Part 5

Part 5

𝒜𝒸𝒽𝒶









کنار پسر رنگ‌پریده نشسته بود و با غم به چهره‌ی غرق در خوابش نگاه می‌کرد. دستش رو به سمت موهاش برد و اون‌ها رو نوازش کرد.


تقریبا یک ساعتی می‌شد که به خواب رفته بود و هنوز هم قصدی برای بیدار شدن نداشت. دکتر شخصا سِرُم رو از دست پسر سفید پوش کشیده بود و حرف‌هایی به جونگ‌کوک زد که همچنان توی مغزش تکرار می‌شد.


"_ بیماریش هر لحظه داره پیش‌رفته تر و خطرناک‌تر می‌شه. سعی کن راضیش کنی تا به درمان رضایت بده وگرنه نمی‌تونم حضورش در کنارت رو تا سال آینده تضمین کنم!

سرطان خون چیزی نیست که درمانش عقب انداخته بشه. لطفا مراقبش باش."


"سرطانِ‌خون" کلمه‌ای بود که توی مغزش بولد شده بود. نمی‌دونست باید چه‌کاری انجام بده تا پسر راضی به درمان بشه و بتونه اون‌رو این‌بار با عشق کنار خودش داشته باشه!


تهیونگ چشم‌هاش رو باز کرد و به ظاهرِ نگران پسر رو‌به‌روش نگاه کرد. جونگ‌کوک دستش رو باز هم به سر تهیونگ کشید و به آرومی لب زد:


_ حالت بهتره؟


تهیونگ سر تکون داد و خواست با تردید چیزی بگه که با حرف بعدیِ جونگ‌کوک لب‌هاش بی‌حرکت موند:

_ چرا زودتر بهم نگفتی؟


تهیونگ با پتویی که روش کشیده شده بود بازی کرد و با صدای آرومی گفت:

_ ترسیدم.!


_ ازچی؟

_ از این‌که یه‌وقت... یه‌وقت این نشه بهونه‌ای که بخوایی منو ول کنی و بری و دیگه کنار خودم نداشته باشمت‌...


_ چرا باید همچین فکری توی سرت باشه؟


تهیونگ نفس عمیقی کشید و با تردید گفت:

_ می‌شه بعدا صحبت کنیم؟


جونگ‌کوک لبخندی زد :

_ حتما.


***


به سختی تونسته بودن رضایت دکتر رو برای ترخیص بگیرن که البته با یک کیسه قرص به خونه برگشتن.


تهیونگ توی اتاق دراز کشیده بود و جونگ‌کوک هم کنارش نشسته بود. تقریبا نیم ساعتی می‌شد که توی این حالت بودن و تصمیم داشتن با‌هم صحبت کنن اما هیچ‌کدوم راضی به شروع کردن بحث نبودن! تا وقتی که بالاخره صدای جونگ‌کوک در اومد:


_ خب؟

_ خب‌چی؟


_ نمی‌خوایی توضیحی بدی؟


نفس عمیقی کشید و شروع به صحبت کرد:

_ خب..‌. ترسم از این بود که یه‌وقت بهونه‌ت برای رفتن مریضیم باشه، بهت چیزی نگفتم چون می‌خواستم اگر قراره بمیرم، کنارت باشم هرچند رفتار های خوبی باهم نداشتیم اما خب...


جونگ‌کوک لبخند غمگینی زد:

_ فکر می‌کردم بخاطر این‌ اتفاقاتی که افتادم از من خوشت نمیاد. اگه می‌دونستم بدون تردید همه چیز رو بهت می‌گفتم!


_ نیاز نیست بخاطرش ناراحت باشی.

_ زمانی می‌تونی اینو بهم بگی، که درمان شده باشی و بتونیم بدون این مشکلات کنار همدیگه زندگی کنیم.!


تهیونگ سرش رو پایین انداخت و بعد از کمی با مکث زمزمه کرد:

_ ولی... تو واقعا دوستم داری؟


جونگ کوک لبخند زد و سرش رو نوازش کرد:

_ دَرِش شکی نیست!


_ خب...منم دوستت دارم.

***


تهیونگ روی تخت خوابیده بود و جونگ‌کوک کنارش نشسته بود و به ظاهر پرستیدنیش خیره شده بود. با وجود رنگِ پریده و ظاهر لاغر شده‌ش، باز هم زیبایی‌هاش به چشم می‌اومد.


