Part 2
𝖵𝖺𝗋𝖺𝗇دلش میخواست هرچیزی رو باعثش بدونه به جز یونجون. اما متاسفانه دلیل اصلی همون بود. «چه بهتر! خودش گفت بهتره دیگه همدیگه رو نبینیم. این برای خودمم عالیه.»
...
سه روز گذشته بود. توی این سه روز سوبین و یونجون، به دو طرز کاملا متفاوت زندگی میکردن. سوبینی که آروم تر از همیشه، روی استراحت کردن تمرکز کرده بود و یونجونی که حتی شب ها رو هم به راحتی نمیخوابید.
دستش برای پیام دادن یا زنگ زدن باز بود، اما متاسفانه آخرین حرفی که زده بود یه جورایی مثل نقض کردن بودن.
میخواست که واقعا سوبین رو ببینه. دستش رو بگیره و نذاره خیلی راحت از کنارش رد شه. حرف هاش رو بزنه. هرشب قسم میخورد اگه میدونست سوبین کجا زندگی میکنه؛ پتو و بالشتش رو میبرد و همونجا جا پهن میکرد تا زمانیکه سوبین بالاخره دست از فرار کردن برداره. از طرفی هم، گاهی با فکر اینکه اون باعث به وجود اومدن این حجم از ترس توی وجود سوبین شده، از خودش متنفر میشد...
با یهو به صدا اومدن زنگ موبایلش، از تمام افکاراتش بیرون اومد. کمی خودش رو روی تخت جا به جا کرد و با دیدن عنوان "سویون نونا" فورا تماس رو جواب داد.
-الو
+سلام یونجونی حالت چطوره؟!
-بدنیستم خودت خوبی؟
+من خوبم، امشب وقتت آزاده؟
-آره چطور؟
+هیسونگ و مینجی رو دعوت کردم گفتم تورو هم دعوت کنم یکم خوش بگذرونیم...
-حتما چرا که نه. کجا بیام؟
+خونه ی من
-اوکیه، آدرسش رو برام بفرست
+ممنونم یونجونیی زود خودت رو برسون!
-باشه نونا.
یک دقیقه نگذشت که آدرس از طرف شماره سویون فرستاده شد. بلند شد و بعد از آماده کردن خودش، موبایل و کلید هاش رو برداشت و سوار ماشین شد. با تمام وجود سعی کرد تا رسیدن به خونه سویون به هیچ چیزی مخصوصا "سوبین" فکر نکنه. اما موفق نمیشد.
تا رسیدن به خونه سویون، تقریبا نیم ساعت گذشت. ماشین رو نزدیکی مجتمع پارک کرد و تصمیم گرفت بقیه راه رو پیاده بره. نگاه های کوتاه اما با جزئیاتی به اطراف انداخت و به سمت خونه موردنظر رفت.
سویون در رو قبل از یونجون باز کرد. با دیدن چهره یونجون، لبخند پررنگی روی لب هاش نقش بست و کنار رفت تا یونجون هم وارد شه.
-خوش اومدی!
+ممنونم.
فضای خونه؛ گرم و صمیمی بود. مثل مکانی بود که یونجون بارها دیده بود، اما تجربهاش نکرده بود. همه دور میز کوچیک جلوی تلویزیون نشسته بودن. میخندیدن و مینوشیدن.
اما یونجون امشب زیادی خوددار شده بود و این موضوع حتی برای خودش هم جای تعجب داشت...
مدت ها همینطوری با جوک ها و داستان های خنده دار گذشت. میون این خنده ها، بارها یونجون رو وادار به نوشیدن کردن اما یونجون سخت تر از این حرف ها بود.
بلند شد و به سمت پنجره رفت تا کمی هوا بخوره. پنجره به نسبت کوچیک بود، اما به اندازه ای که کل حیاط رو نشون بده طول داشت.
با دیدن هیکل نسبتا قد بلند پسری کنار سطل زباله ها، کمی چشم هاش رو ریز کرد و بیشتر به سمت جلو خم شد. پسر با بی حالی کیسه مشکی رو توی یکی از سطل ها انداخت و برگشت تا به آپارتمان کناری بره. یونجون مطمئن نبود، اما میتونست قسم بخوره که سوبین یا حداقل همزاد سوبینه.
در حالیکه یکی از ابرو هاش بالا رفته بود، برگشت و به سمت سویون رفت.
