو سرزنش كرد.
هنوز حتي ثابت نشده بود كه اون شبِ ترسناك هیونکی موادمخدر مصرف كرده بوده يا نه كه بومگیو ترسيد و سريع دنبال راهي گشت كه راه فرار اون روانيِ ساديسمي رو ببنده.
اينم راه چارهش. به كجا ختم شد.
اما نميشه انكار كرد كه بيشترش تقصير خود یونجونه.
بومگیو ميدونه اون داره چيكار ميكنه.
یونجون نميخواد به گیونگ بگه براى چي اومدن اينجا چون حالا با ديدنش خيلي بيشتر از آسيب زدن به احساساتش مي ترسه.
گیونگ از ديدن دوباره یونجون خيلي خوشحاله و یونجون دلش نميخواد با گفتن حقيقت، اين خوشحالي رو خراب كنه.
اين كار شايد الان جواب بده ولي بالاخره وقتي ميرسه كه یونجون مجبور ميشه بهش جواب بده و بعد اون دختر بيشتر احساساتش جريحه دار ميشه.
♤♡♧◇
اون شب وقتي بومگیو براى شام صدا زده شد، همه چي عجيب بود.
حس ميكرد بي ميل بودنش زيادى واضحه و به خاطر رفتار خودشه كه هيچكس سر ميز شام صحبت نكرد.
نگاه هاى زير چشمي یونجون رو روى خودش احساس ميكرد ولي سرش رو بلند نكرد و تظاهر كرد داره از غذاش لذت مي بره. با اينكه دقيقاً برعكسش بود.
آسمون تاريك و تاريك تر شد و به نظر نمي اومد یونجون قصد گفتن چيزى رو داشته باشه. اين باعث شد بومگیو بيشتر عصباني بشه و خودش رو سرزنش كنه كه صبح انقدر راحت تسليمِ یونجون شد.
اون حالا فكر ميكنه ميتونه به كارش ادامه بده و بعد با چند تا جمله قشنگ و دو سه تا دوستت دارم و يه آغوشِ گرم همه چيزو درست كنه.
بومگیو احساس احمق بودن ميكرد، احساس ميكرد زيادى سادهست. واسه همين به جاى موندن و سردرد گرفتن عذرخواهي كرد و برگشت توى اون اتاقِ لعنتي.
فضاى گرفته اونجا رو به موندن كنار یونجونى كه به روى خودش نمي آورد بايد چيكار كنه، ترجيح ميداد.
بدون اينكه لباساش رو عوض كنه، پريد روى تخت و خودش رو زير لحاف قايم كرد. دلش ميخواست جيغ بزنه، دلش ميخواست همه چيزو بذاره و بره.
به حال خودش خنده ش ميگيره وقتي مي بينه فقط دو روزه تو اين وضعيت قرار گرفته و به اين حال و روز افتاده.
اصلاً یونجون اهميت ميده؟ يا شايد كارش توى ناديده گرفتن خوبه؟
هر چي كه هست صبر بومگیو ديگه داره تموم ميشه و بهتره قبل از اينكه كار به اونجا بكشه یونجون يه كارى بكنه.
شب داشت كم كم به سمت روشنايي مي رفت و بومگیو باز هم خواب به چشم هاش نمي اومد. یونجون باز هم توى اتاق گیونگ خوابيده بود و اين از ديشب هم عذاب آورتر بود.
چون بومگیو باهاش حرف زد، بهش گفت چقدر اين دورى اذيتش ميكنه. براش گريه كرد و ازش قول گرفت كه قضيه رو براى گیومگ تعريف كنه ولي البته كه یونجون جا زد و اينكارو نكرد.
وحساس خفگي ميكرد، مثل كسي كه كلاستروفوبيا داره و انداختنش توى يه اتاق كوچيك و در رو روش قفل كردن.
مثل كسي كه ميخواد فرياد بزنه و همه چيزو بيرون بريزه اما هر چي سعي ميكنه نميتونه.
كسي كه داره غرق ميشه ولي وقتي به اطرافش نگاه ميكنه ميبينه هيچكس تلاشي براى كمك كردن بهش نميكنه.
ميدونه اين عشقه كه دست و پاش رو بسته.
خیلی افتضاحه...
وسط جنگي كه توى ذهنش به راه افتاده بود اصلاً انتظار نداشت در يه دفعه باز بشه و يكي وارد اتاقش بشه. انقدر تعجب كرد كه يادش رفت بايد تظاهر كنه خوابش برده.
" تو اينجا چيكار ميكني ؟ "
ساعت يك و نيم بود و بومگیو نميدونست یونجون واقعا بالاى سرش وايساده يا توهم زده.
"گیونگ خوابش برده. شب رو پيشت مي خوابم و صبح قبل از اينكه بيدار بشه برميگردم توى همون اتاق"
یونجون با صداى خسته اى گفت و زانوهاش رو روى تخت گذاشت و كنار بدن دوست پسرش نشست.
وات د هل؟
"اگه وسطاى شب بيدار بشه و ببينه تو نيستي چي؟"
اون جدی احمقه؟
حتي مهم تر، اون چه فكرى درمورد بومگیو كرده؟
"بيا اميدوار باشيم كه بيدار نميشه"
بومگیو كلماتي كه شنيده بود رو باور نميكرد، اين همون روباه کیوت خودشه؟ چطور ممكنه؟
" برو بيرون یونجون "
بومگیو نگاه بي احساسي بهش تحويل داد و با ميلِِ پريدن توى بغلش مقابله كرد. نه. اين بار نميذاره یونجون برنده بشه.