در دل زیبایی پسر رو تحسین می‌کرد که زنگ خونه به صدا در اومد. ساعت 12 نصفه‌ شب بود و اومدن مهمون توی این ساعت کمی عجیب بود! از کنار تهیونگ بلند شد، از اتاق بیرون زد و به‌ سمت در ورودی رفت.


با‌ باز شدن در و نمایان شدن دوستانشون جلوی روش، چشم‌هاش رو گرد کرد. اون‌ها برای چی باید این ساعت می‌اومدن؟


جیمین با چهره‌ی عصبانیش به جونگ‌کوک خیره بود و با در اومدن اولین کلمه از بین لب‌های جونگ‌کوک، شروع به غر زدن کرد و همون‌طور که اون رو هل می‌داد وارد خونه‌ شد:


_ تو چی با خودت فکر کردی؟ تو و اون دوست پسر بیشعورت یه توییت نگران کننده گذاشتین و دیگه نه جواب تماس دادین و نه جواب پیام؛ و من الآن ازت توضیح می‌خوام تا قبل از اینکه این وسط باسن مبارکتو‌ پاره کنم.


جونگ‌کوک با تعجب به حالت عصبی جیمین نگاه می‌کرد:

_ جیمینا می‌دونم عصبی هستی ولی‌...می‌شه یکم اروم‌تر حرف بزنی؟ تهیونگ خوابه!


_ به درک به جهنم همین الآن می‌ری بیدارش می‌کنی و...


ادامه‌ی حرفش با دیدن تهیونگ با موهای ژولیده و تی‌شرت و شلوارک تنش، توی گلوش خفه شد و این‌بار سمت تهیونگ رفت.


_ هی کیم. چطور جرعت می‌کنی جواب تماس‌های منو نمی‌دی؟


تهیونگ لای یکی از پلک‌هاش رو باز کرد:

_ ها؟ من از صبح گوشیمو ندیدم.


***

همگی دور میز نهارخوری نشسته بودند و منتظر شروع توضیحات اون دونفر بودن.


جیمین طلب‌کارانه به تهیونگ خیره بود. یونگی کنارش نشسته بود و سعی داشت که جیمین رو بعد از انفجار عصبی‌ش آروم کنه.


کانگ به همراه همسرش کنار هم‌دیگه نشسته بودن، از زیر میز دست هم‌ رو گرفته بودن و منتظر به بقیه نگاه می‌کردند.


و اما، درکنار بقیه، لیسا نشسته بود که با نیشخند کم‌رنگی به صورت رنگ پریده‌ی تهیونگ خیره بود.


چند دقیقه گذشت تا بالاخره صدای جونگ‌کوک بلند شد:


_ خب... قضیه از این قراره که، خانواده‌ی من و خانواده‌ی تهیونگ، یه قردادی برای یک شرکت مدلینگ امضا می‌کنن. که البته اگه امضا نمی‌کردن هم... باید یه‌کار دیگه انجام می‌دادن. توی اون قرداد درباره‌ی ما دوتا نوشته شده بود، گفته بود که ما چه بخواییم چه نخواییم باید برای اون شرکت کنیم با هر شرطی که اون‌ها واسمون بذارن‌؛ شرطشون هم این بود، ازدواج من و تهیونگ! یه مدت که گذشت پدر من به همراه مادر تهیونگ فرار می‌کنند و تا به امروز هم هیچ خبری ازشون نشده.


جونگ‌کوک مکث کرد با ادامه دار شدن این وقفه، تهیونگ باقی جریان رو تعریف کرد :


_ من از بچگیم پیش مادرم بودم و پدر نداشتم، وقتی مادرم فرار کرد من و جونگ‌کوک جفتمون 16 سالمون بود! مادرم که رفت یه نامه گذاشت و همه‌چیز رو توش نوشت. منم با خودم گفتم شاید اگه بیام فرانسه بتونم یه‌کاری انجام بدم و یه پولی از این کمپانی در بیارم؛ پس پاشدم اومدم اینجا ولی جونگ‌کوک موند. خب اون مشکل مالی نداشت و همچنین پدر خونده‌ش همیشه مثل پسر واقعی‌ش باهاش رفتار می‌کرد، پس اون موند و فقط من اومدم‌. اما یه چیزی که مادرم به من نگفته بود، این بود که اون کمپانی می‌تونست یه سری شرط ها برامون بذاره که ما موظف هستیم تمامش رو اجرا کنیم، بعد از اومدن جونگ‌کوک شرط ازدواج رو به قراردادمون‌ اضافه کردن بعد از اون هردومون اون یکی رو مقصر دونست و باهم بدرفتاری کردیم. اما یه چیزی که خیلی مهم بود، این بود که ما نباید به هیچ‌کس در این باره چیزی می‌گفتیم.