-نونا
+بله یونجونی؟ چیزی شده؟
-احیاناً کسی از کارمند های شرکت اینجا زندگی میکنه؟
+کسی از کارمند های شرکت؟ اممم... آها. آره! یکی به اسمِ...چوی...
-چوی سوبین؟
+آره آره خودشه! چوی سوبین.
یونجون نفس عمیقی کشید و با لحظه ای با چشم های باز شده به سویون خیره شد. بعد با یه عذرخواهی کوچیک، کتش رو برداشت و سریع بیرون رفت.
نمیدونست چطوری، نمیدونست پاهاش چطور انقدر سریع پله هارو دوتا یکی پایین میرن. نمیدونست چطور، اما برای اولین بار به چیزی به اسم سرنوشت ایمان آورده بود. دعا میکرد قبل از اینکه دیر بشه برسه.
به محض رسیدن به راهرو؛ سوبین رو دید که از رو به رو داشت میومد. صدای نفس هاش اونقدری بلند بودن که توجه هرکسی رو جلب میکردن. سوبین با شنیدن صدای نفس ها، سرش رو بالا آورد. با دیدن یونجونی که با شدت نفس نفس میزنه، طوری جا خورد که برای هیچ اتفاق دیگه ای، اینجوری جا نخورده بود. با قیافه ای بهت زده و زبونی که کاملا قفل شده بود، فقط به یونجون نگاه میکرد.
یونجون بعد از چند نفس عمیق؛ خودش رو جمع و جور کرد و به چشم های گشاد شده سوبین خیره شد. اینبار یونجون بود که یک نگاه قاطع داشت. قاطعیتی که براش تکلیف همه چیز رو روشن کرده بود.
«یادته سری قبل چی بهت گفتم سوبین؟ گفتم دعا کن دفعه بعدی نبینمت. چون دیگه جلوی خودم رو نمیگیرم.»
با قدم های نامنظمی جلو رفت و یقه لباس سوبین رو با هردو دستش محکم گرفت. با قدم هاش سوبین رو زیر فضای خالی راه پله ها برد و با شدت نسبتا محکمی، اون رو به دیوار چسبوند. بدون هیچ مقدمه ای؛ کمی بالاتر رفت و لب هاش رو روی لب های برجسته سوبین قرار داد.
کاری که از نظر خودش، باید خیلی وقت پیش انجام میداد. بعد از چندتا بوسه، لب پایین پسر بزرگتر رو بین لب هاش برد و محکم مک زد. سوبین بدون ذره ای عقب نشینی، دست هاش رو بالا آورد و یونجون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد. لب هاشون بی اختیار روی همدیگه میرقصیدن. رقصی که به منظم ترین شکل ممکن داشت انجام میشد. بدون توجه به مکان و زمانش. فقط خودشون و طعم شیرین همدیگه. این چیزی بود که جفتشون بعد از این همه سختی، بعد از این همه بلاتکلیفی و بعد از این همه فاصله میخواستن. هردو، طوری با دست هاشون همدیگه رو بهم نزدیک و لمس میکردن انگار که بعد از چند دقیقه دیگه، قرار بود محو بشن. اما در اصل؛ تمام اینها یه شروع تازه، برای جفتشون بود. یک شروع برای عذرخواهی، و یک شروع بدون پشیمونی.
بعد از گذشت چند دقیقه، سوبین عقب کشید و گلوش رو قورت داد. تقریبا نفسش رو بین بوسه ها از دست داده بود. یونجون دستش رو از روی شونه سوبین، به سمت گونهاش برد و به آرومی نوازش میکرد. هردوی اون چشم ها، نرم و صادق بودن.
-این چشم هارو دوست دارم سوبین. چشمات تنها چیزیان که هیچوقت بهم دروغ نگفتن.
+و منم وجودتو دوست دارم یونجون. دلم میخواد ببینم چجوری به قولی که بهم دادی پایبند میمونی...
-پس آماده باش که قراره یه راه طولانی رو داشته باشیم.
پسر بزرگتر لبخندی زد و با لبخند متقابل یونجون؛ دست هاش رو محکم تر دور یونجون حلقه کرد و اون رو به آغوش کشید. درست مثل همون آغوش گرمی که چند سال پیش به یونجون هدیه میداد. با این تفاوت که اینبار انقضاش به همین زودیا از بین نمیرفت.
The End