" چي ؟ "
حالا اين یونجون بود كه چيزى كه شنيده رو باور نميكرد.
" برو بيرون "
بومگیو با بي رحمي تكرار كرد، احساس گناه نداشت. اون يه شانس ديگه به یونجون داده بود ولي اون پسر باز هم سكوت كردن رو انتخاب كرده بود و بومگیو ديگه حوصله اين مسخره بازى هاش رو نداره.
" اما من فكر كردم- "
یونجون با لكنت گفت، اون به اينجا اومد چون به دوست پسرش نياز داشت و فكر نميكرد اينطورى پس زده بشه.
"نميخوام اينطورى بياى پيشم، نميخوام دومي باشم. جورى كه انگار اون دوست دخترته و دارى با من بهش خيانت مي كني. نميدونم تو چت شده یونجون ولي بهتره خودت رو جمع و جور كني قبل از اينكه به هر چي داريم گند بزني"
بومگیو لحن عبوسش رو حفظ كرد، به خاطر اين جور قوى بودن به خودش افتخار ميكرد.
" گیو... بيبي - "
" گفتم برو بيرون یونجون "
حرفش رو قطع كرد و نذاشت اون باز از زبون جادوييش براى رام كردن بومگیو سواستفاده كنه.
بايد ياد بگيره اين بچه بازى هاش رو كنار بذاره، بايد بدونه نميتونه هميشه با حرفاى عاشقانهش، كاراى غلطش رو كاور كنه.
چند ثانيه گذشت و یونجون هنوز همونطور كه نيمه روى تخت خوابيده بود، با شوك به دوست پسرش خيره موند. باورش نمي شد بومگیو داره اون رو بيرون ميندازه. حتي يك درصد هم احتمال نميداد اين اتفاق بيوفته.
ولي خب اين زحمت رو هم به خودش نميداد كه فقط براى چند لحظه خودش رو جاى بومگیو بذاره و اين رفتارش رو درك كنه.
بفهمه كه اين عمل خودشه كه چنين عكس العملي رو به بار آورده.
مردد از روى تخت بلند شد و دهن نيمه بازش رو بست، نگاهش هنوز روى چشم هاى شکلاتی دوست داشتنيش قفل بودن، منتظر بود اونا بهش بگن جلو بياد و پيشش بخوابه.
ولي نه. بومگیو تسليم نشد و با جرئت نگاه خيره شون كه روى هم ثابت مونده بود رو حفظ كرد. هر چهار ثانيه يك بار پلك زد و نشون داد اجازه نميده كسي غرورش رو بشكنه.
یونجون با آهي از روى نا اميدى ابروهاش رو درهم كشيد و ديگه نتونست سنگيني اون نگاه رو تحمل كنه. ارتباط چشميشون رو شكست و سرش رو پايين انداخت. پاى راست برهنهش رو روى پاى چپش كشيد و بومگیو ديد كه اون چطور گرهاى كه توى گلوش به وجود اومده بود رو قورت داد.
نفس شكننده اى بيرون داد و بعد ديگه نتونست تحمل كنه، چرخيد و رفت سمت در تا از اتاق خارج بشه.
براى آخرين بار با احساس دردناكي توى چشم هاش به بومگیوش نگاه كرد و وقتي باز هم دعوتي دريافت نكرد، چند بار پلك زد و از اتاق خارج شد.
ميدونست تا همه چيزو به گیونگ نگه، اين وضع درست نميشه. اون بايد اتفاقاتي كه افتادن رو براى گیونگ تعريف كنه تا بتونه دوباره اعتماد دوست پسرش رو به دست بياره.
و براى اين كار خيلي وقت نداره، حتي اگه به خاطر موعد دادگاه هم نباشه، به خاطر عشقش بايد اينكارو بكنه.
اون شب، دومين شبي بود كه از هم جدا موندن. بيدار به سقف خسته كننده اتاق ها خيره شدن در حالي كه يه ديوار بينشون فاصله انداخته بود.
یونجون مي ترسيد از اينكه اعتراف كنه اشتباه كرده و بومگیو ميترسيد از اينكه كنار گذاشته بشه.
اون با چشم هاى خودش ديد و با قلبش لمس كرد كه چطور خانوادهش انقدر ساده فراموشش كردن و كنار گذاشتنش.
چطور غرور و جايگاهشون رو به تنها پسرشون ترجيح دادن و حالا ميترسيد از اينكه یونجون هم بخواد كنار بذارتش.
اين عميق ترين ترسش بود كه تا الان حس ميكرد ميليون ها مايل ازش فاصله داره ولي بعد از گذروندن دو روز گذشته بهش نزديك و نزديك تر شد و بعد ديگه نتونست ناديدهش بگيره.
الانم تنها چيزى كه ميخواد اينه كه یونجون دوباره از اون ترس دورش كنه و آرامشش رو بهش برگردونه.
اين قضيه قرار نبود انقدر پيچيده بشه و حالا یونجون اگه بزرگ بشه و وظيفهش رو انجام بده، بومگیو هم ميتونه باز اعتماد به نفسش رو به دست بياره.