بعد از تموم شدن حرف‌های تهیونگ؛ همه با دل‌سوزی نگاهشون می‌کردن و این وسط فقط یک نفر بود که با عصبانیت به جونگ‌کوک خیره بود اما چیزی نگفت.!


جونگ‌کوک باز هم‌به حرف اومد:

_ با وجود این ازدواج الکی الآن ما هیچ مشکلی باهم نداریم.


جیمین که سعی داشت آروم باشه و به اتفاقاتی که دوستاش از سر گذروندن فکر نکنه، گفت:

_ این حرف‌ها نگرانی امروز ما رو از بین نمی‌بره.


_ این همه گفتیم تا به اینجا برسیم؛ من... پارسال علائم مشکوکی رو توی خودم پیدا کردم، پس به بیمارستان مراجعه کردم و اونا هم کلی آزمایش ازم گرفتن تا زمانی که فهمیدیم بیماری من چیه؛ من تا امروز چیزی به جونگ‌کوک نگفتم اما صبح که حالم بد شد، دکترم‌همه چیز رو بهش گفته، من...من سرطان خون دارم.


همگی شوکه به دو پسر نگاه می‌کردن تا وقتی که صدای پوزخند لیسا بلند شد:

_ چی؟ سرطان؟‌ جونگ‌کوک‌ اوپا تو دیوونه‌ای که هنوز با این بدبخت مریض موندی. تازه ازدواجتون هم الکی بوده پس این‌وسط هیچ‌چیز برای ما مشکل ایجاد نمیکنه.


جونگ‌کوک نگاه مرگ‌بارش رو به لیسا دوخت :

_ دهنت رو بسته نگه دار لیسا، قبل از این‌که خودم بخوام برات ببندمش‌.


_ یعنی چی دهنتو ببند؟ تو به من قول داده بودی یادته؟ چند سال پیش، اومدی پیش من و باهام خوابیدی بهت گفتم چرا با من ازدواج نمیکنی گفتی یه روز میرسه که میام و تو رو برای خودم میکنم‌. چی‌شد؟ ها؟


جونگ‌کوک با گیجی بهش نگاه می‌کرد :

_ چی داری برای خودت می‌گی؟ من کی همچین چیزایی رو به توی پست گفتم؟


کانگ با عصبانیت دست همسرش رو کنار زد؛ از جاش بلند شد و به سمت لیسا رفت و لباسش رو گرفت و توی دستش چلوند:


_ دفعه‌ی آخرت باشه این‌جوری درباره‌ی تهیوتگ صحبت می‌کنی.‌ فهمیدی؟ الآن هم بلند می‌شی گم‌میشی از این‌جا می‌ری و دیگه دور و ورمون نبینمت!


_ برای چی باید همچین کاری کنم؟


جیمین از کوره در رفت و این‌بار، اون بلند شد و به سمت لیسا رفت؛ کانگ رو کنار کشید و از موهدی لیسا گرفت:


_ چی گفتی؟ همین الآن کونتو‌ از روی این صندلی جمع می‌کنی و می‌ری و فقط یک‌بار دیگه...تاکید می‌کنم فقط یک‌بار دیگه تو رو دور و ور خودم و بقیه ببینم پاره‌ت می‌کنم فهمیدی؟


جیمین موهاش رو کشید و بی‌اهمیت به جیغ جیغ کردن‌هاش اون رو به سمت در خروجی برد تا ازش خارج بشه. کانگ و همسرش به همراه یونگی دنبالشون‌ دویدن و با خداحافظی‌ای سرسری از خونه خارج شدند. جونگ‌کوک و تهیونگ هم‌چنان بهت زده به صندلی لیسا نگاه می‌کردند و به رفتاری که جیمین و کانگ از خودشون نشون داده بودن، فکر می‌کردن.


تهیونگ زودتر از بهت در اومد و به سمت جونگ‌کوک برگشت :

_ ازت توضیح می‌خوام‌.!


جونگ‌کوک به سمتش برگشت:

_ توضیح برای چی؟


_ تو با لیسا خوابیدی؟


لبخندی زد به ظاهر تخس تهیونگ که می‌خواست مچش رو بگیره خیره موند:


_ خوشگلم من هیچ خاطره‌ای از حرف‌های اون‌رو به ذهن ندارم پس می‌تونم بگم این حرف‌ها دروغِ محضه.!


تهیونگ ازجاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت‌ و در همین حین گفت :

_ هروقت یادت اومد و یه توضیح درست حسابی داشتی باهم صحبت می‌کنیم


به اتاق رسید و در رو باز کرد و سپس وارد شد اما قبل از این‌که‌ بتونه اطرافش رو درک کنه با شتاب روی تخت پرت شد:


_ ولی من از امروز به بعد دیگه طاقت دوری از تو رو ندارم!


تهیونگ که تازه لود شده بود گفت :

_ یعنی قبل از این می‌تونستی؟


پوزخند زد:

_ خیلی سخت بود این‌که نتونم ازت دور باشم اما مجبور بودم.


به سمت گردنش رفت و جای جایش رو بوسید.

تهیونگ ناله‌ی خفه‌ای کرد و میونش‌ زمزمه کرد:

_ این‌بار...به جای کلمه‌ی "سکس"، می‌تونم "عشق‌بازی" رو جایگزین کنم؟


_ چرا که نه؟


تهیونگ دستش رو به پایین تی‌شرت جونگ‌کوک رسوند و از تنش بیرون کشید و بعد از چند دقیقه این‌کار رو جونگ‌کوک متقابلا انجام داد و به سمت نوک سینه‌های تهیونگ رفت و شروع به مک زدن کرد.


تهیونگ‌هم دستش رو به پشت جونگ‌کوک رسوند و چنگ زد. جونگ‌کوک سرش رو بلند کرد و همراه با پوزخندی، دستش رو به سمت شلوار تهیونگ رسوند و اروم از پاش خارج کرد و بعد از اون هم شلوارک خودش رو درآورد.


این حجم از عجله برای زودتر رسیدن به لحظه‌ای که لذت زیادی رو حس می‌کنه، کمی عجیب بود! شاید دلیلش این بود که مدت زیادی می‌شد که به هم نزدیک نشده بودن؟


حالا فقط با یک باکسر کنار هم بودن‌ و مشغول حس کردن لب‌های هم‌ شدن.

***‌




روی تخت دراز کشیده بود و درحال ور رفتن با گوشیش بود؛ کمی سرش رو بلند کرد و بالشتش رو به سمت خنکش چرخوند و سرش رو دوباره روش گذاشت. توی بدمش احساس گرما و گرگرفتگی زیادی داشت اما نمی‌خواست که جونگ‌کوک رو نگران کنه و اذیتش کنه پس چیزی بهش نگفته بود و فقط درد بعد از عشق بازی شب قبل رو بهونه کرده بود تا کمی بیشتر توی تخت بمونه.


جونگ‌کوک با یک سینی صبحانه وارد اتاق شد و به سمت تخت رفت:


_ دردت کمتر نشده؟


_ چرا یکم بهترم.


جونگ‌کوک سینی رو روی عسلی کنار تخت گذاشت و جفت تهیونگ نشست دست تهیونگ رو گرفت و کمکش کرد تا روی تخت بشینه و بعد، دست‌هاش رو دو طرف صورتش گذاشت تا پیشونیش رو ببوسه که با حس گرمی زیادی زیر دست ها و لبش احساس کرد، اخمی کرد و گفت:


_ چرا انقدر داغی؟


_ به‌خدا چیزی نیست

_ برای چی به من نگفتی حالت خوب نیست تهیونگ؟


خواست چیزی بگه که گرمی خون رو زیر بینیش احساس کرد.



خب خب، اینم پارت جدید که با تاخیر آپ شد.

اول از همه از کسایی ‌که اسمات دوست دارن معذرت میخوام نمیخواستم این پارت به اسمات اختصاص داده باشه ولی توی افتر استوری هایی که قراره داشته باشیم، اسمات هم داریم‌. اشتباه نکنین این پارت آخر فیک‌چت نیست این فیک‌چت همچنان یک پارت دیگه داره و بعد از اون هم افتر استوری هاش آپ میشه. لطفا یکم بیشتر حمایت کنین و ری‌اکت و کامنت بدین، ممنونم♡

Report Page